جمیله کدیور: در تاریخ فرهنگ ما معمولا داوری در باره اشخاص را به تاخیر می اندازند تا مرگش فرا رسد. پس از مرگ، نوبت به داوری حیات و عملکرد و اندیشه افراد فرا می رسد...
آیت الله منتظری نیز ازین قاعده مستثنی نبود؛ با این تفاوت که او در زمان حیات نیز در معرض داوری و قضاوت قرار گرفت و ازین داوری سربلند خارج شد. درگذشت آیت الله العظمی منتظری، یکبار دیگر ، این فقیه، سیاستمدار، نطریه پرداز و حکیم وارسته را در معرض داوری مردم ایران و دنیا قرار داد؛ به گونه ای که عاطفه یک ملت بزرگ ، با تمام احساسات برای قدردانی از او تجسم یافت. علیرغم تمام سوءتبلیغها در این سالها، علیرغم حصر خانگی، علیرغم هتاکی های رسمی و غیر رسمی در سطوح مختلف، علیرغم تمام جفا هایی که بر این پیر رنجور وارد شد و در یک کلام علیرغم تمام نامردمی ها، قلبی که تا آخرین لحظه با مردم و برای مردم تپید، در رنج آنچه دید، آرام گرفت. شعارهای مردم در این دو روز نشانی ساده از وجدان عمومی جامعه بود:" مرجع تقلید ما آزادی ات مبارک..."، "منتظری زنده است، مرجع پاینده است"...
آسان نیست، بلکه محال به نظر می رسد که فردی 87 سال زندگی کند و در تمام عمرش دروغ نگوید، ریا نکند، کسی را فریب ندهد، به خاطر مصلحتی، حقیقت را فدا نکند، در اوج قدرت، ساده زیست بماند و با کمال استغناء به قدرت پشت کند... سخن گفتن از صداقت و تقوا و حقیقت آسان است؛ اما عمل به آن دشوار. برخلاف مدعیانی که همه روزه دیگران را توصیه به تقوا می کنند وخود بر مدار دروغ و باطلند، اونمونه تقوا در گفتار و کردار و در تمام طول حیات خود بود.
آیت الله منتظری به آنچه می گفت ایمان داشت وبه همان سخنان عمل می کرد. به همین دلیل، با آنکه در تبلیغات رسمی این سالها جایی نداشت و فقط نصیبش از آن،هتک بود و بی حرمتی؛ در قلب مردم جا گرفت.
ساده و صمیمی بود. هیچگاه رفتار او، آهنگ صدای او و ادبیات او طی این مدت، چه آن زمان که در متن قدرت بود و چه آن زمان که به حاشیه رفت، تغییری نیافت. ثابت بر اصولی که باور داشت، استقامت کرد، حتی به بهای از دست رفتن هرآنچه که در چشم دنیابینان ارزش تلقی می شد.
خداوند وعده داده است که اگر انسانی مومن بود، خداوند مهر آن فرد را در دل مردم قرار می دهد:" والذین آمنوا سیجعل لهم الرحمن ودا..."
وقتی زندگی آیت الله منتظری را مرور می کنیم، می بینیم که در عمر بلند و با برکتش، همواره در اندیشه سربلندی دین، حفظ حرمت مردم، اجرای قانون، تامین آزادی و حقوق بشر بود. اخیرا مبنایی را به عنوان شناخت حقوق انسان مطرح کرد که به تعبیر یکی از شاگردان ایشان می تواند مبنای دگرگونی در فقه و حقوق بشر از زاویه اسلامی باشد. ایشان مطرح کردند که در اسلام، مبنا حقوق بشر است و نه حقوق مومنان. پیداست ایشان چنین مبنایی را از عهدنامه امیر مومنان علی علیه السلام به مالک اشتر اتخاذ کرده اند. در آن جا امام علی به حقوق انسان توجه دارند. این مبنا برای آیت الله منتظری تنها یک مبنای نظری نبود. بر اساس این مبنا او همواره نگران همه آنانی بود که حقوقشان تضییع شده است، آنها که همواره در حاشیه بودند، اقلیتها، زندانیان، متهمان، خانواده های آنان و بیش از همه در اندیشه خانواده ها بویژه خانواده زندانیان سیاسی بود. در این چند ماه گذشته دغدغه همواره اش همین بود...او پناهی بود برای تمام بی پناهان؛ آفتاب مهرش و طراوت روحش ، همه را شامل می شد. برای همین ، این اشکها و حسرتها، این ماتم مردم و این خیل عظیم تسلیت گویی از طیف ها و گروههای مختلف، از چهره های سیاسی و مذهبی، از درحاشیه ترین و رانده شده ترین اقشار جامعه ؛ از عمق وجدان عمومی مردم برخاسته است.
