در سال 1264 قمري، نخستين برنامه دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله كوبي مي كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاھي نمي خواھند واكسن بزنند. به ويژه كه چند تن از فالگيرھا و دعانويس ھا در شھر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مي شود.
ھنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته اند، اميرکبير بي درنگ فرمان داد ھر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد، بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان ھمه مردم آبله مي كوبند. اما نفوذ سخن دعانويسھا و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله كوبي سرباز زدند.
شماري ديگر ھنگام مراجعه مأموران در آب انبارھا پنھان مي شدند يا از شھر بيرون مي رفتند. روز بيست و ھشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در ھمه شھر تھران و روستاھاي پيرامون آن، تنھا 330 نفر آبله كوبيده اند. در ھمان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه ھايتان آبله كوب فرستاديم.
پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم، جن زده مي شود.
امير فرياد كشيد: واي از جھل و ناداني، حال، گذشته از اين كه فرزندت را از دست داده اي بايد پنج تومان ھم جريمه بدھي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه ھيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز!!
چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار امير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن ھنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين ھاي ھاي مي گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن ھم به اين گونه، براي دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك ھايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عھده داريم، مسئول مرگشان ما ھستيم.
ميرزا آقاخان آھسته گفت: ولي اينان خود در اثر جھل آبله نكوبيده اند.
امير با صداي رسا گفت: مسئول جھلشان نيز ما ھستيم. اگر ما در ھر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس ھا بساطشان را جمع مي كنند. تمام ايراني ھا اولاد حقيقي من ھستند و من از اين مي گريم كه چرا اين مردم بايد اينقدرجاھل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
منبع: حكيمي، محمود. داستان ھايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرھنگ
پروفسور محمد جمشيدي مدير برنامه هاي داخلي ايستگاه فضايي ناسا
فيروز نادري مدير برنامه اجرايي سياره مريخ در ايستگاه فضايي ناسا
حميد برنجي عضو پژوهشگران ايستگاه فضايي ناسا
قاسم اسرار عضو هيئت مديره ايستگاه فضايي ناسا
کاظم اميدوار عضو پژوهشگران ايستگاه فضايي ناسا
محمد جمشيدي مدير کنترل تكنيك ايستگاه فضايي ناسا
رضا غفاريان مهندس لابراتوار نيرو محرکه جت ايستگاه فضايي ناسا
پروفسور پرویز معين رئيس موسسه مرکزی تحقيقاتی دانشگاه ناسا در آمریکا
پروفسور صمد حياتی عضو هيئت مدیره ایستگاه فضایی ناسا
عبد الحميد کريمي در رابطه با ساخت موشك هاي فضايي در ناسا فعاليت دارند
خانم دکتر مقدم در آزمايشگاه پيشرانش جت در ناسا بر روي رادارها کار ميكند
حدود ٧٠ الي ٨٠ ايراني در ناسا فعاليت دارند
طبق آخرین آماری که گرفته شده و در روزنامه space چاپ شده, ۴٣ درصد ناسا از پژوهشگران ایرانی می باشد... به اين مساله افتخار کنيم يا به خاطر از دست دادن اين همه استعداد تاسف بخوريم؟
راهی برای مدرنیته ایرانی:نزدیک به صد سال است که برای سامان یافتن موقعیتی که اغلب نابسامان قلمداد می شود و هر کس به فراخور وضعیت خود و خط مشی یا سلایق و سبک زندگی اش، آن را دچار کاستی های بسیار(ولی همواره متناقض) می پندارد و یا در واقع از آن رنج می برد، رسیدن به مدرنیته و «تجدد» به عنوان راه حلی معجزه آسا پیشنهاد می شود. راه رسیدن به این مدرنیته نیز که ظاهرا برای آن یک الگوی جهانشمول متصور است، پای گذاشتن در راهی عنوان می شود که پیش از ما «کشورهای پیشرفته» بر آن قدم گذاشته اند و امروز از ثمره آن صاحب دولت های ملی و قانونیت و عقلانیتی شده اند که در سایه آنها می توانند زندگی آسوده و مرفه ای را تجربه کنند. و این باز هم ظاهرا همان گونه از زندگی است که بخش بزرگی از مردمان دنیا، که این راه را نپیموده و «در جا زده اند» و یا به تعبیر گروهی دیگر «عقب نگه داشته شدند»، از آن به بی بهره اند.
