
از صبح امروز برف برای اولین بار در سالجاری در تهران شروع به باریدن گرفت. برف مظهر سفیدی و روشنی و نماد پاکی است. دعا کنیم که باران و برف رحمت الهی بیش از این بر سرزمین مان ببارد که حسابی به آن نیازمندیم. عید عزیز غدیر خم نیز مبارک. تقارن زیبایی است!
یکی از دوستان تعریف می کرد
یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بود. ناگهان متوجه میشود که خروجی مورد نظرش را رد کرده است ،
لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب ... اما در همین حال با یک ماشین دیگه تصادف میکند.
وقتی پلیس به صحنه تصادف می آید، اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکند و بعد می آید سراغ راننده ایرانی و بهش میگه: ما باید این آقا رو بازداشت کنیم،ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما داشتی دنده عقب میرفتی!!!!
دمکراسی، احترام به حقوق بشر، احترام به حق مخالف،آزادی بیان، نفی خشونت و جلوگیری از ترور و ارهاب و شکنجه، ارزش هایی هستند که چه به صورت مبانی فلسفی و چه به صورت اندیشه های دینی مورد حرمت انسان ها و مکاتب فکری و علمی بسیاری است.
آنچه که مایه ناراحتی و ملال که نه ! بلکه حتی به تعبیر حضرت امیر (ع) می تواند انسان ها را از دیدن و شنیدن آن موجب از دست دادن جانشان گردد، جنایت های متوحشانه رژیم غاصب اسرائیل در مقابل مردم مظلوم و بی دفاع فلسطین است.
کجایند مدافعان حقوق بشر؟ کجایند کسانی که در دفاع از حقوق زنان و کودکان صدایشان گوش فلک را کر نموده است؟ کجایند برندگان جایزه صلح نوبل؟ کجاست خانم شیرین عبادی که از نقض شدن حقوق زنان و کودکان اینبار صدایی از او شنیده نمی شود؟ کجا هستند نظریه پردازان دمکراسی و حقوق بشر ؟ کجاست شورای امنیتی که بود و نبودش در تامین امنیت جان انسان ها و حفظ حریم سرزمین شان چندان تفاوتی ندارد؟ کجایند انجمن های بشر دوستانه و سازمان های غیردولتی که اگر از دماغ خودی ها قطره ای خون بچکد زمین و زمان را بهم می ریزند؟
صحبت دفاع از مردم فلسطین نیست! کلامم دفاع از مسلمین نیست! با غیرت اسلامی هم کاری ندارم! سخنم دفاع از انسانیت است، سخنم تکرار همان مبانی است که خودتان می گویید، با ادبیات خودتان حرف میزنم! از حقوق بشر می گویم، از نقض حقوق زنان و کودکان می گویم، از کشتار انسان های بی گناه و مظلوم می گویم، از حق تامین اجتماعی و فقر و گرسنگی هم میگذرم که آنها پیش کش خودتان!
اینجا غزه و الخلیل و رام الله است، اینجاه قتل گاه انسان های بی گناه است، به خدا اینجا حقوق بشر که هیچ حق حیات نقض می شود، اینجا صحبت از نفس کشیدن است! رنگ اینجا رنگ خون و جنون و انفجار است اینجا بویناک است بوی قصاوت و نامردی میدهد، اینجا جان آدمی به حراج گذاشته اند..
به سهم کوچک خود و تنها به عنوان یک آموزنده ساده علم، این توحش را که به نام مدنیت و در عصر مدرن صورت می پذیرد محکوم می کنم و از جانب کسانی که مدعی الفاظی چون دمکراسی، حقوق بشر و مخالف شکنجه هستند و در مقابل این جنایت ها مهر خموشی به لب بسته اند عذرخواهی می کنم.