۲۳ آذر پوشیدن کت و شلوار دامادی را تجربه کردم. هر مردی که این لباس را بر تن می کند حس و حالی دارد کانُه آن حس و حال متعلق به خود اوست. برای من این روز و این لباس در کلامی مختصر اجتماع نقیضین بود! هم احساس بزرگی داشتم هم احساس حقارت، هم افق های زیبایی را پیش رو میدیم و هم نگران مصائب و سختی های زندگی بودم.
شاید این دوگانه ها را به دیگر گونه هنگام پایه ریزی اصول مشترک زندگی با همسرم به صور دیگری و از همان ابندا بنا نهادیم، چرا که هنگام مفاهمه بر سر مفاهیم نخستین و بنیادین زندگی با یکدیگر عهد بستیم تا خرد و عقلانیت را با مهر و عاطفه درهم آمیزیم و بخشش و گذشت را بر کینه و بخل و حسادت رجحان نهیم. بزرگ باشیم ، لیکن در مقابل بزرگی خدای غافر و طاهر تعظیم نماییم و در مقابل مقام پدر و مادر سر خم نموده و همه گاه خاضع و خاشع باشیم.
راه زندگی راه صعب و پر پیچ و خمی در زمانه ماست، اما اگر بنیان ها را استوار و قدم ها را محکم بر جای گذاشت می توان تلالو سبز زندگی را به روشنایی دید.
نسل من به دنبال زندگی است، زنده بودن را می خواهد، در پی بهزیستی است، یاری گر مان باشید و روزگار را نه بر خود و نه بر این جوانه ها تلخ و تیره نخواهید. من ۲۳ آذر خود به روشنی تجربه نمودم که می توان زیر یک سقف و در عین کثرت، دوستانه و شادمانه زیست !
سکوت خاموشان و شهادت امام حسین (ع)
السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلّت بفنائک، عليک مني سلام الله ابداً ما بقيت و بقي الليل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم، السلام علي الحسين و علي عليّ بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين.
رسول خدا(ص) فرموده است: «إن الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة؛ حسين چراغ هدايت و کشتي نجات است.» کشتي نجات است، چون از اهل بيتي است که يکي از دو ثقلي است که پيامبر(ص) براي امت خود باقي گذاشته و فرموده است: «مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق؛ مَثَل اهل بيت من مانند کشتي نوح است؛ هر که سوار آن شود نجات مييابد و هر که از آن بازماند غرق مي شود.» ولي در اين ميان امام حسين يک ويژگي خاص دارد. پيامبر راه هدايت را به راهي تاريک تشبيه ميکند که نياز به چراغ و نور دارد و آن چراع و نور، امام حسين است.
معناي اين سخن روشن است، ... سعي ميکنم از اين فرصت براي تطبيق اين سخن بر زندگي عادي ما استفاده کنم. براي آنکه بفهميم چگونه حسين چراغ هدايت و عامل روشنايي راه است، مقدمه کوتاهي ميگويم.
انسان طبيعتاً در عملکرد خود هر چه بيشتر پيش برود، بيشتر به آن خو ميگيرد و آن عملکرد در او نهادينه ميشود. وقتي انسان يک کار نيک يا زشت را براي نخستين بار انجام ميدهد، چون هنوز به آن عادت نکرده و برخلاف عادت پيشين اوست، براي او سنگين و دشوار است، ولي همان کار در مرتبه دوم آسانتر و در مرتبه سوم آسانتر از قبل ميشود و به همين ترتيب انسان به کار نيک يا زشت عادت ميکند و آن کار جزئي از زندگي انسان ميشود؛ به گونهاي که ترک آن براي او دشوار ميشود...
اين مثال ساده و روشن، تصويري از چگونگي زندگي عادي ما ارائه ميدهد. انسان هنگام انجام هر عملي ـ خير يا شر ـ وقتي براي نخستين بار آن را انجام ميدهد، آن را سخت و دشوار ميبيند، ولي به تدريج براي او آسان ميشود و جزئي از زندگي و عادات او ميگردد.
بسياري از ما وقتي براي اولين بار سيگار ميکشیم برايمان دشوار و ناخوشايند است و احساس تلخي ميکنیم، ولي کم کم اين موجود زيانبار و خطرناک جزئي جدايي ناپذير از زندگي و عادتمان ميشود. عادت کردن، امري طبيعي و ملموس در زندگي انسان است. يک مثال هندسي بزنم. وقتي فردي در يک خط مستقيم راه ميرود، اگر اندکي حتي به اندازه يک قدم از اين مسير منحرف شود، مسلماً از مسير خود منحرف ميشود. در ابتدا تنها چند گام از راه راست دور ميشود، ولي هر چه در مسير منحرف جلوتر رود بيشتر از راه راست دور ميشود.