با این وصف، امروز نظریات انسان شناسی فرهنگی و فرهنگ شناسی جدید بیش از هر زمان دیگری بر این نکته تاکید دارند که اصولا این تصور که «راه واحد» و جهانشمولی برای رسیدن به موقعیت های سامان یافته تمدنی وجود دارد، نه تنها تصوری بی پایه است، بلکه تصور خطرناکی نیز هست، زیرا نتیجه مستقیم آن ، این است که همچون در چارچوب نظریه های توسعه مبتنی بر نوسازی، هر اندازه ما در تخریب و از میان برداشتن «سنت ها» و «اشکال پیشین سازمان یافتگی» جوامع انسانی غیر غربی، به صورت ریشه ای تر و پر شتاب تری عمل کنیم و پس از آن هر چه سریعتر و با دقت بیشتری دیکته تجدد را از «روی دست دیگران» بهتر تقلید کنیم، به نتایج مفید تر و موثرتری هم خواهیم رسید.
اما نتیجه بیش از 50 سال اجرای چنین سیاست هایی، امروز در تمام کشورهای در حال توسعه و از جمله در کشور خود ما در پیش رویمان است: تخریب سنت ها و از میان رفتن وجدان های جمعی و حافظه ها و میراث فرهنگی و مناسک و رسوم و آیین ها و ساختارهای جوامعی که قرنها و بلکه هزاران سال، بر اساس همین سازوکارها زیسته اند، نه فقط به شکلی خودکار به ایجاد تجدد و تمدن و مدرنیته و عقلانیت و سازمان یافتگی نمی انجامد و نیانجامیده است، بلکه می تواند دوزخی از بی سامانی و بی هویتی و سردرگمی فرهنگی با مصیبت های بی شمار اجتماعی در کوتاه و دراز مدت به وجود بیاورد که شاید نسل های متمادی نیاز به زمان وجود داشته باشد تا بتوان آنها را جبران کرد و راه به سوی بهبود برد.
در باور بسیاری از روشنفکران دوران مشروطه، که متاسفانه تفکرشان در برخی از موارد تا امروز نیز تداوم یافته و خود از دلایل اصلی واکنش های متحجرانه در سطح کل جامعه نیز بوده و هست، دلیل تمام مشکلات و دردهای کشوری مانند ایران در سنت های «خشک» و «غیر قابل انعطاف» جستجو می شد. در حالی که از آن زمان تا امروز، این پرسش بدون پاسخ مانده است که اگر ما دائما از عدم عقلانیت در سیستم های اجتماعی، از بی قانونی، از عدم توانایی «ایرانیان» به کار مشترک و عدم همبستگی میان آنها و یا از سقوط اخلاقی و وجدان کاری سخن می گوئیم، آیا باید ریشه ها را در سنت جست؟ اگر چنین است که ظاهرا با ابزارهای کلان نظری و نظریه های مبتنی بر «روایت های بزرگ» به سهولت می توان چنین ادعایی کرد، چگونه می توانیم نبود یا لااقل کمبود چنین آسیب هایی را در جوامع سنتی خود( به ویژه جوامع روستایی مان) توضیح دهیم: در این جوامع برغم فقر زیاد، شرایط اقلیمی بسیار سخت و شرایط اجتماعی باز هم سختتری که حاصل بی عدالتی های نظام های سیاسی حاکم در طول هزاران سال در این کشور بوده است، سیستم های اجتماعی مختلفی تنظیم روابط انسانی و اقتصادی و حتی سیاسی را در سطح خرد بر عهده داشته اند، سیستم های آموزشی و روابط حرفه ای بازهم بر اساس سازوکارهای سنتی عمل می کرده اند و مردمان روزگار خود را، نه چندان با مصیبت، می گذرانده اند. و البته این به هیچ رو به معنی آن نیست که چنین سیستم هایی فاقد بی عدالتی، و عناصر منفی بوده اند، اما همین بی عدالتی ها و عناصر منفی را در ابعادی بسیار بزرگتر و غیر قابل جبران تر در تمام جوامع امروزی نیز شاهدیم. اصل اساسی که ما بر آن تاکید داریم این است که بازگشت به گذشته ناممکن است و بنابراین توقف و تامل بر اینکه چنین بازگشتی چقدر مطلوب یا نامطلوب است اصولا مطرح نیست: بحث بر سر آن است که چگونه می توان «حال» بهتر و مطلوب تری داشت و نه اینکه چگونه می توان از این «حال» واقعی به «گذشته» ای خیالین( زیرا پشت سرگذاشته شده) گذر کرد. در واقع بحث به هیچ رو به دنبال آن نیست که به سنت نوعی تقدس ببخشد و آن را عاری از عیب و نقص بداند و یا حتی بر آن باشد که این سنت نباید تغییر می کرد و باید تا به ابد به همان صورت باقی می ماند. بحث بر سر آن است که این سنت ها ، همچون همه سنت های دیگر حاصل سالیان درازی از تجربه روزمره و تغییر ترکیب با سنت ها و فرهنگ های دیگر بودند و به تدریج در چرخه های زمانی – تجربی صیقل خورده بودند و به همین دلیل نیز می توانستیم و هنوز هم می توانیم ، در مواردی که چیزی از آنها باقی مانده باشد، به مثابه ابزارها و عناصری برای گذار به مدرنیته ای قابل تداوم یافتن در کشورمان از آنها استفاده کنیم.
