کوتاه نوشته های مصطفی فروزان |
به نقل از کتاب پیام آور عاشورا نوشته دکتر عطا مهاجرانی:تاسیس تاریخ برای مسلمانان با مشورت حضرت علی(ع) صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی كه هجرت روی داده بود مشخص كردند... (تاریخ تحلیلی اسلام - دكتر شهیدی- ص )۱۳۰
در دوم ماه محرم الحرام سال ۶۱ هجری، كاروان حضرت امام حسین(ع) وارد كربلا شد و سپاهیان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده میشد در روزهای تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم میباشد، ایشان و یارانش را به شهادت رساندند. پیشوای هشتم شیعیان امام رضا (ع) در خصوص این ماه فرمودند: در جاهلیت حرمت این ماه نگاه داشته میشد و در آن نمیجنگیدند، ولی در این ماه خونهای ما را ریختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسیر كردند و خیمهها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پیامبر را درباره ذریهاش رعایت نكردند...
آیتا... میرزا جواد ملكی تبریزی در (مراقبات) نوشته است: ( كودكانم را میدیدم كه در دهه نخست ماه محرم غذا نمیخوردند و به نان خالی اكتفا میكردند، كسی هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان میكنم عشقی درونی آنان را بر میانگیخت.( )پیامآورعاشورا- مهاجرانی - ص )۱۱
به همین دلیل ماه محرم با حادثه عاشورا عجین شده است و فرا رسیدن آن دلها را پر از غم میسازد و پیروان و شیفتگان امام حسین(ع) از اول محرم، محافل و مجالس را سیاهپوش كرده و به یاد و خاطر آن امام شهید، به عزاداری میپردازند... و حالا محرمی دیگر از راه رسید، هزار و سیصد و شصت و هفتمین سال از شهادت امام حسین(ع) و یارانش را...
یك بار دیگر شور حسینی در بین مردم راه میافتد، شب است، ساعت سه بامداد، اما مردم همچنان در تكیهها و هیئتها به سر میبرند.
انگار ساعات اولیه روز است، همهشان انرژی دارند، همهشان به یاد مظلومیت حسین (ع) هستند و همه آنها میخواهند به نوعی در این مراسم نقشی داشته باشند، دوباره كوچك و بزرگ، پیر و جوان، بر سر و سینه میزنند، دوباره از حیاط خانهها، بوی خوش غذای نذری به مشام میرسد، دوباره، همه یكدل و یكرنگ با مهربانی و عطوفت با یكدیگر رفتار میكنند و كینهها جای خود را به محبت میدهند... دوباره سیمای شهر و روستا و... سیاهپوش میشود و دوباره... دوباره... شور حسینی به راه میافتد... و همه یكصدا فریاد میكشند...
(حسینجان... حسین حسین... حسینجان...)
مطالعة آثار هابرماس، خواننده را پیشاروی جامعه شناسی قرار می دهد که بن مایه های قوی فلسفی دارد و این موضوع، یکی از تفاوت های او با فرانکفورتی های قدیمی تر است. هابرماس گرچه هم دانش آموخته و هم این روزها نمایندة زنده – و به بیانی، آخرین بازماندة – مکتب فرانفکورت است؛ اما در مواردی با آن ها هم رأی نیست. از جمله این که زیربنا و بن مایة کارهای هابرماس فلسفی است؛ در حالی که مثلاً در اندیشه های آدورنو و هورکهایمر – شاید جز در مقالة نظریة انتقادی و نظریة سنتی و در مانیفست ۱۹۳۷ و همین طور در نطق افتتاحیة هورکهایمر – تأکید زیادی بر فلسفه وجود ندارد. در یک کلام، هابرماس از پیشینة فلسفی آلمان، بسیار پرمایه تر از دیگر فرانکفورتی ها بهره برده است و این، خود را در نقد هابرماس به آدورنو و دیگر فرانکفورتی ها نشان می دهد، آن جا که آنها را به علت عدم توجه به هایدگر سرزنش میکند. باز به همین شکل، با اینکه بسیاری از فرانکفورتی های نسل اوّل برای رهایی از نازیسم، مدّتی کم و بیش طولانی را در آمریکا گذراندند، هابرماس در نقد آن ها از کم توجّهی شان به جامعه شناسی آمریکایی می گوید. در حالی که خود، کاملاً از جامعه شناسی آمریکایی در نظریه پردازی سود برده است.