در ابتداي انحراف از مسير، چند گام از راه راست دور ميشود؟ فرض کنيم پس از يک ساعت يک کيلومتر، چهار کيلومتر، پنج کيلومتر يا بيست کيلومتر دور ميشود، ولي اگر در مسير نادرست ده ساعت يا يک روز راه برود مسافت بسيار زيادي از راه اصل منحرف ميشود و در اين صورت بازگشت او به راه درست بسيار دشوار خواهد بود.
اين طبيعت در زندگي ماست و همه ما آن را درک کردهايم. اينجاست که نقش هدايتگران، واعظان و اندرزدهندگان آشکار ميشود. شايد بسياري از ما وقتي برخي کارها و گناهان را مرتکب ميشويم يا حق کوچکي را ناديده ميگيريم، يا آن را انکار ميکنيم، خود را گناهکار نميبينيم. چرا؟ چون با خود ميگوييم گناه من چيست؟ من تنها يک گناه کوچک انجام دادم، انساني را از حق اندکي مثلاً به اندازه يک ليره محروم کردم، به فلان انسان با توهين يا ناسزاي کوچکي ستم کردم. ولي وقتي اين کارها تکرار شود و انسان به انجام آنها عادت کند، بسيار خطرناک ميشود.
امروز من حق کوچکي را ناديده ميگيرم، مثلاً به فردي يک ليره بدهکارم ولي آن را انکار ميکنم، يا چند متر مربع از زمينهاي شخصي در زمين من است و من آن را انکار ميکنم و ميگويم اينها ساده و ناچيز است، ولي همين اشتباهات ساده و همين انحرافات جزئي پس از مدتي زمينه را براي انجام ستمي بزرگتر فراهم ميکند... من بار اول ده متر از زمين ديگري را غصب ميکنم، بار دوم پانزده متر، بار سوم يک دونم(مقياس مساحت) و همين طور ستم و عادت خود را بيشتر ميکنم.
وقتي من مرتکب گناهي ميشوم، به پيامدهاي آن توجه ندارم و نميبينم به کجا ميانجامد، ولي راهنماي دانا و چراغ هدايت ميتواند اين پيامدها را ببيند و ميداند انحرافي که امروز با يک گام يا ده متر يا يک ... آغاز ميشود فردا به صدها و هزاران متر ميانجامد. اينجاست که نقش رهبر و پيشوا و راهنما و چراغ هدايت آشکار ميشود.
ظلم و جرم و اشتباه نسبت به ديگران هميشه نسبت به ديگران هميشه با انجام يک عمل تحقق نمييابد. تنها به اين نيست که مال کسي را به زور بگيرم، مال ديگران را به ناحق بخورم، کسي را طرد کنم، به کسي توهين کنم يا شهادت ناحق بدهم. ستم کردن تنها به اين نيست که چيزي را به کسي که شايسته آن نيست بدهيم، بلکه ستم کردن با سکوت در برابر پايمال شدن حق هم محقق ميشود و همان گونه که شنيدهايد: «کسي که از حق چشمپوشي کند و در برابر آن ساکت بماند، شيطاني لال است.»
کسي که در برابر ستمگر ساکت ميماند و به او اجازه جولان ميدهد، در حقيقت به نوعي ظلم را تأييد و با آن سازش ميکند و مظلوم را خوار ميسازد. اين دو نوع ستم کردن: ايجابي و سلبي در حيات ملتها وجود دارند، هر چند آشکارا به چشم نيايند، ولي حوادثي هستند که اين حقيقت را آشکار ميکنند.
به حادثه کربلا و قيام امام حسين(ع) ـ اين چراغ هدايت ـ برگرديم تا ببينيم چگونه امام حسين راه را روشن کرد تا مردم خودشان حقيقت را دريابند.
ميدانيد که امام حسين و فرزندان و برادران و ياران ايشان به شهادت رسيدند و اهل بيت امام به اسارت رفتند. در کربلا زشتترين جنايت و بزرگترين خيانت رخ داد و شديدترين ستمي که يک ستمگر ميتواند انجام دهد، روا رفت. ستمي که در کربلا روا رفت با هيچ ستمي قابل مقايسه نيست ولي جاي اين سؤال هست که چه کسي اين مشکل را پديد آورد؟ چه کسي ستم کرد؟
در اين حادثه يک نفر فرمان داد که يزيد بود، يک نفر امير بود، يعني «ابن زياد» يکي لشکر را فرماندهي کرد و به کربلا آورد که عمر بن سعد بود، گروهي اين فرمان را اجرا کردند و تيراندازي کردند و سنگ انداختند و مستقيماً در کشتن امام حسين عليه السلام دخالت کردند که «شمر» و ياران او سپاه حاضر در کربلا بود.
سؤال اين است: اگر در ميدان جنگ تنها ابن زياد و يزيد و عمربن سعد بودند، آيا امام حسين به آن شکل دردناک به شهادت ميرسيد؟ اگر سپاه دشمن بيست يا پنجاه نفر بودند، آيا ميتوانستند چنين جنايتی را مرتکب شوند؟ يقيناً نه.