اما متاسفانه حقیقت در آن است که ما نخواسته ایم و یا نتوانسته ایم با واقع بینی به سنت ها و میراث غنی فرهنگی مان نگاه کنیم و از آنها بیاموزیم و حتی در عرصه های فناورانه نیز امروز در موقعیتی به مراتب ضعیف تر از حوزه سنتی قرار داریم، صدها سال پیش در بدترین موقعیت های اقلیمی نیاکان ما می توانستند سیستم های آبیاری پیچیده ای بسازند و از آنها برای گذران زندگی خود استفاده کنند ولی امروز ما در کوچکترین نیازهای خود وابسته به مراکزی هستیم که هیچ کنترل و دخالتی در شکل گیری و تحول آنها نداریم.
اما در این میان، انسان شناسی یا مردم شناسی مسئولیتی سنگین تری بر عهده داشته و دارند. اگر صد سال است که در این دیار بسیاری بر این باورند که راه رسیدن به سعادت دنیوی گذار به مدنیت متجددانه است، نیم قرن است که بسیاری از مردم شناسان، تا اندازه ای بدون توجه به این محور اساسی بحث ها و دلایلی که این بحث ها را به وجود آورده است، از جمله تغییر جهان و الگوهای زیستی در آن که خواسته یا ناخواسته ما را ناچار به تبعیت از فرایند عمومی اروپایی شدن جهان کرده است، به دنبال آن بوده اند و هستند که میراث و فرهنگ مردمی یا فلکلور را تنها در قالب هایی موزه شناسانه ببینند و درک کنند و تمام انرژی خود را صرف ثبت و ضبط این میراث و یا گرد آوری و گذاشتن اشیا آن در موزه های مردم نگاری بکنند. البته نمی توان این کار را دست کم گرفت سهم بزرگانی چون هدایت، انجوی شیرازی، جمال زاده، آل احمد، ساعدی، و بسیاری دیگر در این عرصه بی شک و برای همیشه قابل قدردانی است. این را نیز نباید ناگفته گذاشت که برخی از برجسته ترین مردم شناسان ایرانی همچون دکتر بلوکباشی اندیشه ای همواره پویا در این زمینه داشته و جسورانه از نیاز به بازسازی سنت ها برای حفظ آنها دفاع کرده اند. اما سخن نه از آغازگران یک رویکرد یا یک علم در ایران، و یا موارد استثنایی، بلکه از کسانی است که امروز به شکلی متعرف و در اکثریت موارد سکوهای تصمیم گیری را در دست داشته و داعیه این علم را دارند. آیا می توان امروز نیز پذیرفت که ما همچنان با رویکری موزه نگارنه در این زمینه ها ادامه دهیم و چشم خود را بر جامعه ای جوان ، آکنده از انرژی و متمایل به تغییرات گسترده که ابعاد حیات خود را دیگر نه فقط در یک روستا و یک حتی یک شهر، بلکه در جهان تعریف می کند ببندیم؟ و اگر نخواسته باشیم چنین کنیم آیا بار دیگر چاره ای جز آن داریم که به سخن مدعیان لزوم از میان بردن سنت و بنا کردن مدرنیته ای تقلیدی بر خاکسترهای آن سنت و براساس الگوهای جهان شمول داشته باشیم؟
پاسخ ما به این پرسش، پاسخی روشن و خوش بینانه است: ساختن مدرنیته ای ایرانی یعنی مدرنیته ای بر اساس نیازها و ویژگی های جامعه ایرانی امروز با تمامی تنوع های فرهنگی، قومی، محلی، زبانی و غیره اش کاری است ممکن ، هر چند بسیار بسیار دشوار. اما برای انجام این کار باید توجه داشت که آنچه ساده ترین راه ، به نظر می رسد بی شک نادرست ترین راه نیز هست: تقلید و الگوداربرداری از سیستم های ناهمگون با ما، که با شتابی بی امان در سالهای قبل از انقلاب اسلامی به انجام رسید، نمی توانست با واکنشی به شدتی که با آن برخورد کرد، روبرو نشود. هم از این رو امروز باید بار دیگر به اندیشه نشست و برای رسیدن به چنین مدرنیته ای، به سراغ سنت ها رفت، اما با توشه و کوله باری نه فقط از تجربه تاریخی بلکه همچنین از نظریه ها و ساختارهای فکری تازه و جدیدی که تنها از خلال دانش جدید انسان شناسی می توان بدان دست یافت.