نیز، هابرماس، اشکالِ نمادین تعامل اجتماعی را به نظریة انتقادی فرانکفورت افزوده است. او، به خرد رهایی بخش و بهترشدن زندگی مردم معتقد است. بن مایه های فلسفی کار هابرماس و تعلّقش به مکتب انتقادی باعث می شود که برای جامعه شناسی به جز تحلیل و تبیین، وظیفة ارائة راه حل و یاری رساندن به دیگران را نیز قایل باشد و همة این ها، مجموعاً او را به اندیشمندی بزرگ و متفاوت بدل نموده است. این تفاوت را پیوزی، به خلاصه ترین وجه، این طور بیان می کند:
«هابرماس، از توجّه زیادی که به او شده در شگفت است. برای او، زندگی فکری، بازی، شغل و پرورش هوش و استعداد نیست؛ بلکه قبل از هر چیز، احساس انجامِ وظیفه است و همین احساسِ انجامِ وظیفه از طریقِ جدّیت اخلاقی، بر تمام کارهای او سایه افکنده است. تنها هدفِ تحقیقاتی هابرماس، پیش بینی و توجیهِ جامعة بهتر جهانی ست که فرصت های بیشتری را برای نیکبختی و صلح و وحدت ممکن سازد. جامعه ای عقلانی تر و منطبق با نیازهای جمعی و نه منطبق با قدرت های خودکامه.»(پیوزی؛1384؛33)
اکنون که خلاصه ای از زندگی و بن مایه های فکری هابر ماس گفته شد به سراغ محفل پرورش او یعنی مکتب فرانکفورت می رویم.
مکتب فرانکفورت
بدون شک مکتب فرانکفورت یکی از مهمترین دستاوردهای فلسفی قرن بیستم است که جمعی از نئو مارکسیست های نوین از جمله تنی چند از فلاسفه، عالمان علوم اجتماعی و از همه مهمتر منتقدان فرهنگی را در خود جای داده است از این روی و از دیدگاه منتقدانه ی این گروه در شرایط خاص زمانیشان نام ((نظریه ی انتقادی)) سخت زیبنده آنان است.
در مورد تاریخچه مکتب فرانکفورت و چگونگی شکل گیری آن باید گفت :«مبنای نهادینی که مکتب بر پایه آن شکل گرفت موسسه پژوهش اجتماعی بودکه رسما در تاریخ سوم فوریه 1923 طی فرمانی از سوی آموزش و پرورش تاسیس گردید و به دانشگاه فرانکفورت وابسته شد.»(باتامور؛1375؛13)
به نظر می آید این گروه از منتقدان از برخی نظریه های مارکسیستی دل خوشی نداشتند به ویژه گرایش خاص جبرگرایی مارکسیستی، که آن را بشدت نفی می کنند. آنچه به نظر می رسد آنها به خوبی شرایط خاص زمانی خود را همراه با شکست نظریه های مارکسیستی به همراه افول جنبش های کارگری و در مقابل قدرت گرفتن راست افراطی سوار بر موج فاشیسم، همچنین یأسى جهان شمول وعذاب آور که بر مردم چیره شده بود و عملا تنها گزینه هاى مورد انتخاب در مقابل فاشیسم را سرمایه دارى انحصارگرا و توتالیتاریسم استالین قرار می داد درک کرده بودند و آنها در شرایطی که حتی باور خوشبینانه آنتونیو گرامشى به این که مردم مى توانند از طریق کنش جمعى بر سرنوشت تاریخى خود تسلط پیدا کنند، کاملاً کمرنگ شده بود ، نظریه ی انتقادی را که در اصل حفظ اندک امیدی بود براى تغییر تاریخى مثبت، بنا نهادند .