پس چگونه توانستند چنين جنايتي انجام دهند؟ به فرمانِ آمران و اقدام عاملان و تأييدِ حامیان و سکوتِ خاموشان.
يعني ميتوانيم بگوييم آن امت همگي با قول و فعل و سکوت و خوشنودي و سکوت و فرمانبري خود بر کشتن امام حسين عليه السلام اجماع کردند. همگي در پديد آمدن واقعه کربلا اتفاق نظر داشتند، جز اندکي از آنان.
اين حقيقت چه زماني براي مردم آشکار شد؟ پس از رخ دادن آن واقعه.
در آن زمان کوفه از بزرگترين پايتختهاي جهان اسلام بود. جمعيت کوفه چند نفر بود؟ صدها هزار نفر. هر يک از آنان بايد با خود فکر ميکرد که اگر او ساکت نميماند و به ياري حسين(ع) ميشتافت، حسين(ع) کشته نميشد؛ زيرا يک مجموعه، مرکب از افراد است و همان گونه که در يک شب سي نفر به سپاه امام حسين عليه السلام پيوستند، اگر هزار نفر، چهار هزار نفر، پنج هزار نفر جمع ميشدند و به امام حسين عليه السلام ميپيوستند، اين فاجعه پيش نميآمد.
بنابراين خون امام حسين عليه السلام در واقع بلندگويي بود که در برابر مردم قرار داده شد و آنان را به مسئوليت و نتيجه کارهايشان آگاه کرد، که امروز شما سکوت ميکنيد يا درهمي ميگيريد، يا در خانه مينشينيد يا فرزند خود را از ترس کشته شدن از خيابان به خانه بازميگردانيد، ولي پيامد اين کارها چيست؟
پيامد اين کارها در نهايت کشته شدن امام حسين عليه السلام است. امام حسين عليه السلام کشته شد، ولي کشته شدن او به يکباره و ناگهاني اتفاق نيفتاد، بلکه نتيجه سلسله حوادثي بود که پس از رسول خدا و با روي کار آمدن معاويه آغاز گرديد، و به شهادت حسين بن علي عليهما السلام انجاميد. انحرافي که ابتدا پديد آمد و جزئي بود: سکوت يا ترس يا گرفتن دينار و درهم، گرفتن ده يا پانزده ليره يا چند متر زمين! جنايت اين گونه آغاز شد و کمکم سرعت گرفت و بزرگ شد و تا به آنجا رسيد که به کشته شدن پسر دختر رسول خدا، آن هم به شکلي فجيع و دردناک انجاميد و هيچ کس دم برنياورد! همه ساکت بودند.
بنابراين حسين عليه السلام از حقيقت پرده برداشت. يعني به مردم گفت: اي کسي که به اندازه سر سوزني به مردم ستم ميکني! تو در مسيري حرکت ميکني که در نهايت به ستم کردن به زندگي و آبرو و دين همه مردم ميانجامد. اي کسي که يک قدم از مسير حق منحرف شدهاي! به جايي خواهي رسيد که به کشتن پسر دختر پيامبر راضي خواهي شد و يا در آن شرکت خواهي کرد. اي کسي که به آنچه دربرابر تو رخ ميدهد، بي اعتنايي و نسبت به حقي که در برابر تو پايمال ميشود ساکت ميماني! در آينده به آبرو و جان مردم تجاوز ميشود و ريختن خون ديگران جايز شمرده ميشود و تو يا به آن خوشنودي يا در آن نقش داري يا در برابر آن ساکت ميماني. هيچ تفاوتي ميان آنها وجود ندارد و هيچ راه ميانهاي در کار نيست. يا بايد در راه هدايت حرکت کني يا در راههاي گمراهي و چه بسيارند راههاي گمراهي.
کسي که در مجلس امام حسين شرکت ميکند در يک لحظه فکر کند ـ و بسياري از ما با خود فکر کردهايم ـ که کاش ما با امام حسين بوديم تا به رستگاري عظيم ميرسيديم. بسياري از ما ميگوييم اگر ما در کربلا بوديم، بيگمان حسين را ياري ميکرديم، آيا معناي حضور شما در اين مراسم به اين معنا نيست که اگر ما در کربلا بوديم حسين را ياري ميکرديم؟ ولي بين خود و خداي خود اگر خواستيد درباره کساني که امام حسين عليه السلام را در کربلا کشتند داوري کنيد، بايد به شرايط عيني حاکم بر آن جماعت که آنان را به اين وضع کشاند، توجه کنيد.