شاخه دانش بومی در انسان شناسی و همچنین شاخه انسان شناسی کاربردی این هدف را دنبال می کنند که با استفاده از ساختارهای سنتی و با کاربردی کردن آنها راه را برای استقرار نظام های مدرنی که با شرایط ویژه فرهنگی هر کشوری انطباق داشته باشد، بگشایند. این امری است که در هر زمینه ای می توان به انجام رساند و ما امیدواریم در مقالاتی که در آینده در همین نشریه به انتشار خواهیم رساند نشان دهیم که چگونه می توان در زمینه هایی بسیار متفاوت و متنوع از شاهنامه شناسی و فلکلور روستایی گرفته تا باورهای مردمی، دانش های محلی و بومی و غیره به جدیدترین ابداع ها در زمینه های کاربردی دست یافت.
امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز بدان داریم که چشمان خود را بگشاییم و با نگاه کردن دوباره برجهان امروز ببینیم تنها کشورهایی در گذار به مدرنیته خود موفق بوده اند که توانسته اند سنت ها و میراث فرهنگی خود را در بازتولیدی ابتکاری و هوشمندانه کاربردی کنند. و برعکس تمام کشورهایی که تصور کرده اند می توانند با خط بطلان کشیدن بر میراث گذشته خویش و با تقلید کورکورانه از الگوهایی از پیش آماده در جوامع دیگر برای خود مدرنیته ای دست پا کنند در نهایت به موقعیتی بسیار بدتر از آن گذشته ها سقوط کرده اند.
استاد فکوهی
بيشترين آمار اختلاف زوجين مربوط به آذربايجان غربي با 1413 مورد، تقاضاي طلاق با 611 مورد مربوط به استان سيستان و بلوچستان، (ازدواج مجدد زوج با 255 مورد، سوء رفتار زوج با 186 مورد، مطالبه ديه با 167 مورد و حضانت با 191 مورد) مربوط به استان كهگيلويه و بوير احمد و (عسر و حرج با 229 مورد و صلح و سازش با 541 مورد) مربوط به استان اصفهان ميباشد. بر اساس اين گزارش، در امر رسيدگي به پرونده اطفال، بيشترين آمار پرونده اطفال و كودكآزاري، مربوط به استان سيستان و بلوچستان بوده است كه به موسسات خيريه بهزيستي، دفاتر صدور شناسنامه، صدور حكم رشد و آموزش و پرورش براي ادامه تحصيل معرفي شدهاند.
*******************
دوست عزیز و بزرگوارم جناب آقای فتاح در وبلاگ شان در مورد سفر اخیرشان به تبریز مطلب قابل تاملی نوشته اند که می توانید اینجا آن را مطالعه فرمایید.

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.
برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...
شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.
خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.
بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.
در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.
موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.
يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
- اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.
وضع مالی این خانواده (سه بچه) بسیار اسفبار و فقیرانه بود اگر کسی خواست کمک مالی بکند از طریق پست الکترونیکی (ایمیل hidarrezaei@yahoo.com ) ارتباط برقرار کند تا شماره حساب این خانم (آمنه شیخ) ارائه شود.