زبان فلسفی هابرماس، طبق سنت فیلسوفان آلمان پیچیده است. با این حال در معرفی اندیشه های او کتابها و رساله های متعددی به چاپ رسیده که دستیابی به جوهر اندیشهی او را آسان تر می سازد. از آن میان می توان به آثار آکسل هونت، توماس مک کارتی،رابرت هولاب،مایکل پیوزی و حسینعلی نوذری اشاره کرد. مهم ترین کتابها و رساله های یورگن هابرماس عبارتند از:
تحول ساختاری گسترهی عمومی(1989)
شناخت و علاقه انسانی( 1971 )
دربارهی منطق علوم اجتماعی(1988)
سیاست، هنر، دین(1989)
نظریهی کنش ارتباطی(1981)
مهندسی ژنتیک و آیندهی طبیعت انسانی(2003)
به سوی جامعه عقلانی(1970)
نظری و عمل (1974)
بحران مشروعیت(1976)
ارتباط و تکامل جامعه(1979)
مقولات فلسفی نوگرای (1987)
اندیشه پسا متافیزیکی(1988)
اعتراضات دانشجویی و رفرم دانشگاهی (1974).(حریری؛1384؛14)
یورگن هابرماس ، با آنکه در ابتدا از جنبش های دانشجویی حمایت میکرد اما در نهایت ، «پیرامون تظاهرات اعتراضی دانشجویان کشورش در سال 1968؛ در رابطه با تجربه های زمان فاشیسم ، گفته بود که روشنفکر چپ باید از دولت قانونی خود حمایت کند و نه از دانشجویان دگم گرای چپ شبه فاشیست .»(نوذری؛1381؛23)
البته در مورد را بطه هابرماس با جنبش دانشجویی همیشه دو سویه کاملا متضاد وجود داشته است در حالی که از طرفی هابر ماس از جنبش دانشجوییی سال 1968 کاملا حمایت نمی کرد ،اما«آثار هابرماس یکی از منابع الهام جنبش دانشجویی بوده است»( هولاب؛1383؛116)
تاکنون حوادث زیادی در اطراف کار و زندگی هابرماس افتاده است، از جمله اینکه : او 15 ساله بود که همچون گونتر گراس، عضو سازمان جوانان هیتلری شد، ولی بعد از پایان جنگ، هوادار دمکراسی های غربی گردید. و بعدا سالها در دانشگاههای آمریکا تدریس نمود و از فلسفه “عملگرایی“ و سودخواهی آنان انتقاد کرد.
در مورد هابرماس باید گفت که وی در ایران طرفداران زیادی دارد که البته بسیاری از آنها حتا کتابهای هابرماس را نخوانده اند! بلکه بیشتر به صورت یک پدیده مد شده به آن می نگرند این موج با ورود هابرماس به ایران در سال 1379 تشدید شده است. رورتی البته دلیل این موج را در چیز دیگری می داند«وقتی به تهران سفر کردم از اینکه شماری از آثارم به فارسی ترجمه شده و ایرانیها آثار من را خواندهاند، شگفتزده شدم. تردید داشتم که مباحثاتی اینچنین جزئی ، میان فیلسوفان آمریکایی و اروپایی - که من هم در آن درگیر بودهام - این چنین برای دانشجویان ایرانی جذاب باشد. اما بازخوردهای سخنرانیام درباره (دموکراسی و فلسفه) برایم روشن کرد که آنها واقعا به موضوع علاقه دارند.