درسگفتاری از استاد مصطفی ملکیان
(و من خطبه له عليه السلام. روي ان صاحبا لاميرالمومنين (ع) يقال له همام ...) روايت شده است كه يكي از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين كه نامش همام بود و مردي عابد بود، روزي به حضرت گفت: چنان متقين را وصف كن كه گويا آنها را مي بينم. بحث گويا و جاندار و روشني براي من بگو. حضرت درنگ كرد، نوعي ثقل و سنگيني نشان داد. (علت اين سنگيني را كساني گفتهاند. اما درواقع علت آن روشن نيست) بعد جواب مجملي دادند تا از جواب مفصل عذر خواسته باشند. اينگونه كه فرمودند: اتق الله و احسن. دو ويژگي را ذكر كردند: يكي اينكه نسبت به خدا تقوا بورز و ديگر اينكه، احسان كن. كار نيك كن. اگر توجه كنيد ويژگي اول به بعد باطني انسان مربوط ميشود و ويژگي دوم به بعد ظاهري. حضرت ميخواستند بگويند در درون پارسا باش و در بيرون احسان كن. به تعبير ديگر براي آنكه يك عمل ارزشمند باشد، بايد يك «حسن فعلي» داشته باشد و يك «حسن فاعلي». حضرت با كلمه «تقوا» به حسن فاعلي اشاره دارند و با كلمه «احسان» به حسن فعلي. علماي ما هم ميگفتند كه اگر كاري بخواهد محبوب ذات متعال واقع شود، بايد دو خوبي داشته باشد: 1) حسن فعلي 2) حسن فاعلي. حسن فعلي يعني عمل يا از مقوله واجبها باشد يا از مقوله مستحبات باشد و يا از مقوله مباحها باشد. در اينصورت، خود كار، به خودي خود، خوب است. كارهايي كه مكروه يا حرام هستند، حسن فعلي ندارند. حسن فاعلي به كننده كار مربوط است؛ يعني فرد علاوه بر اينكه كارش حسن فعلي دارد، نيت درستي هم داشته باشد. ظاهر و فيزيك كار، براي مقبوليت آن كار كافي نيست، مهم نيتي است كه پشت كار خوابيده است. همانطور كه حضرت رسول (ص) فرمودند: چه بسا كسي كه تلاوت قرآن ميكند و در همان دم قرآن لعنتش ميكند! تلاوت قرآن حسن فعلي دارد، اما معلوم نيست كه هميشه حسن فاعلي هم داشته باشد. چهبسا فرد براي اغراض غيرالهي دست به اين كار ميزند. بعد حضرت اشاره به آيهاي از قرآن ميكنند كه ميفرمايد: «خدا با كساني است كه تقوا ميورزند و احسان ميكنند.»
اما همام به اين حرف قانع نشد و آنقدر اصرار كرد كه حضرت را سوگند داد كه سخن را ادامه دهند. در اينجا ديگر حضرت تسليم شدند و پس از حمد و ثناي[1] پروردگار، بر پيامبر صلوات[2] فرستادند و فرمودند، خداي متعال مخلوقات را آفريد، اما هنگامي كه آنها را ميآفريد، دو ويژگي در خداي متعال بود: يكي اينكه از فرمانبرداري مخلوقات بينياز بود و ديگري اينكه از عصيان آنها در امان بود. (گناه را عصيان و سركشي مينامند، چون گناه، سركشي از فرمان خداوند است. اما گناه بهصرف گناه بودنش معصيت و عصيان نيست، بلكه در ارتباط شخص گناهكار با خداست كه گناه، گناه ميشود وگرنه فرد در همان گناه، نوعي اطاعت كرده است، منتها نسبت به نفس اماره به سوء).
اينكه حضرت اين جمله را ميفرمايند براي اين است كه بگويند اگر شما را به تقوا توصيه ميكنم، نه براي آن است كه از شما نوكراني براي خدا بيافرينم. اگر تمام شما هم گناه كنيد بر دامن كبرياييش ننشيند گرد و اگر همه شما هم اطاعت كنيد براي خدا سودي ندارد. اينها را ميگويم تا بدانيد سودش متوجه خود شماست، نه متوجه خدا. اين نكته البته خيلي خيلي مورد توجه عرفاي ما بوده است. آنها دايماً به استغناي خدا توجه ميدادند. حال كه قرآن ميفرمايد: «لها ماكسبت و عليها ما اكتسبت»، چرا به خودم سود نرسانم و چرا به خودم زيان برسانم؟ اگر اين را درك كنيم، در پيمودن راه اطاعت خيلي مؤثر خواهد بود. اما، تا وقتي اندك شبههاي در اين مورد در ذهن فرد وجود دارد، موفق نخواهد بود.
حتي خداي متعال در قرآن تأكيد ميفرمايد كه نه تنها خدا سود و زياني نميبرد، بلكه پيامبران هم سودي نميبرند. «وجاء من اقصي المدينه رجل يسعي قال يا قوم اتبعوا المرسلين، اتبعوا من لايسئلكم عليه اجراً و هم مهتدون ....» از دوردستهاي شهر مردي شتابان آمد و به مردم خود گفت: از اين فرستاده شدگان اطاعت كنيد كه در اينها، آن دو ويژگي كه از هر مرشدي ميطلبيد، وجود دارد. آن دو ويژگي كه ما را واميدارد تا سخن فرد نصيحتگر را به گوش جان بشنويم، عبارت است از اولاً، آگاهي يعني خودش گمكرده راه نيست؛ بلكه با روشني تمام راهي را كه به من توصيه ميكند، ميبيند. خبرويت كامل دارد و از سر بصيرت سخن ميگويد. اما اين كافي نيست. بايد ويژگي دومي هم باشد و آن «خيرخواهي» است. اين ويژگي دوم هم بايد كاملاً احراز شود. اما خيرخواهي به چيست؟ اولاً، بايد سود طرف مقابل را بخواهد و ثانياً، بايد سود خود را نخواهد. با اين دو ويژگي خيرخواهي، تام است. حال، آن مرد هم به قوم خود اين دو ويژگي را يادآوري كرد و گفت اين پيامبران هر دو ويژگي را دارند: از شما اجري در مقابل هدايتي كه شما را به آن ميخوانند، طلب نميكنند (خيرخواهي) و ديگر اينكه، خودشان هم راهيافتهاند (آگاهي). اين نكته در قرآن به دفعات متعدد آمده است. تقريباً درباره هر پيامبري از 26 پيامبري كه در قرآن نامشان آمده است، اين جمله تكرار شده است.