اگر ماه مبارک رمضان ، ماه «ضیافت الله» باشد که هست و خداوند در این ماه« خوان کرم گسترده و مهمان خود کرده »،گرامی ترین و نافع ترین اسباب پذیرایی در این ماه قرآن می باشد که در شب قدر با مکاشفه ای تام که جزئیات آن یقینا برای احدی سوای معصوم قابل ادراک نمی باشد بر قلب رسول اکرم (ص) نازل شد و دل دریایی حضرت، فرودگاه کلام ثقیل وحی شد که قرآن در توصیفش می فرماید :«اگر بر کوه نازل می شد آن را متلاشی می کرد».(سوره حشر آیه 21).
بر من ار کوه اُحد واقف بودی هیبتش بدریدی و دل خون شدی
گوهر قرآن این نیوشایی و خوانایی متعالی و تعالی بخش از بلندای غیب وجود و «من لدن حکیم خبیر» به صورت تجلی بر قلب مبارک حضرت رسول اکرم (ص) نازل شد و از کانون هستی آن بزرگ بر پیرامون هستی پرتو افکند . تاملات و تهذیب نفس متوالی و مطوّل آن غریز به یک نقطه متراکم رسید و در زمانی غنی شده که «خیر من الف شهر»می باشد آن حضرت با رستاخیزی که در جانش پدید آمد رستاخیزی در تاریخ و گستره هستی پدید آورد .
زاده ثانی است احمد در جهان صد قیامت بود او اندرعیان
زو قیامت راهمی پرسیده اند ای قیامت تا قیامت راه چند
با زبان حال میگفتی بسی که ز محشر حشر را پر سد کسی
شب قدر ، شب نزول قرآن و صعود انسان است و شب ترمیم گذشته و ترسیم آینده،شب بازیابی خود گم شده و ارتقای آن می باشد.
چو سرو و سنبله بالا روش باش بنفشه وار سوی پست منگر
همانگونه که زمین را حیات و رخوتی است زمینه وجودی انسان نیز دچار مردگی می شود و شب های محتمل القدر ، شب «احیا»می باشند که زمینه وجودی در این شب ها اگر انسان دغدغه تحول داشته باشد زنده و مستعد فوض و فیضی شود «تو لیله القبری برو تالیله القدری شوی ».شب «صیروت»و شدن است باید پس از حدودسه هفته روزه لیله القدری شد تا از رهاوردهای زندگی بخش و ابدیت ساز این نفحات بی بهره نماند و زمان خاصی هم برایش معین نشده است تا هر کس در شب قدر خود،قدری شود . شب نوزدهم ، بیست و یکم ،بیست و سوم ،بیست و هفتم ، شب عید فطر؟
هین شب قدر ست در شبها نهان تاکند جان هر شبی را امتحان
نغمه های اندرون اولیا اولا گویدکه ای اجزای لا
هین زلای نفس سرها بر زنید این خیال و وهم یکسو افکنید
ای همه پوسیده در کون و فساد جان با قیتان نروئید و نزاد
ای فناتان نیست کرده زیر پوست با ز گردید از عدم ز آواز دوست
شب قدر ، راز جهش ، رمز پویش و سکوی پرش می باشد که انسان یک شبه صد ره ساله را طی می کند و از هزار ماه بدون شب قدر با ارزش ترست . شب میقات و معراج می باشد . شب رویت و دیدن است
همانگونه گه پیامبر (ص) می فرمود : در این شب من چه ها دیدم !
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسر شتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ستانه زدند
شب وصل است:
شب قدر ست و طی شه نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر
شب همبری عرش با فرش می باشد و شب خود شکوفایی با عزم و اراده خود انسان و عنایت و رحمت واسعه پروردگار.
شاهدان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده با ده شان هم خون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
شب قدر شب عروسی جان می باشد که انعکاسش جهان را نیز طربناک می کند.
چه عروسی است در جان که جهان زعکس رویش چو دو دست نو عروسان تر و پرنگاربادا
شب قرب و نزدیکی است ولی نه قرب مکانی که قرب مکانتی
قرب نه بالا و پستی جستن است قرب حق از قید هستی رستن است
و شب قدر شب اول سال سلوکی بندگان خدا می باشد که به خود پایی ، خود پالایی و خود یابی رسیده اند و از خود غافل نیستند .