وقتی به من گفتند دیگر فیلسوفی که در تهران در موردش زیاد بحث میشود یورگن هابرماس است نتیجه گرفتم که بهترین توضیح برای علاقه مردم به آثار ما دیدگاه مشترکمان درباره آرمان شهر سوسیالدموکراتیک است. در این آرمانشهر تعداد زیاد فعالیتها لزوما با عضویت در اجتماع مذهبی معنا پیدا میکنند. »(سایت باشگاهwww.bashgah.net)
هابرماس، که اکنون دوران سالخوردگی و بازنشستگیاش را طی میکند، از بزرگترین فلاسفه و عالمان اجتماعی زندة دنیا و وارث مکتب فکری بانفوذِ فرانکفورت است؛ مکتبی که تأثیری بسیار ژرف بر تحوّل فکری او گذاشته؛ تا آنجا که پیش از هر چیز نام او، مکتب فرانکفورت را تداعی میکند.بحث در مورد فرانکفورتی بودن هابرماس نیز بسیار پر دامنه است چنان که برخی اورا مهمترین فرانکفورتی نسل دوم و عده ای او را میراث دار و آخرین چهره مکتب فرانکفورت و دسته ای نیز او را مابعد فرانکفورتی نام نهاده اند. یورگن هابرماس بیشتر در چارچوب سنت نظریه انتقادی کار می کند. تمرکز پژوهشهای او بر روی شناخت شناسی، تجزیه و تحلیل جوامع پیشرفته صنعتی سرمایه داری و سیاست روز و گذشته آلمان است.
ایکاش رییس شورای شهر پایتخت جناب آقای مهندس مهدی چمران که از قضای روزگار رفاقت و قرابت نزدیکی با دولتمردان فعلی ایران دارد وصیت نامه برادر شهیدش مصطفی این اسوه شجاعت و مردانگی و این قدیس دوران دفاع مقدس را که خطاب به امام موسی صدر نگاشته، بر دوستانش نشان میداد تا بخوانند و بدانند که مصطفی چمران بر آقا موسی چه ها نوشته..
وصيت می كنم …
وصيت میكنم به كسی كه او را بيش از حد دوست میدارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسی صدر! كسی كه او را مظهر علی می دانم! او را وارث حسين میخوانم! كسی كه رمز طایفه شيعه، و افتخار آن، و نماينده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصيت میكنم …
برای مرگ آماده شده ام و اين امری است طبيعی كه مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولين بار وصيت می كنم. خوشحالم كه در چنين راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علایق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم.
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتی سخت دست به گريبان بوده ام، متأسف نيستم. از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنيای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنيای علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيبائيها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نيستم … از آن دنيای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنيای درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايی قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته دلان هم آواز گشتم. از دنيای سرمايه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم …
تو ای محبوب من، دنيايی جديد به من گشودی كه خدای بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظير انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه كنم، تا راهی جديد و قوی و الهی بنمايانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم، جز محبوب كسی را نبينم، جز عشق و فداكاری طريقی نگزينم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بندهای مادی آزاد شوم…
تو ای محبوب من رمز طايفه اي، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می كشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می كني، كينه های گذشته و دشمنی های تاريخی و حقد و حسدهای جهانسوز را بر جان میپذيري، تو فداكاری می کنی، تو از همه چيز خود میگذری، تو حيات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها میكنی، و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خيانت می كنند، به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند، و تو ای امام لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمیدهی و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقيقت و كمال و قدم بر میداری، از اين نظر تو نماينده علی (ع) و وارث حسيني… و من افتخار می كنم كه در ركابت مبارزه میكنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم…
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختي! زيرا حجب و حيا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمايانم، يا از عشق سخن برانم يا از سوز درونی خود بازگو كنم… اما من، منی كه وصيت می كنم، منی كه تو را دوست میدارم… آدم ساده ای نيستم!… من خدای عشق و پرستشم، من نماينده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعاليت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند، فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسيده است … به سه خصلت ممتاز شده ام:
1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حيات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حيات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نيستم.
2. فقر كه از قيد همه چيز آزاد و بی نيازم. و اگر آسمان و زمين را به من ارزانی كنند، تأثيری در من نمی كند.
3. تنهایی كه مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محروميت آشنا می كند. كسی كه محتاج عشق است، در دنيای تنهایی با محروميتِ عشق می سوزد. جز خدا كسی نمی تواند انيس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشكهایئاو را پاك نخواهند كرد. جز كوههای بلند راز و نيازهای او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد. ولی هر چه بيشتر می گردد، كمتر می يابد …
كسی كه وصيت می كند آدم ساده ای نيست. بزرگترين مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارایی همه چيز خود را رها كرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آری ای محبوب من، يك چنين كسی با تو وصيت می كند …
وصيت من درباره مال و منال نيست. زيرا می دانی كه چيزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسيده، به خاطر احتياجات شخصی چيزی بر نداشته ام. جز زندگی درويشانه چيزی نخواسته ام. حتی زن و بچه ها و پدر و مادر نيز از من چيزی دريافت نكرده اند. آنجا كه سر تا پای وجودم برای تو و حركت باشد، معلوم است كه مايملك من نيز متعلق به تو است.