گناه آن امت در کشتن امام حسين عليه السلام تنها در اين نبود که برخي از آنان به کربلا رفتند و تير انداختند و شمشير زدند و سنگ پرتاب کردند و يا در کشتن امام مشارکت کردند. نه، تنها اين افراد گناهکار و مسئول نبودند، بلکه مادري که در کوفه يا در مسير کوفه تا کربلا وقتي فهميد حسين عليه السلام قيام کرده است، فرزند خود را به خانه برد تا در فتنه نيفتد، آن مادر بايد بداند که فتنه خواهد رسيد و او نيز در کشتن حسين عليه السلام است. بايد برحذر باشيم!
اين حقيقت هنوز روشن نيست. چگونه ممکن است امام حسين عليه السلام کشته شود؟ شما الآن به راحتي تمام ميگوييد: اگر در عصر امام حسين عليه السلام بوديم، از او دفاع ميکرديم و نميگذاشتيم او را بکشند. چرا مردم زمان امام حسين عليه السلام با خود چنين نگفتند؟ آيا بر آنان واجب نبود جلوي کشتن امام حسين عليه السلام را بگيرند؟
ياران اندک امام که پيش از ايشان به ميدان جنگ رفتند همه ميدانستند که کشته ميشوند، بالاخره امام حسين عليه السلام در برابر دشمن تنها خواهد شد. همه اين را ميدانستند، ولي چرا براي رفتن به ميدان از يکديگر پيشي ميگرفتند؟ به چه دليل؟ اينها تنها يک آرزو داشتند که شهادت امام حسين عليه السلام پنج دقيقه عقب بيفتد. يعني با تمام وجود و زندگي خود پنج دقيقه از زندگي امام حسين عليه السلام را نجات ميدادند، چرا؟ چون فکر ميکردند شايد کشته شدن آنها در آن دلهاي سياه و بيرحم تأثير گذارد و برخي از آنان از گمراهي دست بردارند و حسين پيروز ميدان شود! آنها اين گونه فکر ميکردند، و يا به گونهاي ديگر. در هر حال هر يک از آنان نقش خود را در اين مسير ايفا کرد.
وقتي ما به اين صحنه، به اين چراغ فروزاني که حسين در برابر امت خود در آن عصر و در همه عصرها برافروخت مينگريم، اين حقيقت را درمييابيم که حق چه کوچک باشد و چه بزرگ، حق است و ستم چه کم باشد و چه زياد، ستم است. راه کج و منحرف از ابتدا تا انتها در انحراف است و همه در يک امتداد هستند. حق کوچک بزرگ ميشود و گسترش ميِيابد و سيلي زدن به صورت يک يتيم به کشتن حسين عليه السلام ميانجامد. گرفتن اندکي از مال حرام به آنجا ميانجامد که ابن سعد براي گرفتن حکومت ري حاضر ميشود حسين عليه السلام را بکشد. بيحرمتي به يک زن محترم با زبان يا نگاه به بيحرمتي به حريم اهل بيت و اسير کردن زنان منجر ميشود...
× بخشی از سخنان امام موسی صدر، به مناسبت سوم شعبان، ولادت امام حسین(ع). به نقل از کتاب: مسیره الامام موسی صدر، جلد 11 .مترجم: احمد ناظم
منبع: پایگاه اطلاع رسانی یاران صدر
دكتر سيدجواد طباطبايي:يادنامه فرانسوي هانري كربن كه در شماره ٣٩ دفترهاي انتشاراتي ارن در ٣٦٠ صفحه به چاپ رسيده، فرصت مغتنمي است براي تاملي دوباره در باب بعضي از ابعاد ناشناخته اين فيلسوف «ايرانشناس» فرانسوي. اينكه كربن را فيلسوف «ايرانشناس» فرانسوي ميناميم صرفا از باب مسامحه است زيرا كه وي نه ايرانشناس بهمعناي متداول مبتذل كلمه بوده و نه فرانسوي مگر به اعتبار تولد ظاهري و جسماني. ولادت روحاني وي نخست در آلمان و سپس در ايران اتفاق افتاد، دو سرزميني كه بحق «وطن فلاسفه و شاعران» ميناميدند. يادنامه اخير خصوصا از اين حيث جالب توجه است كه در آن مشكلات مربوط به برخي وجوه پيوند بين تفكر ايران دوران اسلامي و حكمت آلماني مورد تاكيد قرار گرفته و عناصري از يك جواب احتمالي ارائه شده است.در اين مختصر، ضمن معرفي يادنامه فرانسوي هانري كربن، صرفا به مشكل يادشده در بالا اشارهاي كوتاه خواهيم كرد كه به نظر ما مهمترين مطلبي است كه در اين مجموعه طرح شده است.
