۲۲ بهمن ۸۸ را همگان متفاوت پیش بینی می کنند. تردیدی نیست هر فرد، گروه و صاحب اندیشه ای بدنبال تحقق آمال خود در این روز تاریخی است. اما اگر قصد پیش بینی داریم و اندکی خیر خواهی و ذره ای دلسوزی به این آب و خاک داشته باشیم باید جز اتحاد دنبال امری دگر نباشیم.
شاید راز مبهم همه تاریکی ها در این است که به تعریف مشترکی در مورد اتحاد نائل نگشته ایم و روی این واژه ابهام تئوریک و عملی فراوانی داریم. بیاییم حول ایران، حول مفاهیمی چون انسانیت، گذشت و بخشش، تحمل و مدارا و حق حیات ابناء بشر و سایر اصول و مفاهیم اولیه و بدیهی شناخته شده با یکدیگر توافق و تفاهم نماییم، شاید با وجود انباشت همه تجارب و سرمایه ها لازم است همه چیز را از اول شروع نماییم، بیاییم زحمت در جا زدن و از صفر شروع کردن را بار دیگر تکرار نموده اما اینبار کمی احتیاط کرده و قدم ها را آهسته آهسته برداریم!
اگر دلهره و اضطرابی برای آینده این سرزمین داریم باید بیش از این آگاه و بیدار باشیم به قول ظریفی به دوستان مان نزدیک و به مخالفان و دشمنان مان نزدیک تر باشیم. اگر نگران این دین و میهن ایم نه اختیار بل مجبور و محکوم به اتحادیم..
۲۲ بهمن ۸۸ هشداری است بر ما! ۲۲ و ۸۸ کنار هم اند چرا ما در این وانفسا کنار هم نباشیم؟
اعتماد ـ احمد غلامي : ساعتي بود که برف گرفته بود. توي خيابان واسه خودم چرخ مي زدم. دانه هاي درشت برف آرام مي نشست روي شيشه گرم ماشين و زود آب مي شد. صفا دارد توي برف رانندگي کردن با صداي قيژ قيژ برف پاک کن ها.
دختري کنار خيابان ايستاده بود. حرکت برف پاک کن ها و نم آب دختر را پيدا و ناپيدا مي کرد. انگار داشت از دور دست تکان مي داد. سرعتم کم بود، کمتر کردم. مي خواست سوارش کنم. آرام گرفتم بغل؛ معلوم بود مدت زيادي کنار خيابان ايستاده است. دلم سوخت. نوک دماغش از سرما سرخ شده بود. مانتو کهنه اش خيس بود. با اينکه دستکش دستش بود، دست هايش را به هم مي ماليد. گفت؛ «مستقيم.» سوارش کردم. وقتي در باز شد موجي از سرما زد تو که حالم را جا آورد. بخاري ماشين را گرم کرده بود. او گفت؛ «آخيش چه گرمايي.» گفتم؛ «سرده؟» گفت؛ «خيلي.» گفتم؛ «کجا ميري؟» گفت؛ «هرجا شما بريد.» گفتم؛ «ميرم خونه، وزرا.» گفت؛ «منم ميام.» فکر کردم مسيرش وزراست. گفتم؛ «کجاي وزرا؟» گفت؛ «هرجاش که شما رفتين.»
گرما حالش را جا آورده بود. گفت؛ «آقا جايي رو سراغ ندارين، امشب اونجا بمونم؟» گفتم؛ «مگه نميري خونه؟» گفت؛ «از خونه زده م بيرون.» گفتم؛ «خب برگرد.» گفت؛ «نمي تونم، بيرونم کرده.» گفتم؛ «کي؟» گفت؛ «ناپدريم.» گفتم؛ «مادرت چي؟ مگه اون نيست؟» گفت؛ «چرا ولي چي کار مي تونه بکنه،» گفتم؛ «چند شبه بيروني؟» گفت؛ «اًي...» فکر کنم خالي مي بست. هرچقدر به خيابان وزرا نزديک تر مي شديم دلم مي لرزيد. گفتم؛ «پول بدم بري هتل؟» گفت؛ «نه، گرفتاري داره اگه بعدازظهر بود، يه کاريش مي کردم. نصف شب کسي راهم نمي ده...» راست مي گفت. گفتم؛ «اسمت چيه؟» گفت؛ «تانيا.» مي دانستم دروغ مي گويد. به قيافه اش نمي خورد اسمش تانيا باشد. گفت؛ «آقا به من کمک مي کنين؟» گفتم؛ «پول بخواي من يه مقداري دارم.» گفت؛ «منو ببرين خونه، امشب.» گفتم؛ «آخه...» گفت؛ «هر کاري بگين مي کنم.» گفتم؛ «حالا امشبو اومدي خونه من فردارو چي کار مي کني؟» گفت؛ «فردا وقت دارم مي گردم يک کاري مي