وصيت من درباره قرض و دين نيست. مديون كسی نيستم، در حالی كه به ديگران زياد قرض داده ام.
به كسی بدی نكرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداكاري، تواضع و احترام نبوده ام. از اين نظر نيز به كسی مديون نيستم …
آری وصيت من درباره اين چيزها نيست …
وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است …
احساس می كنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتی ندارم كه به تو سفارش كنم. وصيت می كنم، وقتی كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم….
تو را دوست می دارم و اين دوستی بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسی احتياج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نيز احساس بی نيازی می كنم … از او چيزی نمی طلبم و احساس احتياج نمی كنم. چيزی نمی خواهم، گله ای نمی كنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم. همچنانكه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نيز كه نماينده او در زمينی عشق می ورزم. و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن برای من طبيعی است …
عشق هدف حيات و محرك زندگی من است. زيباتر از عشق چيزی نديده ام و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی وخودبينی می رهاند، دنيای ديگری حس میكنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا میكنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم به دنيای ديگری می برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است …
به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا میبينم و زيبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حيات و هستی خود را تقديمش می كنم …
می دانم كه در اين دنيا به عده زيادی محبت كرده ام، حتی عشق ورزيده ام، ولی در جواب بدی ديده ام. عشق را به ضعف تعبير می كنند و به قول خودشان زرنگی كرده از محبت سوءاستفاده می نمايند! اما اين بی خبران نمی دانند كه از چه نعمت بزرگی كه عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند كه بزرگترين ابعاد زندگی را درك نكرده اند. نمی دانند كه زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چيزی نيست …
و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خويش را از كسی دريغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سؤاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، يا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. اين لذت بزرگترين پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد…
می دانم كه تو هم ای محبوب من، در دريای عشق شنا می كني. انسانها را دوست می داري. به همه بی دريغ محبت می كني. و چه زيادند آنها كه از اين محبت سوءاستفاده می كنند. حتی تو را به تمسخر می گيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند … تو اينها را می دانی ولی در روش خود كوچكترين تغييری نمی دهی … زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثير ديگران عشق بورزی و محبت كني. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثير انعكاس سنگدلان قرار نمی گيری …
درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبينی و خودخواهی بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من فدای عشقت باد، كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست، و ارزنده ترين چيزی است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدس ترين خصيصه ای است كه در ميزان الهی به حساب می آيد…
محمد منتظری هم خود محبوب دل امام بود و هم به سبب جایگاه پدرش در ساختار قدرت آن دوران، از نفوذ و اعتبار بیشتری میان انقلابیون برخوردار بود. با همه این تفاسیر محمد خواسته ای از آیت الله خمینی داشت که هرگز مورد اجابت آقا قرار نگرفت. محمد در تلاش بود تا زمینه دیدار آیت الله را با معمر قذافی، حاکم نه چندان حکیم لیبی فراهم سازد. قذافی میل فراوان داشت تا او نیز در جرگه تبریک گویان نظام جدید ایران باشد و محمد منتظری نیز هر چه ممارست کرد موفق به برقرای این دیدار نشد و آیت الله هرگز قذافی را به حضور نپذیرفت. علت روشن و گویا بود و آن آدم ربایی ناجوانمردانه قذافی بود. او آقا موسی صدر که دوستدارانش او را امام صدر خطاب می کنند به هنگام سفرش به لیبی را ربود و خشم شیعیان عاشق آقای صدر خصوصا در ایران و لبنان را برانگیخت و از این حیث بود که هیچ گاه آیت الله در طول عمرش با این دزد مکار و حیله گر دیدار نکرد.