بخش عمده كتاب به ذكر ياد و خاطره هانري كربن اختصاص يافته و اگر از نوشته چند فيلسوف غربي درباره تفكر كربن و مقام و منزلت آن صرفنظر كنيم، ميتوانيم بگوييم كه هيچيك از مولفان درباره دستاوردهاي تفكر كربن به تحليل و چونوچرا نپرداختهاند. انتظار ميرفت كه لااقل مولفان ايراني يادنامه به ارزيابي تحقيقات و تفكرات كربن درباره حكمت ايران دوران اسلامي بپردازند و افقهاي جديدي را كه اين تحقيقات و تفكرات در برابر پژوهشهاي مربوط به فلسفه ايراني بازكرده، نشان دهند. اما جز داريوش شايگان كه در خلال نوشته كوتاه خود ملاحظاتي درباره معناي تاويل ارائه كرده، ديگران (سيدجلالالدين آشتياني، كريم مجتهدي و ناصر عصار) به صرف ياد و گراميداشت خاطره كربن و تجليل از وي پرداختهاند و لاغير. اما برخي نويسندگان غربي از ديدگاه خود به اين مساله توجه كرده و به وجوهي از تفكر كربن كه با انديشه غربي ارتباط دارد، اشاره كردهاند. نوشتههاي خود كربن نزديك به يكسوم يادنامه را اشغال ميكند و بعضي از آنها به لحاظ مشكلي كه منظور نظر ماست، اهميت خاصي دارند.هانري كربن طي يك مصاحبه با بخش فرهنگي راديو فرانسه و تكمله بر آن، ژوئن ١٩٧٨ كه در آغاز يادنامه آمده است (ص ٢٣-٥٦) به تفصيل به رابطه بين تفكر مارتين هايدگر و حكمت اشراقي پرداخته و وجوهي از اين پيوند را روشن كرده است. درواقع آنچه در شرح حال كربن عجيب مينمايد اين است كه وي از سويي، در آغاز فعاليت فلسفي خود، اولين مترجم و معرف هايدگر در فرانسه بوده و از سوي ديگر نخستين فيلسوف غربي است كه به حكمت اشراقي دوران اسلامي ايران توجه و پلي بين آن دو تفكر ايجاد كرده است. عنوان مصاحبه «از هايدگر تا سهروردي» خود مبين دو قطب تاريخ تحول فكري كربن و نمودي از منحني حيات معنوي او است و به دو وطن معنوي وي اشاره دارد.
اغلب اين سوال طرح شده كه چگونه كربن توانسته است از قلمروي تفكر هايدگر به سرزمين حكمت اشراقي سفر و از يكي به ديگري گذار كند. اغلب گفته شده است كه كربن از تفكر هايدگر «سرخورده» و به حكمت عرفاني و اشراقي روي آورده است. همچنان كه خود كربن تاكيد كرده چنين توضيحي با واقعيت تحول فكري وي سازگار نيست. آنچه برمبناي مباحثي كه در يادنامه آمده ميتوان گفت اين است كه كربن از هايدگر و پديدارشناسي وي نقبي بهسوي حكمت اشراق و تاويل عرفاني زده و با ارائه تفسير خاصي از پيوند بين پديدارشناسي و تاويل عرفاني توانسته شالوده روش جديدي را براي مطالعه فلسفه ايراني بريزد.
توجهي به واقعهاي در زندگي ظاهري وي، اين معنا را به زبان رمز بيان ميكند: وقتي كربن در انتخاب بين مطالعه زبان عربي و سانسكريت در ترديد بود، استاد وي لويي ماسينيون، كتاب شرح حكمتالاشراق را برايش از ايران هديه ميآورد و كربن در اينباره ميگويد كه سرانجام راهي كه در جستوجويش بودم با نور اين «فلسفه افلاطوني كه با مفاهيم فرشتهشناسي ايران باستان بيان ميشد» روشن شد. ديگر لزومي نداشت كه بين عربي و سانسكريت يكي انتخاب شود ايرانزمين در مركز آن دو قرار داشت، جهاني مياني و ميانجي، زيرا كه ايرانزمين... صرف يك قوم و امپراتوري نيست. جهاني است معنوي و كانون تاريخ مذاهب». (ص ٤١)؛ روشي كه هانري كربن شايد براي اولينبار در مطالعه تاريخ فرهنگ و فسفه ايراني به كار ميبرد و در بادي امر از نظر جنبه سلبي آن جالب توجه است. كربن با استناد به گفته اسوالداشپنگلر بر اين نكته تاكيد دارد كه «ايران به امان اهل ادب (Philologue) رها شده است». و معناي اين سخن آن است كه براي درك معناي عميق فرهنگ و فلسفه ايراني بايد از روشي كه بر صرف توضيح و تبيين ادبي و لغوي مبتني است، اجتناب كرد. كربن ميگويد: هيچ تمدني را نميتوان بدون درك فلسفه و تفكر آن فهميد. چگونه ميتوان از تمدن يوناني بدون شناخت فلسفه آن و از تمدن و فرهنگ معنوي آلماني بدون شناخت تفكر بزرگاني چون اكهارت، بوهمه، كانت، شلينگ، فيشته و هگل دم زد؟ با اين حال، شخصيتهاي علمي معروفي كه بدون توجه به جهاننگري فلاسفه ايراني درباره هنر، تاريخ و جامعهشناسي ايران سخن گفتهاند، كم نيستند.پشتوانه كوششهاي كربن در جهت تجديد تفكر درباره فلسفه ايراني دوران اسلامي يا آنچه وي «فلسفه ايراني- اسلامي» (Philosophie irano- islamique) مينامد، همين ضرورت درك معناي كليت تمدن ايراني است كه فلسفه و خصوصا فلسفه اشراقي عامل قوامدهنده آن بوده است. بنابراين كربن از صرف مطالعه و قرائت ادبي و لغوي فاصله گرفته و با بازگشت به پديدارشناسي هايدگر از تاريخ ظاهري فرهنگ و فلسفه ايراني فراتر رفته و به بنياديترين ساختارهاي آن تفكر كه از ماوراي اعصار و قرون و گسستهاي حوادث تاريخ ظاهري تداوم پيدا كرده، دست يازيده است.