بنابراين، خود خداي متعال به طريق اولي «غنياً عن طاعتهم و امناً من معصيتهم» است. چرا خدا غني از اطاعت و آمن از معصيت است؟ ميفرمايند: چون كسي كه معصيت او را ميكند، نميتواند به او زياني برساند و كسي هم او را اطاعت ميكند، نميتواند به او نفعي برساند. او فوق نفع و ضرررساني است.
(فقسم بينهم ...) خداوند بعد از خلق، معيشتهاي[3] مردم را در ميانشان تقسيم كرد و در دنيا به هر مخلوقي يك موضع عطا كرد. نكتهاي كه اين جمله به آن اشاره دارد، در چند جاي قرآن آمده است؛ مخصوصاً در سوره زخرف، آيات 31 تا 35، از همهجا كاملتر آمده است. آيه از طرح يك اشكال آغاز ميكند. منكران پيامبر يك استدلال داشتند و آن اينكه ميگفتند اگر واقعاً از آسمان پيامي درميرسد، چرا اين پيام به يكي از اشراف مكه و مدينه و به يكي از اعيان (چشم پركنها) نازل نشد؟ قرآن ميفرمايد اينها گمان كردهاند رحمت خدا را چه كسي بايد تقسيم كند؟ رحمت خدا بايد توسط خود خدا تقسيم شود. آنكه معطي است، هم او بايد مقسم باشد. علم را به كسي و ثروت و شهرت و محبوبيت و جمال را به كساني ديگر داده است و همه اينها از مقوله رحمت است. خوب، يك نعمت هم نعمت «نبوت» است و آن را به كسي كه بخواهم ميدهم. قرآن ميفرمايد: «نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياه الدنيا» اين ماييم كه معيشت را تقسيم ميكنيم. عبارت حضرت هم شبيه اين عبارت است. بعد قرآن ميفرمايد اين خود ماييم كه بعضي را فوق بعض ديگر مينشانيم. چرا؟ «ليتخذ بعضهم بعضاً سخرياً» تا بعضي بتوانند بعضي ديگر را استخدام كنند. اينجا يك بحث مهم پيش كشيده ميشود كه البته جاي بحث آن اينجا نيست. اما براي روشن شدن موضوع به سه نكته توجه ميدهم تا مطلب قابل فهم شود:
نكته 1. اينكه ميفرمايد رفعنا بعضهم فوق بعض درجات، مطلق نيست. يعني گفته نشده كه انسانهايي را هم علم بيشتر ميدهيم، هم جمال و قدرت و ... بيشتر و انسانهايي ديگر را از همه اين جهات، كمتر ميدهيم. بلكه كساني را علم بيشتر ميدهيم و كساني را علم كمتر. در عوض، به آنكه علم كمتر دادهايم، جمال بيشتر ميدهيم و به آنكه علم بيشتر دادهايم، جمال كمتر ميدهيم و همينطور. اگر من در جهت يا جهاتي از شما فروترم، در عوض، در جهاتي از شما فراترم و شما هم همينطور.
نكته 2. اگر اين نباشد، اصلاً زندگي اجتماعي امكانپذير نيست. چون همين جهات «فراتري» و «فروتري» هست، زندگي اجتماعي امكانپذير است. در حقيقت، جامعه خادمهاي تنها و مخدومهاي تنها ندارد. هر انساني خادم است و مخدوم و همين داير مدار زندگي اجتماعي است. اگر ما فقط خادم بوديم يا فقط مخدوم بوديم، اگر يك دسته ميخواستند فقط خادم باشند و يك دسته ميخواستند فقط مخدوم باشند، اصلاً زندگي اجتماعي انعقاد پيدا نميكرد تا دوام يابد. بايد نيازي من و شما را به هم الصاق دهد، اگر اين نياز نباشد، من و شما به هم نميچسبيم. چرا؟ چون حب ذات[4] آنقدر در انسان قوي است كه تا امر شديدتري در كار نيايد، من و شما به هم پيوند اجتماعي پيدا نميكنيم. اگر ما بوديم و حب ذات، همه چيز را براي خود ميخواستيم. اين است كه خداي متعال چيز ديگري در ما احداث فرمود و آن اينكه هيچكدام از ما خودكفا نيستيم و راهي جز اين نيست، چون نميتوانيم به تنهايي زندگي كنيم، به هم نزديك بشويم تا نياز خود را برآوريم.