کنم.» گفتم؛ «چرا امروز يه فکري نکردي؟» گفت؛ «گرفتار بيمارستان مادرم بودم.» دروغ مي گفت. به حرف هايش باور نداشتم. حتماً اسم هاي زيادي داشت؛ مونا، تانيا، نرگس، و داستان هاي زيادي بلد بود، هزار و يک شبي به فراخور آدم هايي که سوارش مي کردند. آنچه حقيقت داشت نيمه شب سرد زمستاني بود با دانه هاي درشت برف و دختري که وقتي سوارش کردم از سرما مي لرزيد و حالا سرحال آمده بود و پياده کردنش توي خيابان و سرما سخت بود. توي دلم گفتم؛ «مي برمش خونه، مگه چي ميشه.» از سکوتم فهميد که راضي شده ام. وقتي گفت؛ «ممنون آقا»، تصميمم را قطعي کردم. وقتي در را باز کردم و دختر پشت سرم آمد تو زنم و دوتا بچه هايم دهان شان از تعجب باز ماند. مي دانستم از من توضيح مي خواهند. رو کردم به دختر و گفتم؛ «بيا تو، غريبي نکن.» دختر کوچکم آمد جلو گوشه کاپشنم را کشيد و گفت؛ «بابا اين کيه؟» به جاي اينکه دختر را معرفي کنم به او گفتم؛ «اين دخترم شيدا.» خم شد و شيدا را بوسيد. رفتم جلوتر و گفتم؛ «اين زنم و اين هم دختر بزرگم ترانه.» وقتي خم شد تا ترانه را ببوسد، زنم با حيرت گفت؛ «اين کيه؟» گفتم؛ «ميگم.» و با اعتمادبه نفس و جديت گفتم؛ «دختر پسر عموي آقام از مشهد اومده، داشتم ميومدم خونه که زنگ زد. رفتم دنبالش...» دختر، زنم را بغل کرد و بوسيد.خوشحالم، خوشحالم، خوشحالم که با هيچ کدام از فاميل هايم رفت و آمد ندارم و مي توانم الان راحت دروغ بگويم. زنم گفت؛ «راست بگو.» گفتم؛ «توي خيابون مونده بود. امشب رو به ما پناه آورده.» از قصد واژه پناه را گفتم تا روي زنم اثر بگذارم. گذاشتم. گفت؛ «آخي. بيچاره.» بعد با نگراني گفت؛ «خطرناک نباشه؟» گفتم؛ «از ما خطرناک تر نيست.» کنايه مي زدم به خودمان که تا به حال دو بار بازداشت شده بوديم. شيدا سوار کول دختر شده بود و داشت اسب سواري مي کرد. ما توي آشپزخانه بوديم و صداي جيغ و داد آنها هال را برداشته بود. زنم گفت؛ «چه زود فاميل ميشه.» سکوت کردم. فقط سر تکان دادم و خنديدم. ترانه داشت رياضي مي خواند. فرياد زد؛ «شيدا ساکت شو.» دختر رفت جلو و گفت؛ «رياضي مي خوني؟» ترانه گفت؛ «امتحان داريم.» نشست کنارش و شروع کرد به ياد دادن. تا زنم سفره را بيندازد فقط اين جمله ها را مي شنيدم؛ «اين که کاري نداره. اين طوري برو آسون تره.» و ترانه مي گفت؛ «آخ جون چقدر آسون.» شام خورديم. دختر از خودش حرفي نزد ما هم از او سوال نکرديم. توي انباري تشک انداختيم. آنقدر خسته و سرمازده بود که فوري خوابش برد. با شيدا که رفتيم به او سر بزنيم، صداي نفس هايش را مي شنيديم. مثل بچه کوچکي خوابيده بود. شيدا گفت؛ «بابا چه زود خوابش برد.» گفتم؛ «خسته س بابا.» خودم روي مبل دراز کشيدم. قبل از اينکه بخوابم يک بسته صد هزار توماني گذاشتم روي جاکفشي کنار کفش هايش تا چيزي از خانه ندزدد و همان طور نشسته روي مبل خوابم برد. از خواب بيدار شدم که تازه صبح شده بود. رفتم بالاي سر دختر. نبود. رفتم جلو جاکفشي. کفش هايش نبود اما پول سر جايش بود و کاغذي روي آن که نوشته بود؛ «ممنون که اعتماد کردين، فرشته.» رفته بود. چقدر زود. بچه هايم که بيدار شدند و ديدند او رفته ناراحت شدند. حالا بعضي شب ها که يادش مي افتم مي روم توي خيابان و همان جايي که سوارش کردم مي ايستم تا شايد بيايد و دوباره ببينمش. اما تا به حال نديدمش. البته نااميد نيستم...