کاریز درون جان تو می باید کز عاریه ها دری تو را نگشاید
یک کوزه آب در میان خانه به از جویی که از برون می آید
به نقل از وبلاگ عرشیا
شب ۱۹ در حرم حضرت امام، حجت الاسلام ناطق نوری مراسم شب قدر را اجرا می کنند. انصافا صدای زیبا و دلنشینی دارند و مراسم را به نحو احسن برگزار می کنند. آقای ناطق در سخنرانی دیشب شان بر خلاف سال های قبل که راجع به "خطبه همام" نهج البلاغه بحث می کردند، موضوعی را مطرح فرمودند که به نظرم خیلی مهم و اساسی بود و آن خرافات رایج حول مسائل دینی بود که عده ای سود جو و کلاش از احساسات و عواطف دینی مردم سوء استفاده کرده و به اشاعه مسائل کذایی و خرافات در بین مردم می پردازند. آقای ناطق تاکید فرمودند نشر خرافه در هر مقام و منصبی هم که صورت پذیرد محکوم و غیر قابل پذیرش است. گزارشی از این جلسه را از وبلاگ حجت الاسلام ابطحی که خود در این جلسه حاضر بود می توانید در اینجا بخوانید.
برنامه سحری شبکه سحر (کانال ۴) نیز فوق العاده زیبا و دلنشین بود. ویژه برنامه ای که برای آذری زبان های سراسر دنیا پخش می شود که مهمان دیشبش استاد سلیم موذن زاده بود که به صورت شور انگیز در رثای حضرت امیر (ع) مرثیه ثرایی کرد و واقعا جا دارد برای این برنامه وزین و به جا که برای اولین بار از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شود بر مدیران صدا و سیما تبریک بگویم.
جناب آقای ناصر حضرتی نیز راجع به این برنامه مطلبی نگاشته اند که می توانید اینجا آنرا مطالعه فرمایید.
سخنران شب ۲۱ حرم حضرت امام خمینی (ره) دکتر سید محمد خاتمی است. این مراسم از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی پخش خواهد شد.
مي گويند بر سر گور کشيشي در کليساي وست مينستر نوشته شده است "کودک که بودم، مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر که شدم، متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است، من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم که آن نيز مقدر نشد. اينک که در آستانه مرگ هستم، مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!".

محمد علی ابطحی:در ایام جنگ تحمیلی یک پیرمرد کوتاه قدی بود که به دلیل جراحی مغزی در سال 51 نصف صورتش هم کج شده بود. این پیرمرد امام جمعه اسطورهای آبادان بود. هر کس از ایام جنگ چیزی به یاد داشته است نام پر افتخار غلامحسین جمی را شنیده است. هنوز زنده است با سکته ای که در سال 1382 کرد سالهاست در گوشه ی خانه ای افتاده و با ویلچر گاهی جابه جا میشود. دیروز در تهران مراسم بزرگداشت او بود. خوشبختانه بزرگداشتی در زمان حیات. مهمترین خصوصیت او این است که هیچ وقت در ایام جنگ آبادان را ترک نکرد. هر روز جمعه حتی اگر مجبور میشد با 50نفر سرباز باقیمانده در شهر جمع شود نماز جمعه را میخواند. این نمازجمعه ها در آن شرایط سخت، خبر اول رادیو و تلویزیون بود و معنای سیاسی اش این بود که آبادان با اینکه محاصره شده و در چند کیلومتری خرمشهر سقوط کرده قرار دارد، همچنان ایستاده است و جزء خاک ایران است.هر هفته خبر نماز جمعه دشمن آب و خاکمان را بدجوری کلافه میکرد. درجریان مراسم تجلیل دیروز کتابی هدیه کردند که حاوی دستنوشتههای آقای جمی در ایام جنگ است.