نكته 3. آن رفعت درجات، «تكويني» است نه «تشريعي». بنابراين، اين رفعت درجات به هيچ وجه مجوز بهرهكشي و ظلمي نيست و اين بسيار مهم است. اگر شما تاريخ فرهنگي غرب و لااقل اگر كتابهاي ماركس را ديده باشيد، يكي از اموري كه او را به گرايش ضدديني سوق داد، اين بود كه واقعاً و جداً كشيشان ميگفتند حال كه خدا همه را متفاوت آفريده است، بگذار اين تفاوتها ادامه بيابد. يعني بگذار اغنيا به استثمار فقرا ادامه دهند. يكي از اين كشيشان در مخالفت با لايحهاي كه مفاد آن متضمن برداشتن يا لااقل كم شدن فاصله طبقاتي بود، مقالهاي نوشت. در آنجا گفت ما ميخواهيم با كار خدا مخالفت كنيم. خدا خود خواسته است تا ما متفاوت باشيم و براي اين، استدلالات ظاهرفريبي ميآورد. آنوقت ماركس ميگويد ببينيد اينها روحانيونند. اينهايند كه موافق استثمارند.
كساني هم اين آيات را به همين صورت تفسير ميكردند و آن را قابل دفاع نميدانستند. اما اين آيات نيازهاي تكويني را مطرح ميكند، كاري به نيازهاي تشريعي ندارد. اين آيات ميگويد در مقام تكوين، ما شما را به گونهاي آفريدهايم كه اين نيازها برقررا بماند. اما كساني مثل آن كشيش ميخواهند از اين سوءاستفاده كنند. سوءاستفادههايي كه از آنچه خدا تكويناً به كسي داده است، ديگر به خود آن تكوين مربوط نيست. اگر كسي از جمال و قدرت و ... كه خدا به او داده در جهت تفوق و ظلم و ... استفاده كند، ربطي به آن نعمت خداداد ندارد. آنچه باعث ظلم و اجحاف و بيعدالتي ميشود، خود تفاوتهاي تكويني نيست، بلكه سوءاستفاده از آن تفاوتها باعث ظلم است. اين سوءاستفادهها در ناحيه «تشريع» است.
[1] توجه كنيد كه مبان حمد و مدح و شكر و ثنا در زبان عربي تفاوت وجود دارد، گرچه هم افق هستند. اين تفاوت را در جايي به مناسبت بحث خواهم گفت.
[2] صلواه: آفرين. سلام، درود، صلواه دعاي خير است و سلام نشانگر سپاس و قدرداني است.
[3] معيشت در زبان عربي چون مصدر ميمي است، به معناي عيش است يعني زندگي كردن، اما علاوه بر اين به معناي ضروريات زندگي هم هست.
[4] خودگروي روانشناختي.
از امام علی بن ابی طالب(ع) نقل شده است که؛ «اگر عقل از سه بند؛ 1- هواهای نفسانی 2- عادات دینی 3- عصبیت نسبت به باورها و رویکردهای خرافی پیشینیان، رهایی یابد، صاحب خود را نجات می بخشد= لو خلی عنان العقل و لم یحبس علی هوی نفس او عادة دین او عصبیة لسلف، ورد بصاحبه علی النجاة» (شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید 20/ ).
این سخن مولای متقیان، احتیاجی به شرح ندارد. نجات بخش خواندن عقل، در حالتی که از «اسارت هوای نفس و عادات دینی و گرایش های غیر منطقی پیشینیان» رهایی یافته باشد، هرگونه اتهام در مورد «غیر عقلانی بودن شریعت» را از ساحت اندیشه ی اسلامی پاک می کند.