دیپلماسی دولت ایران نیز به تبع رهبری انقلاب روابط خود را با لیبی گسترش نداد و آن را به پایین تر سطح ممکن تقلیل داد. بعد از رحلت امام (ره) و در دوران رهبری حضرت آیت الله خامنه ای این سیاست همچنان ادامه یافت.
در دوران اصلاحات سید محمد خاتمی که علاقه ویژه ای به سرنوشت امام صدر داشت هیاتی را مامور نمود تا سرنوشت امام را در مذاکره با لیبی مشخص سازد چرا که خاتمی هویت دانشگاهی و کسوت روحانی اش را مدیون آقای صدر بود و از این روی امین ترین مشاور خود یعنی محمد علی ابطحی را مامور این امر مهم نمود. همه نزدیکان امام موسی از جمله خواهرش ربابه خانم صدر تلاشهای ابطحی را ستودند اما گویی سرنوشت محتوم آقا موسی این بود که پرده از راز سرنوشتش گشوده نشود..
متاسفانه در دولت نهم علی رغم قول های مساعد آقای احمدی نژاد به خانواده امام موسی صدر مبنی بر پیگیری سرنوشت امام ،این مسئله چندان مورد توجه دولت و دولتیان قرار نمی گیرد.. که آخرین آن سفر اخیر معاون اول رییس جمهور به لیبی و دیدارش با قذافی است سفری که چندان به مذاق دوستداران امام موسی صدر و شیقتگان آزادی و آزادگی خوش نیامد و دلیلی شد برای نشر این نوشته..
ربوده شدن امام موسی صدر نه ربوده شدن یک فرد بلکه ربایش وحشیانه یک اندیشه است. آقا موسی توانسته بود هویت شیعی اسلامی را برجهانیان بر بهترین وجه ممکن ترسیم نماید و چهره لطیف و مهربان دین را پیامبرگونه بر همگان معرفی نماید. امام موسی صدر نه یک فرد بلکه هویت ماست هویتی که دربند قفس تنگ و تاریک ابوجهلی ابله و دیوانه است.
و به حق تابناک چه شیوا و تابناک بر معاون اول رییس جمهور خطاب نموده که آقای داودی زیارت قبول از امام صدر چه خبر؟
از فردای پیروزی انقلاب ایرانیان در بهمن ۵۷ به رهبری امام خمینی (ره) گویی زلزله ای شدید بر پیکر صحنه سیاسی دنیا پدیدار گشت. انقلابی که نامش به انقلاب مستضعفان و محرومان نامدار گشت هر چند که مدیریت، سازماندهی و رهبری آن با روحانیان و دانشگاهیان مسلمان و روشنفکر جامعه بود، لیکن این توده عظیم ملت بود که نه از درد نان بلکه از درد وابستگی حکمرانان وابسته و دیکتاتورش به بیگانه و بسیاری عوامل دگر دست به انقلابی زد که در تاریخ انقلاب های جهان چون این انقلاب نمونه اش ظاهر نگردیده بود..
از لحظه ای که ایجاد نظم و ثبات به دست انقلابیون جوان و نیز دولت به دست لیبرال های مسلمان واگذار گردید بسیاری از رهبران مبارز دنیا در صف انتظار بودند تا در جشن ظفر ایرانیان به حضور قائد و مقتدای بزرگ انقلاب ایران، آیت الله خمینی رسیده تا پیروزی انقلاب را بر رهبر انقلاب تبریک گویند. چونان که در سال پیش صدا وسیما آرشیو تصویر آن روزگاران را بر صحفه تلویزیون ظاهر نمود و همگان دیدند که یاسر عرفات از جمله اولین رهبرانی بود که برای عرض تبریک خدمت آیت الله رسید و سپس شادمان و خرامان دست در دست سید احمد خمینی و ابراهیم یزدی بر ملت ایران دست دوستی تکان داد.
یکی از مبارزان جوان انقلابی آن روزگاران که از پر شورترین و عاشق ترین آنان بود اما به علت شکنجه وحشیانه ای که ساواک بر روی وی مرتکب شده بود صورتش تکیده و ظاهرش کمی پیرتر از سنش به نظر می رسید و بعد ها در حادثه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی همراه دکتر بهشتی و هفتاد تن دیگر به شهادت رسید کسی نبود جز محمد منتظری!