در آن بلبشوی روزهای اولیه جنگ، خرمشهر سقوط کرده بود و اکثریت مردم آبادان به شهرهای دیگر پناه برده بودند. تمام شهر در حال بمباران شدن بود، آب و مواد غذایی نبود،سربازان خسته شده بودند و مرخصی میخواستند، همه عصبی و ناراحت، عده ای خانواده فقیر همچنان در شهر مانده بودند، خرما های کشاورزان را کسی نمیتوانست جمع کند، برای همه ی این مشکلات، تنها کسی که عنوان امامجمعه داشت و در شهر مانده بود و باید پاسخگو میبود آقای جمی بود. سه ساعتی نتوانستم کتاب خاطرات جمی را به زمین بگذارم. از حوادث عادی ای که بارها نوشته است، اینکه به اتفاق برادر و فرزندش در آن گرمای وحشتناک آبادان که در بسیاری از مواقع جنگ کمتر کسی در آن زندگی میکرد، دنبال یک لیوان آب برای 24 ساعت اش میگشته. چند جا نوشته امروز آب پیدا نکردیم چند تا انار داشتیم به اتفاق مکیدیم تا رفع تشنگی شود. یکی از برنامه های هر روزش هم سر زدن به قبور شهدای آبادان بوده که خاطرات دردناکی از خانواده ها بر سر مزار نقل میکند. او به راحتی میتوانست با استفاده از رانت امام جمعه بودن از آبادان بیرون بیاید و از تهران پیام بدهد و از رادیو آنجا پخش کنند، ولی نکرد و یکسره در آبادان ماند. این را نسل امروز خوب است بدانند در میان روحانیون چنین اسوه هایی هم بوده اند که تا ایران هست بر گردن این آب و خاک حق دارند. جمی بعد از جنگ عملا منزوی شد. حتی خبر مراسم تجلیل از او که روزی محور جنگ بود در رسانه ملی مطرح نشد. آقای جمی آنقدر شجاع و منصف بود که وقتی برای دکتر آغاجری به خاطر سخنرانیاش حکم اعدام صادر شد شجاعانه بیانیه ای داد که آغاجری و خانواده اش را به تدین و اعتقاد دینی میشناسد. خبر برگزاری سمینار بزرگداشت راهم آقای دکتر آغاجری به من داد. ستاد نماز جمعه و بنیاد شهید متولی مراسم تجلیل بودند. آقای هاشمی رفسنجانی هم سخنرانی کرد. وقتی من رسیدم سخنرانی ایشان تمام شده بود. علی معلم شعر زیبایی را در مورد جمی خواند. موقع خداحافظی رفتم روی این پیرمرد ویلچرنشین را ببوسم. از زمان مدیریت رادیو من را میشناخت. خیلی اظهار لطف کرد.
سخنان رییس دانشگاه کلمبیا پیش از سخنرانی اقای احمدی نژاد انصافا حیرت انگیز بود.با مهمان که کسی اینگونه سخن نمی گوید.البته ایشان در 19 سپتامبر بیانیه ای منتشر کرده بود، در آن بیانیه هم به مسایل مختلفی اشاره کرده است.از جمله به بیانیه سیپا( دانشکده روابط بین الملل دانشگاه کلمبیا) که با پیگیری و پیشنهاد دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل ، از رییس جمهور ایران دعوت کرده است.علاوه بر آن آقای رییس دانشگاه که یک وکیل سرشناس و یک مدیر پرسابقه است-. پیش از ریاست بر دانشگاه کلمبیا سال ها رییس دانشگاه میشیگان بود- به پنج موضوع اصلی اشاره می کند می گوید این موضوع ها را با صراحت تمام با رییس جمهور ایران در میان می گذارد.اما!" دیکتاتور ستمگر کوتوله" دیگر بحث و موضوع بحث نیست.فحاشی ست..تیتر برای روزنامه هاست. چنان که همین تعبیر را امروز-سه شنیه- روزنامه هاارتص اسراییل تیتر کرده است.اما یک تحلیل خواندنی هم هاارتص در همان شماره دارد.مطلب با عنوان تحلیل منتشر شده است.نوشته: در ماجرای سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا بازنده اصلی اسراییل بود.
تحلیل هاآرتص خواندنی ست.نکته مهمش این است.که بخش عمده ای از مردم آمریکا در جریان مسایل جهانی نیستند.این سخنرانی به آنها تفهیم می کند که ایران با اسراییل مشکل دارد، نه با آمریکا و مردم آمریکا.
به گمانم رقابت های سیاسی در داخل و نقد ونظر هایی که به جای خود درست و به هنگام است، نباید موجب شود که در داوری منصف نباشیم.این سخنرانی رییس جمهور و ایران را در موضع مظلومیت و حقانیت قرار داد.
فضای سخنرانی و شیوه تزیین سالن و تریبون و دیوار پیش رو را دیدید؟ مثل مجلس عزا بود.حتی لوحه نام دانشگاه یا سیپا را از جلوی تریبون کنده بودند.تا یک فضای سرد و سیاه نشان دهند. البته کت و شلوار خاکستری رییس جمهور هم صحنه را کامل کرده بود. کاش همان کاپشن سفید را می پوشید!
خداوند خواست برغم همه این تدبیر ها و تفتین ها، سخنرانی رییس جمهور فرصت تازه ای برای ایران باشد.علاوه بر بازندگی اسراییل، رییس دانشگاه کلمبیا هم باخت.