شریعت عقلانی
درسگفتاری از استاد مصطفی ملکیان
با استمداد از گفته دو تن از متفکران غربي، دو نکته را بيان ميکنم. البته اين نکات نکاتي نيست که ابداعي اين آقايان باشد، ولي شيوه بيان اينها جالبتر است. متفکر و عارف دانمارکي «کییرکگور»[1] از انسانها تقسيمبندياي دارد که به «مراحل سهگانه حيات آدمي معروف است» او ميگوید هر يک از ما انسانها در يکي از اين سه مرحله زندگي ميکنيم:
1. مرحله زيباشناختي (علم الجمالي)
2. مرحله اخلاقي
3. مرحله ديني
انسان در مرحله زيباشناختي ميخواهد از هر نعمتي برخوردار شود. انسان در اين مرحله دقيقاً مثل زنبوري است که ميخواهد از هر گلي بچشد. راضي نيست که از بعضي نعمتها بگذرد. عموماً ما انسانها در اين مرحله زندگي ميکنيم. همه ما دوستدار خوراکيها، آشاميدنيها و پوشيدنيها هستيم. انواع و اقسام لباسها و مسکنها را دوست میداريم. دنبال شهرت و محبوبيت و ... هستيم. از علم و قدرت و ... خوشمان ميآيد. از نازلترين آنها که خوردنيها و آشاميدنيها باشد تا قدرتطلبي و علمطلبي و جمالطلبي و ... اينها يک طيف وسيعي دارند. ما تا در اين مرحله زيباشناختي هستيم راضي نيستيم از هيچکدام از اينها بگذريم. افزون بر اين دنبال هرکدام از اينها هم که ميرويم انواع مختلف آن را هم طلب ميکنيم. مثلاً هم شهرت را دوست داريم و هم ميخواهيم از ناحيههاي مختلفي مشهور شويم. و اين ما را ميرساند به اينکه همه وقت تشتت بر ما مستولي باشد. خاصيت کساني که در اين مرحله زندگي ميکنند اين است که واقعاً احوال پراکنده دارند، چون تنوعها کرانناپذير است. ما هم به دنبال تنوع هستيم بنابراين هيچوقت احساس آرام و قرار نميکنيم.
هيچجا نيست که بگوييم اينجا مقر ماست ميخواهيم در اينجا بمانيم. تا بخواهيم در يکجا قرار بگيريم تنوع جديدي پيدا ميشودو همينطور اين سير ادامه مييابد، لذا هيچ قراري در کار نيست هيچ آرامشي در کار نيست. در اين مرحله انسان درست مثل کسي است که ميخواهد به دنبال سايه خود برود. و به آن برسد و شما ميدانيد که آدمي هيچوقت به سايه خود نميرسد. اين مرحله مرحلهاي است که انسان به اشياي خارجي چشم ميدوزد. اگر دقت کنيد تمام آن نعماتي که ميخواهيم به آن برسيم و نقماتي که ميخواهيم از آنها فرار کنيم، اشياي عيني خارجي هستند و اگر اموري هم هستند که حالت اعتباري دارند ما آنرا اعتبار کردهايم و براي آن حالت خارجيت قايليم. مثل رياست که امري است اعتباري، منتهي چون خودمان آنرا اعتبار کردهايم براي ما به صورت يک شي خارجي شده است و به دنبال آن هستيم. بعضي از اين اعتباريها آنقدر براي ما عينيت يافتهاند که امور عيني ديگر را نسبت به اينها دونپايهتر ميدانيم.
ابنسينا در اشارات يک بحث خيلي خوبي دارد ميگويد: شايد تعجب کنيد که يک شطرنجباز چگونه ساعتها در عرصه بازي مات ميماند و خوراکيها و آشاميدنيهايي که به نزدش ميآورند توجهاش را جلب نميکند. آنکه شطرنجباز نيست دليل اين را نميفهمد ولي آنکه با اين بازي آشنا است ميداند که فرد شطرنج باز لذتي احساس ميکند که اين لذتها در برابر آن هيچ است. او از اين لذتها صرفنظر ميکند چون به نظر خودش به لذت بالاتري رسيده است به هرحال ما در اين مرحله به دنبال امور خارجي ميگرديم و چون اين اشياي خارجي متعددند به تعداد مايل به بينهايت ما هم دايماً به دنبال آنها ميدويم.
اما بعضي از اين مرحله گذشتهاند و به مرحله دوم يعني مرحله اخلاقي رسيدهاند. در اين مرحله التفات انسان از اشياي خارجي ميبرد. تمام هم و غمش مصروف يکي سري اصول ميشود يک سلسله ضوابط و معايير اخلاقي. من در تمام طول زندگي بايد طوري زندگي کنم که اين چند اصل را زير پا نگذارم (حالا کاري نداريم که اين اصول را از کجا کسب ميکند البته تعبير کییرکگور اين است که انسان در اين مرحله به شرطي اخلاقي به حساب ميآيد که اين ضوابط را خودش براي خود وضع کند) انسان در اين مرحله فقط به اين ضوابط توجه دارد و به ديگر امور بيتوجه است اين ضابطهها به چند لحاظ با هم متفاوت هستند:
الف) از نظر منشا که اينها را از کجا کسب ميکنيم گاه خود خواستهاند و گاه از ديگري کسب شده است. البته اينها که از خود من برخاستهاند خيلي متفاوت است با آنها که از ديگري پرسيدهام.