کسانی که تصاویر امام هنگام سخنرانی به هنگام تبعید در فضای سرسبز حیاط نوفل لوشاتو فرانسه را دیده اند به یاد خواهند آورد که در حضور آیت الله، بسیاری از جمله حاج احمد آقا، مرحوم آقای اشراقی، هادی غفاری، علی اکبر محتشمی و نیز محمد منتظری در پیشگاه مرجع و مرادشان نشسته اند و عاشقانه به کلام محبوب گوش فرا می نهند و سپس نماز به امامت آقا و پیشوایشان برپای میدارند.
علاقه ویژه امام بر این جوان نجف آبادی به قدری بود که به هنگام شهادتش پیامی مجزا علاوه بر پیام تسلیتی که بر تمامی شهدای هفتم تیر صادر شده بود منتشرنمود.. پیام تسلیتی اختصاصی صرفا برای شهادت محمد منتظری..
علاقه مندان برنامه نود دیشب شاهد پخش برنامه ای متفاوت و متمایز از دیگر قسمت های پخش شده این برنامه جنجالی بودند. نود خود متفاوت از دیگر برنامه های سیماست لکن برنامه دیشب خود متفاوت از هر نود دیگری بود. بسیاری از عرصه ها دیرسالی است که آرزو دارند برنامه ای چون ۹۰ در رسانه ملی برایشان در نظر گرفته شود. بسیاری از سیاسیون، اهالی فرهنگ و هنر و موسیقی و از دیگر سو صاحبان صنعت و متولیان اقتصاد و بنگاه های تجاری همه در حسرت داشتن نودی از جنس ورزش میسازند و میسوزند..
اگر توانمندی های والا و منحصر به فرد و حتی کاریزماتیک عادل را کنار نهیم مهمترین شاخصه این برنامه موفق تلویزیونی فضای شیشه ای و شفاف حاکم بر برنامه است. در این برنامه صدای نقد و اعتراض صدایی است که به صورت وحشتناک طنین انداز و روح حاکم بر برنامه گشته است، شاید تجربه نود درسی برای سیاستگذاران رسانه ای جامعه ما باشد که هر قدر فضای نقد و اعتراض در جامعه باز گذارند و حرمت مخاطب نگه دارند هیچ رغبتی برای مراجعه مردم به رسانه های نامحرم و بدخواه این جامعه نیست.. امید که چنین باشد..
در برنامه دیشب محسن صفایی فراهانی در بیش از ۱۶۰ دقیقه مدیران ارشد ورزش کشور را به خاطر وضعیت به گل نشسته فوتبال کشور به چالش کشید.. بزرگترین غایب این برنامه کسی نبود جز مهندس علی آبادی! عادل چندین بار تکرار نمود که مسولین ارشد سازمان دعوت نود قبول نکردند تا در کنار صفایی این برنامه جذاب را جذاب تر نمایند..
با اینکه سرپرست فدراسیون فوتبال از طریق ارتباط تلفنی پاسخگوی فراهانی بود اما به اذعان تابناک هاشمی در حد و اندازه دوئل با صفایی فراهانی نبود.. از لحظه ای که صفایی فراهانی نامه به امضا رسیده هاشمی خطاب به فیفا را جلوی دوربین و در مقابل دیده گان ملت قرار داد هاشمی قافیه این گفتگوی جنجالی را باخت..