در اکثر اتوبان های شهر، به همت شهرداری محترم تهران ستادهای برف روبی سیار همراه تجهیزات مختلف از قیبیل گونی های شن و ماسه و ماشین آلات سنگین، خودنمایی می کند. اینکه شهردای تهران بیش از یکماه است که آمادگی خود را در این زمینه به شهروندان تهرانی نشان داده امری قابل تحسین و تقدیر است.
اما آنچه مایه افسوس و نگرانی است و بهانه ای گشت برای نگارش این نوشته کوتاه، تاملی در تاریخ است و تعجب از اینکه ۱۶ روز از دیماه می گذرد اما باران و برف هنوز به سراغ اکثر شهرهای ایران من جمله تهران نیامده، حال آنکه بارندگی و سیل مدتی قبل بسیاری از کشورهای اتحادیه اروپا را سردرگم و کلافه کرده بود!
چندی روزی است که با دقت به غروب تهران نگاه می کنم، آسمان سرخی عجیبی به خود گرفته، گویی به حال ما خون گریه می کند!
هفته قبل چند روزی را به دلیل درگذشت پدربزرگ همسرم مرحوم حاج آقای سید خلیل تقوی در روستای حسن آباد دامغان به جهت انجام مراسم تشیع و بزرگداشت این سید عالی مقام و جلیل القدر گذراندیم. حسن آباد در ۳۰ کیلومتری شهر دامغان و در دل کویر جای دارد.
اقامت چند روزه در این روستا برای من تجارب گران بها و نوینی را در اختیار نهاد. بی اختیار یاد کتاب میناگران عطاالله مهاجرانی افتاده بودم و میناگری های اهالی لفکه میناگران را به وضوح و روشنی در حسن آباد شاهد و ناظر بودم.
صفا و سادگی و تمثیل مسلمانی از نوع آنچه که در انتظار دیدن و دیدارش بودم و همبستگی و اتحاد مردم در این وانفسای تفرقه و جدایی، فرهنگ محلی و بومی حسن آباد که در آن نمادهای مهر و الفت و کرامت بر کینه و بخل و شقاوت برتری داشته و ریا و بندگی غیر الله سهمی در سهام روابط فی ما بین اهالی آنجا با خدای عاشق و سامع ندارد.
آدمی زاد را آرزوی دیرین و نهایی اش رسیدن به سکینه و آرامش است و بهشت را وعده گاه پارسایان و سالکین دانسته اند بهشت برینی که طمانینه و آرامگه انسان هایی است که دروغ نمی گویند، ظلم و تعدی در حقوق بندگان خدا روا نمی دارند، در امانت خیانت نمی کنند، خون بی گناهی را بر زمین نمی ریزند و در رفتار و کردار جز به راستی و حقیقت و مهر و عاطفه با یکدیگر برخورد نمی کنند! چنین جایی را بهشت نام نهاده اند و من حسن آباد را قطعه ای از خاک بهشت یافتم..
جمیله کدیور: در تاریخ فرهنگ ما معمولا داوری در باره اشخاص را به تاخیر می اندازند تا مرگش فرا رسد. پس از مرگ، نوبت به داوری حیات و عملکرد و اندیشه افراد فرا می رسد...
آیت الله منتظری نیز ازین قاعده مستثنی نبود؛ با این تفاوت که او در زمان حیات نیز در معرض داوری و قضاوت قرار گرفت و ازین داوری سربلند خارج شد. درگذشت آیت الله العظمی منتظری، یکبار دیگر ، این فقیه، سیاستمدار، نطریه پرداز و حکیم وارسته را در معرض داوری مردم ایران و دنیا قرار داد؛ به گونه ای که عاطفه یک ملت بزرگ ، با تمام احساسات برای قدردانی از او تجسم یافت. علیرغم تمام سوءتبلیغها در این سالها، علیرغم حصر خانگی، علیرغم هتاکی های رسمی و غیر رسمی در سطوح مختلف، علیرغم تمام جفا هایی که بر این پیر رنجور وارد شد و در یک کلام علیرغم تمام نامردمی ها، قلبی که تا آخرین لحظه با مردم و برای مردم تپید، در رنج آنچه دید، آرام گرفت. شعارهای مردم در این دو روز نشانی ساده از وجدان عمومی جامعه بود:" مرجع تقلید ما آزادی ات مبارک..."، "منتظری زنده است، مرجع پاینده است"...