ب) از نظر تعداد هرکس به چند اصل معتقد است. «سيجويک» فيلسوف معروف انگلستان ميگفت: اصلي که من براي خود انتخاب کردهام اين است که با ديگران چنان رفتار کنم که دوست میدارم با من رفتار کنند. اين همان است که از قديم به آن «قاعده طلايي»[2] ميگفتند. کسي مثل برتراندراسل ميگفت به دو اصل معتقدم يکي اينکه «به هيچ انساني ظلم نکنم» و ديگر اينکه «هر استعدادي در خود سراغ دارم شکوفا کنم». به هرحال انسانهايي که اينگونه زندگي ميکنند در مرحله اخلاقي بهسر ميبرند. اين مرحله مرحله کمي نيست. بگذريم از اينکه به عقيده کییرکگور نسبت به مرحله بعد فرومايه است ولي خود اين مرحله بسيار ارزشمند است. در اين مرحله زندگي دو ويژگي دارد که در مرحله اول نداشت اولاً در مرحله اول آرامش در کار نيست. انسان پيوسته دوان است؛ چيزي بدست ميآورد چيز ديگر ميخواهد. و همينطور ... دايماً بالاتر را ميخواهد. و تازه اين بالاتر خواستنها همه از يک سنخ است. اين تشتت افکار که در مرحله اول است در این مرحله دوم مطلقاً نيست. در اينجا به آرامشي ميرسيم، چرا؟ چون هرچه ميخواهد در عالم خارج رخ بدهد من هستم و اين اصولم. و اين اصول هستند که بايد محفوظ بمانند. آنچه در عالم خارج رخ ميدهد با وجود تنوعها و تشتتها مرا متشتت نميکند. پريشاني بسياربسيار کمتر شده است اگر مدعي نشويم که اصلاً پريشاني نيست. ثانياً در مرحله اول به اشياي خارجي دلباخته بوديم ولي در مرحله دوم به اصول دروني دلباختهايم.
در اين مرحله يک عطف نظري کردهايم از اشياي خارجي به درون خود. اين اصول براي فرد چونان ظروف بلوريني هستند که فرد پيوسته مراقب است که به آنها صدمهاي نرسد. شما توجه کنيد که انسان وقتي يک «پاکت ميوه» به دست دارد رفتارش بسيار متفاوت است با وقتي که يک «بلور» در دست دارد. در مورد اول همه کاري ميکند و توجهي هم به پاکت ميوه ندارد ولي وقتي ظرف بلوريني در دست دارد، در تمام حالات و رفتارش متوجه ظرف است که مبادا حرکتي کند که به ظرف خدشهاي وارد شود. فرد به همه چيز بياعتنا است چرا؟ چون دلنگران ظرف خود است.
از حضرت علي(ع) ميپرسيدند شما چگونه به اين حالت رسيدهايد ميفرمودند: «از ابتداي کودکي دربان دل خود بودم» مواظب بودم که چه کسي ميآيد و چه کسي ميرود، آن که میآید چرا میآید و آن که میرود چرا میرود. اين حالت درباني حالتي است که در اين مرحله حتماً انسان بايد داشته باشد.
اما مرحله سومي هم در انسان وجود دارد که کییرکگور آنرا «مرحله ديني» مينامد. در مرحله ديني ما باز از اصول به عالم خارج بر ميگرديم منتهي اين حالت با حالتي که در مرحله زيباشناختي داشتيم فرق ميکند. در مرحله اول به همه اشيا دلباخته بوديم و در مرحله ديني به يک شي از اشيا خارجي دل باختهايم. «عشق» دقيقاً ويژگي مرحله دوم است. من بارها گفتهام که دين مقدمه اخلاق نيست بلکه اخلاق مقدمه دين است. عقيده من دقيقاً مثل عقيده کانت است. منتهي از جهت ديگري کانت ميگفت ما دين را براي اخلاق نميخواهيم. اخلاق را براي دين ميخواهيم. اخلاق مقدمه ورود به دين است و نه برعکس و واقع هم همين است. آدم اول بايد اخلاقي شود اگر در اخلاقي شدن، استکمال پيدا کرد آنگاه متدين ميشود.
خوب، ما در اين مرحله دوباره به اشياي خارجي برميگرديم. منتها به تمام آنها نه، بلكه به يك شئ خارجي، عاشق آن شيء ميشويم. وقتي عاشق آن شديم، ديگر هرچه او فرمان دهد، همان است. رابطه ما با او، رابطه «عبد و مولي» نيست، بلكه رابطه «عاشق و معشوق» است. انساني كه مرحله اخلاقي را پشت سر نگذاشته است، اگر هم وارد دين بشود، تلقي او از دين، تلقي عبد و مولي است، تلقي نوكر و آقا است. اما اگر بعد از مرحله اخلاقي وارد دين شود، رابطه او با آن موجود رابطه عاشق و معشوقي است و اين دو ارتباط، با هم فرق ميكنند. يك نوكر البته از دستور ارباب خود تخطي نميكند اما چرا؟ چون ميترسد كه تأديب شود. اما همين نوكر اگر عاشق شود، از معشوق خود هم فرمان ميگيرد اما اين فرمانبري خيلي متفاوت است با فرمانبري از اربابش. اين دو حالت فرمانبري از سه جهت با هم متفاوتند:
اولاً در حالت اول آنكه او را به فرمانبرداري وادار ميكند، «ترس» است. اما در حالت دوم «مهر» است كه به او فرمان ميدهد.