كربن با استفاده از هر فرصتي اين بيان سهروردي را در كلمه التصوف ذكر ميكند كه شيخ ميگويد: در تدوين حكمت اشراقي كسي بر وي پيشي نجسته است، به نظر ما كربن با تكرار سخن شيخ ميخواهد اين معنا را القا كند كه همانطور كه اقدام سهروردي در تدوين حكمت اشراقي مسبوق به سابقه نبوده كوششهاي وي نيز در كاربرد اسلوب پديدارشناسي در مطالعه تاريخ فلسفه ايراني براي اولين بار انجام گرفته است.
كربن ميگويد: اگر با زبان پديدارشناسي هايدگري (يعني كشفالمحجوب) آشنا نبودم نميتوانستم حكمت اشراقي را از اين حيث كه تجديد حكمت ايران باستان است درك كنم، توجه به تاريخ باطني و معناي باطني تاريخ است كه ما را قادر ميسازد اهميت اقدام سهروردي را درك كنيم. زيرا كه براي «تجديد» حكمت باستان، سهروردي به مثابه «مورخ» عمل نكرده بلكه «گذشته» ايران را در زمان «حال» قرار ميدهد يعني اينكه آن گذشته، گذشتهاي بيآينده نيست بلكه سهروردي با تجديد آن در زمان حال، آينده آن گذشته را تجديد و احيا ميكند. از وراي هرگونه گسست، كه خصلت امور تاريخ ظاهري است، رابطه معنوي؛ يگانه پيوند حقيقي را قوام ميبخشد. بدينتريب حكماي خسرواني ايرانشهر را ميتوان طلايهداران حقيقي اشراقيون دانست.كربن به شيوه هايدگر به تذكر سنت فلسفي ايران ميپردازد و همانطور كه Dasein هايدگر عبارت است از گذشته آن بهمثابه آيندهاي كه در زمان حال قوام پيدا ميكند، طرح نظام حكمت اشراقي ايران نيز بازگشت به گذشتهاي متروك و مرده نيست، بلكه آيندهاي دارد كه از مجراي تذكر آن در زمان حال تبلور پيدا ميكند. كربن سنت فلسفي ايران را بهعنوان مورخ فلسفه مورد مطالعه قرار نميدهد بلكه آن را در افق ساحت زماني قرار ميدهد كه داراي ساختاري وجودي است.كربن شيوه تاويل (hermeneutique) را از نخستين صفحههاي كتاب وجود و زمان هايدگر گرفته كه در آن هايدگر «نفس عمل فلسفيدن» را بر محور تاويل تثبيت كرده است. به نظر كربن مشكلاتي كه در ترجمه مفاهيم هايدگر در زبان فرانسه وجود دارد، در نظام مفاهيم فارسي،عربي عرفان ايراني- اسلامي وجود ندارد: زبان پديدارشناسي كاملا به زبان عرفاني قابلترجمه است. كربن تاويل را «كليدي» ميداند كه هركسي ميتواند آن را با متني كه ميخواهد به تاويلش بپردازد، تطبيق دهد. درواقع «كليد تاويل» (Clavvis hermeneutica) كليدي است قابل تطبيق زيرا كه ميتوان از روش تاويل هايدگر استفاده كرد ولي از جهاننگري خاص هايدگر فاصله گرفت. كربن كه بين روش تاويلي هايدگر و جهاننگري وي تمايز قائل ميشود، روش هايدگر را دنبال ميكند بيآنكه تابع الزامات جهاننگري وي بوده باشد.