آسان نیست، بلکه محال به نظر می رسد که فردی 87 سال زندگی کند و در تمام عمرش دروغ نگوید، ریا نکند، کسی را فریب ندهد، به خاطر مصلحتی، حقیقت را فدا نکند، در اوج قدرت، ساده زیست بماند و با کمال استغناء به قدرت پشت کند... سخن گفتن از صداقت و تقوا و حقیقت آسان است؛ اما عمل به آن دشوار. برخلاف مدعیانی که همه روزه دیگران را توصیه به تقوا می کنند وخود بر مدار دروغ و باطلند، اونمونه تقوا در گفتار و کردار و در تمام طول حیات خود بود.
آیت الله منتظری به آنچه می گفت ایمان داشت وبه همان سخنان عمل می کرد. به همین دلیل، با آنکه در تبلیغات رسمی این سالها جایی نداشت و فقط نصیبش از آن،هتک بود و بی حرمتی؛ در قلب مردم جا گرفت.
ساده و صمیمی بود. هیچگاه رفتار او، آهنگ صدای او و ادبیات او طی این مدت، چه آن زمان که در متن قدرت بود و چه آن زمان که به حاشیه رفت، تغییری نیافت. ثابت بر اصولی که باور داشت، استقامت کرد، حتی به بهای از دست رفتن هرآنچه که در چشم دنیابینان ارزش تلقی می شد.
خداوند وعده داده است که اگر انسانی مومن بود، خداوند مهر آن فرد را در دل مردم قرار می دهد:" والذین آمنوا سیجعل لهم الرحمن ودا..."
وقتی زندگی آیت الله منتظری را مرور می کنیم، می بینیم که در عمر بلند و با برکتش، همواره در اندیشه سربلندی دین، حفظ حرمت مردم، اجرای قانون، تامین آزادی و حقوق بشر بود. اخیرا مبنایی را به عنوان شناخت حقوق انسان مطرح کرد که به تعبیر یکی از شاگردان ایشان می تواند مبنای دگرگونی در فقه و حقوق بشر از زاویه اسلامی باشد. ایشان مطرح کردند که در اسلام، مبنا حقوق بشر است و نه حقوق مومنان. پیداست ایشان چنین مبنایی را از عهدنامه امیر مومنان علی علیه السلام به مالک اشتر اتخاذ کرده اند. در آن جا امام علی به حقوق انسان توجه دارند. این مبنا برای آیت الله منتظری تنها یک مبنای نظری نبود. بر اساس این مبنا او همواره نگران همه آنانی بود که حقوقشان تضییع شده است، آنها که همواره در حاشیه بودند، اقلیتها، زندانیان، متهمان، خانواده های آنان و بیش از همه در اندیشه خانواده ها بویژه خانواده زندانیان سیاسی بود. در این چند ماه گذشته دغدغه همواره اش همین بود...او پناهی بود برای تمام بی پناهان؛ آفتاب مهرش و طراوت روحش ، همه را شامل می شد. برای همین ، این اشکها و حسرتها، این ماتم مردم و این خیل عظیم تسلیت گویی از طیف ها و گروههای مختلف، از چهره های سیاسی و مذهبی، از درحاشیه ترین و رانده شده ترین اقشار جامعه ؛ از عمق وجدان عمومی مردم برخاسته است.
۲۳ آذر پوشیدن کت و شلوار دامادی را تجربه کردم. هر مردی که این لباس را بر تن می کند حس و حالی دارد کانُه آن حس و حال متعلق به خود اوست. برای من این روز و این لباس در کلامی مختصر اجتماع نقیضین بود! هم احساس بزرگی داشتم هم احساس حقارت، هم افق های زیبایی را پیش رو میدیم و هم نگران مصائب و سختی های زندگی بودم.
شاید این دوگانه ها را به دیگر گونه هنگام پایه ریزی اصول مشترک زندگی با همسرم به صور دیگری و از همان ابندا بنا نهادیم، چرا که هنگام مفاهمه بر سر مفاهیم نخستین و بنیادین زندگی با یکدیگر عهد بستیم تا خرد و عقلانیت را با مهر و عاطفه درهم آمیزیم و بخشش و گذشت را بر کینه و بخل و حسادت رجحان نهیم. بزرگ باشیم ، لیکن در مقابل بزرگی خدای غافر و طاهر تعظیم نماییم و در مقابل مقام پدر و مادر سر خم نموده و همه گاه خاضع و خاشع باشیم.
راه زندگی راه صعب و پر پیچ و خمی در زمانه ماست، اما اگر بنیان ها را استوار و قدم ها را محکم بر جای گذاشت می توان تلالو سبز زندگی را به روشنایی دید.
نسل من به دنبال زندگی است، زنده بودن را می خواهد، در پی بهزیستی است، یاری گر مان باشید و روزگار را نه بر خود و نه بر این جوانه ها تلخ و تیره نخواهید. من ۲۳ آذر خود به روشنی تجربه نمودم که می توان زیر یک سقف و در عین کثرت، دوستانه و شادمانه زیست !