ثانياً در حالت اول اگر از تيررس ارباب دور شود، كارهاي خلاف دستور او انجام ميدهد، چرا؟ چون تمام آنچه او را به اطاعت وادار ميكرد، ترس بود. ترس وقتي حاكم است كه ارباب ناظر باشد. حالا اگر در جايي ارباب ناظر نباشد، او كارهاي ديگر ميكند يا كارهايي كه مورد امر او نيست يا علاوه بر آن كارهايي كه مورد نهي او هست، هم انجام ميدهد. اما كسي كه عاشق ديگري است، براي او حضور غيرفيزيكي معشوق اصلاً مطرح نيست. بنابراين، هيچوقت گريختن از فرمان معنا نمييابد. چون اطاعت براي عاشق بار نيست كه بخواهد از آن شانه خالي كند، براي عبد است كه اطاعت «بار» است.
ثالثاً در حالت اول، عبد حتي اگر اظهار هم نكند، وقتي كاري براي مولي انجام ميدهد، «منت» ميگذارد كه به هرحال كاري براي او انجام داده است. اما عاشقي كه براي معشوق كاري انجام ميدهد، نه تنها منت نميگذارد كه منت هم ميكشد و اين، خيلي تفاوت ايجاد ميكند. صرف اينكه كاري توانسته براي مشعوق انجام دهد و او اين كار را پذيرفته، منتي است كه معشوق بر عاشق دارد، نه برعكس. ما معمولاً به اين مسأله توجه نميكنيم و براي همين در دين هم دايماً ميگوييم بايد «اسقاط تكليف» كرد. تكليف يعني «مشقت». يك مشقتي بر دوشم آمد كه بايد هر طوري شده آن را از دوش خود بردارم، ساقطش كنم.
حالا اينكه اسلام ميگويد كه «لاتمنوا علي اسلامكم» (در قرآن آمده كه اي پيامبر به مردم بگو كه مسلمان شدنتان منتي نيست كه بر من داريد) به اين نكته اشاره دارد كه خيال نكنيد كه خدا مانند مولايي است كه وقتي كاري ميكنيد، ميتوانيد منتي بر او داشته باشيد. اصلاً اين حالت نيست. ما منت ميكشيم كه خدا ما را مورد امر خود قرار داده است. ديدهايد كه بعضي عرفا در تفسير آن آيه از قرآن كه «يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون» ميگويند تمام مرارتي كه شخص به هنگام روزه ميكشد، فراموش ميشود فقط بخاطر كلمه «يا ايهاالذين آمنوا».
خود اينكه انسان اينقدر در خود شرف ميبيند كه خدا او را مورد خطاب قرار داده است، مايه مباهات است. در نظر بگيريد اربابي كه دو عبد دارد، وقتي يكي را صدا ميزند، آن ديگري خوشحال ميشود كه باري به دوشش نيامده است. اما اگر دو نفر عاشق يك معشوق باشند، وقتي معشوق يكي از آنها را صدا ميزند، آن ديگري ناراحت ميشود. از اين بالاتر عرفا ميگفتند وقتي معشوق بر عاشق جفا هم ميكند، از جفاي او هم عاشق خوشحال ميشود، چون معلوم است كه او را بهحساب مي آورد.
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي
همين كه ظرف مرا شكسته است، نشان ميدهد كه عطف توجهي به من دارد. خود اين التفات[3] به هر قيمتي ميارزد.
اگر برگرديم به تعابير كییركگور، او ميگويد در مرحله ديني شما فقط عاشق يك موجود از موجودات خارجي ميشويد و به همين دليل، زندگي شما نه فقط آرامشي كه در مرحله اخلاقي كمابيش داشت، مييابد بلكه علاوه بر آن «حلاوت و شيريني» هم پيدا ميكند. در اين مرحله سوم است كه حتي اصول اخلاقي هم به چيزي گرفته نميشوند. اگر فرمان معشوق با اصول اخلاقي هم در تضاد بيفتد، عيبي ندارد. مثال خيلي خوبي كه خود او ميزند و در تمام زندگي خود به آن توجه داشت، مثال «ابراهيم و اسماعيل» است. او ميگفت داستان ابراهيم و اسماعيل نمونه شاخص كساني است كه چون در مرحله ديني زندگي ميكنند، حتي اصول اخلاقي را هم به چيزي نميگيرند. در تورات و در قرآن آمده است كه ابراهيم به اسماعيل گفت كه به كرات در خواب ديدم كه تو را ذبح ميكنم. اسماعيل هم حالت تسليم داشت و ميگفت «افعل» يا «يا ابت افعل ما تؤمر». هرچه به تو گفتهاند بكن، اي پدركم، اي پدر عزيزم. نگفت يا ابا «يا أبي». خطابش دقيقاً با حالت ترحم و عطوفت همراه است.