گفتگو با استاد مصطفی ملکیان
به عقیده شما چه تفاوتی میان نگاه عوامانه و عالمانه (روشنفکرانه) نسبت به دعا وجود دارد؟
احتمالا مراد شما از نگاه عوامانه این است که در این حالت شخص از نیرویی خارج از وجود خود چیزی را طلب میکند. اگر منظورتان همین است من هم با آن موافقم. البته من دعا و مناجات را از یکدیگر تفکیک میکنم و در عین حال معتقدم که ما در هر دو مورد به خود رجوع میکنیم و به وجود یا نیرویی خارج از خویش تکیه نمیکنیم. به نظرم میرسد در هنگامی که من دعا میکنم، دارم به لایههای عمیقتر ذهن خود امری را تلقین میکنم. قطعا کسانی مثل «دکتر شریعتی» یا عالمان بزرگی چون «گورجایف بندی»، خانم «سیمون وی» و خانم «اسکادل شی» به این نوع دعا و نیایش توجه داشتهاند. در این تلقی فرض بر این است که موجودی ورای ما در کار نیست تا چیزی از او بخواهیم یا بر او عرضه کنیم.
در دعا چیزی خواسته میشود و در مناجات چیزی عرضه میشود. میتوان گفت ما در هر دو حالت سر خود را خم میکنیم تا با لایههای عمیقتر وجود خود ارتباط برقرار کنیم و آنگاه چیزی را بدان تلقین نماییم یا اینکه از این طریق چیزی را از لایههای عمیقتر و پنهانی وجود خود بیرون کشیم. در واقع دعا کردن چنان است که گویی شما بر سطح زمینی قرار دارید و در پنجاه متری عمق این زمین آب وجود دارد شما هرچه بر روی این سطح جستجو کنید و تمام آن سطح را اگر بارها و بارها زیر پا بگذارید، به آب دست نخواهید یافت. ولی این جستجویِ محکوم به شکست نباید این تصور را بهوجود آورد که پس با این حساب، آب در بالای سرِ ما قرار دارد بلکه باید متوجه زمین و اعماق آن شد و آب را در آنجا جستجو کرد. در مورد انسان باید گفت هرچه عمق این جستجو بیشتر باشد، عمق تفکر و میزان بهرهوری بیشتر خواهد بود.
بعضی دعاها مشحون از احساس گناه است. ظاهرا در این دعاها فرد پس از احساس گناه به قصد یاری طلبیدن دست به دعا برمیدارد؟
بله، در واقع سه پدیده باعث میشود که انسان دست بهدعا بردارد: حسرت، پشیمانی و اندوه. این سه پدیده با یکدیگر متفاوتند و مهمترین عامل کشش انسان به سوی دعا هستند. بیشتر افراد پس از عامل پشیمانی است که بهسراغ دعا میروند. یعنی ابتدا احساسِ گناه به انسان دست میدهد و سپس چون از عهدهی کشمکش با این احساس برنمیآید، میخواهد با دعا آن را مرتفع کند.
شما شخصا مهمترین ثمرهیِ دعا را چه میدانید؟
به عقیدهی من انسان در دعا با دو موضوع مواجه میشود: یکی اینکه آدمی خویشتنِ واقعی خود را عریان میکند و آن را میبیند و دیگر اینکه از این رهگذر به نوعی تعالی میرسد یا زمینهی تعالی را بهوجود میآورد؛ یعنی در دعا در همان حال که انسان خود را از نظر روحی و روانی عریان میکند از پلههای تعالی نیز بالا میرود. انسان در این حال از میانمایگی و روزمرهگی خارج میشود. ما بهطور معمول در اسارت میانمایگی و روزمرهگیهای خود هستیم. ما میخواهیم از طریق دعا خود را از این مرحله نجات دهیم یا اینکه حداقل یک پله بالاتر برویم و عوامل معنویتری را تجربه کنیم.
امروز در شهر مقدس قم در یک مراسم بسیار ساده و صمیمی مراسم عقدی برای من و همسرم برگزار شده بود. ازدواج به تعبیر حضرت خاتم(ص) کامل شدن نصف ایمان یک فرد محسوب می شود و سنت حسنه ای است که پیامبری که رحمت للعالمین خوانده می شود بر اهمیت و ضرورت آن تاکید فراوان نموده اند.
امیدوارم با دعای خیر همه دوستان گرامی و با عنایت خاص حضرت ولی عصر (عج) و هدایت های داهیانه و معلم گونه پدر و مادر عزیزم و پدر و مادر همسر گرامی ام و نیز همه اساتید ارجمندم زندگی پربار و ارزشمندی با همسر فرهیخته و نیک خصالم پیش رو داشته باشم.
از زندگی دو چیز بیشتر آرزو ندارم یکی عبد و بندگی خدا و دیگری قدم گذاشتن در راه کسب دانش و معرفت، و آموخته ام هر کس بر خدای تکیه کند خدا او را بس است.