من نه به موفقیت تیم ملی در رقابت های آتی امیدوارم و نه حتی انتظار و توقع موفقیتشان دارم.. براستی چرا امیدها و سرمایه ملی این جامعه بدین سان در مقابل تنگ نظری ها و بی مسولیتی ها به هدر میرود؟ بسیاری از موفقیت ها و افتخارات ورزشی کشور محصول مدیریت های صحیح ما نبوده بلکه تنها ناشی از غیرت و شرف فرزندان این آب و خاک بوده و بس.. کسی را هست که قدر این سرمایه داند؟
« شاید به دلیل رفتار رسمی هابرماس باشد که اطّلاع چندانی از زندگی شخصی و خانوادگی او در دست نیست؛ جز اینکه ازدواج کرده و سه فرزند دارد؛ در دوران آلمان نازی بزرگ شده و همین، نقطة آغاز بسیاری از تحوّلات فکریاش میباشد. به این معنا که او هم مانند بسیاری از روشنفکرانی که نازیسم را تجربه کردهاند، در آغاز کار روشنفکرانهاش سخت کنجکاو شد تا بداند چطور میتوان ظهور نازیسم را در آلمان – کشوری با این همه اندیشة فلسفی درخشان و رهاییبخش – تبیین کرد و توضیح داد؟ او هم، مانند سایر روشنفکران معاصر خود، به صرافت بازاندیشی و تعیین مجدّد جایگاهِ دقیقِ سنّت تفکّر آلمانی که اینچنین تحقیر شده بود، افتاد.»(سایت باشگاهwww.bashgah.net)
در دهة ۱۹۵۰، هابرماس آثار لوکاچ را خواند و بهشدّت تحت تأثیر قرار گرفت. بعد به مطالعة نوشتههای دیگر متقدّمان مکتب فرانکفورت روی آورد.
«بین سالهای ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ دستیار آدورنو شد و به این ترتیب از استادش بسیار آموخت و مجموعاً همة اینها باعث گردید تا اوّلین اثرش یعنی دگرگونی ساختاری حوزة عمومی را در ۱۹۶۲ بنویسد. مجموعة تأییدها، کاربستها و نقدهای بسیار، این کتاب را – که البتّه با تأخیر زیاد در سال ۱۹۸۹ به انگلیسی ترجمه شد – به اثری همچنان زنده و پرخواننده بدل ساختهاست. هابرماس، از ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۴ در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت و نیز از ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱ در دانشگاه فرایبورگ جامعهشناسی و فلسفه تدریس کرد. از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۱ مدیریّت مؤسّسة تحقیقات ماکس پلانک در استارنبرگ را بر عهده گرفت.(1971 تا 1982 با سمت ریاست انستیتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمینهی تأثیر دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بود. از سال 1983 مجددا" به تدریس فلسفه و این بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت.»(همان)
« پس از بازگشت به فرانکفورت در ۱۹۸۱، بزرگترین اثر خود، نظریة کنش ارتباطی را منتشر ساخت. از ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۸ نیز در دانشگاه یوهان ولفگانگ گوته در شهر فرانکفورت به تدریس اشتغال داشت و اکنون بازنشسته شده. جز اینها، مطالعة پراگماتیسمِ آمریکایی و اندیشهورزی در حوزههای متنوّع فلسفی او را از سایر اندیشمندان همترازش متمایز ساختهاست»(.ویکی پد یا)
«هابرماس تا کنون موفق به دریافت جایزه های علمی و فلسفی متعددی چون جایزهی هگل، جایزهی فروید و جایزهی آدورنو شده است. . او تاکنون چند دکترای افتخاری از شهرها و دانشگاههای : نیویورک ، اورشلیم ، بوئنس آیرس ، هامبورگ ، آتن، تل آویو ، پاریس ، هاروارد ، کامبریج ، و هلند دریافت کرده است.»(نوذری؛1381؛20)
آوازهی جهانی او نتیجهی سالها استادی افتخاری در دانشگاه های معتبر آمریکا چون هاروارد است. بسیاری از آثار و نوشته های او به زبانهای انگلیسی، فرانسه و سایر زبانهای مهم دنیا ترجمه شده است و تأثیر اندیشه های او بر فلسفهی معاصر و بویژه درایالات متحدهی آمریکا، طی سالهای گذشته انکارناپذیر و در حال گسترش بوده است.
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
همانطور که قبلا نیز اشاره ای گذرا نمودم به همت جمعی از دوستان خوش فکر و قریحه ام، مجمع وبلاگ نویسان اصلاح طلب استان تشکیل گردید. امروز با همت عالی این عزیزان وبلاگ رسمی این مجمع با عنوان "استاده ام چو شمع" آغاز به کار نموده است. آمدنش مبارک و عمرش به درازا باد..
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|