كییركگور مي گويد بنا بر «مرحله اخلاقي» بريدن سر انساني بيگناه توسط ابراهيم، خلاف قواعد اخلاقي است. بهظاهر، بريدن سر اسماعيل هم تحميلي بود بر ابراهيم و هم بر اسماعيل. او بايد فرزند بيگناهي را ميكشت و اسماعيل هم بايد بيگناه كشته ميشد. اما نه در تورات و نه در قرآن، سخن از اين دغدغهها و وسوسهها نيست. هر دو تسليم محض هستند. برخي روايات لطايف و ظرايف اين داستان را ميگويند. از جمله اينكه، فرزند به چشم پدر نگاه نميكرد تا او دچار حالت شرمزدگي نشود. چون درمييافت كه پدر از كسي فرمان ميبرد كه معشوق اوست. ميبينيد با اينكه امري خلاف اخلاق صادر ميشود، اما هيچيك از اين دو، اصلاً اظهار نميكنند كه اين امر خلاف اصول اخلاقي است. چون، اين دو ديگر در مرحله اخلاقي زندگي نميكردند. در مرحله ديني فرمان را نبايد با موازين اخلاقي سنجيد. چون رابطه، رابطه عاشق و معشوقي است، اما اگر رابطه غلام و ارباب باشد، نوكر حق دارد به ارباب بگويد فلان فرمان شما خلاف اصول اخلاقي است. (حالا يا ميخواهد از فرمان او بگريزد يا واقعاً معتقد به اصول اخلاقي است). اما در رابطه عاشق و معشوق ديگر اين حرفها نيست.
در مورد امام جعفر صادق(ع) گفتهاند كه كسي گفت كه چرا شما قيام نميكنيد؟ امام فرمودند كه ما ياري نداريم كه مستظهر به كمك او باشيم. آن فرد گفت كه شما در عراق بيش از صدهزار شيعه داريد. حضرت فرمودند: اينها كدامشان از اين نوعند كه اگر من آتشي برپا كردم و گفتم وارد آن شويد، ميروند؟ حال، اين را ميخواهم بگويم كه اگر حضرت به ما بگويند وارد آتش شويد، چه ميكنيم؟ اين چه ميكنيم بستگي به اين دارد كه در كدام مرحله زندگي ميكنيم. تلقي ما از ايشان چيست؟ تلقي مولي يا تلقي معشوق؟
كییركگور ميگفت در اين مرحله آنچه از معشوق صادر ميشود عين ضابطه اخلاقي است، ديگر نبايد آن را با ضوابط اخلاقي تطبيق كرد و اگر مطابق بود اطاعت كرد. نه، اصلاً اين مسأله مورد توجه نيست. كییركگور به مساله ابراهيم و اسماعيل به عنوان يك مسأله استعجالي و مقطعي نميپردازد. به آن ميپردازد تا نشان دهد كه كساني در اين مرحله ميزيستهاند و شما اگر بخواهيد متدين باشيد، بايد خود را به اين مرحله برسانيد. حالا اگر بخواهيد اين مورد خلاف ضوابط اخلاقي را در دين ببينيد، ميبينيد كه منحصر به يكي هم نيست. اختلاف موسي و عبدصالح را دقت كنيد. موسي دقيقاً با ضوابط اخلاقي عمل ميكرد، اما آن عبدصالح (كه ما نميدانيم كيست و مفسران گفتهاند كه خضر بوده است) از موسي فراتر ميرفته است يا لااقل در آن مرحله از موسي فراتر ميانديشيده است. موسي ميگفت هيچ دليلي نيست كه ما مكافات قبل از جرم بكنيم. كشتن فرد به اين جرم كه در آينده پدر و مادر خود را ميكشد، با هيچ قاعده اخلاقي و عقلي سازگار نيست. تو اگر او را بكشي او نميماند كه كسي را بكشد. بنابراين قصاص قبل از جنايت هم نكردهاي، بلكه قصاص بدون جنايت كردهاي. در اين مسأله دقت كنيد. اين چه توجيهي دارد؟ جز اين است كه اگر عبدصالح مأمور است كه سر كسي را ببرد، ديگر ضوابط اخلاقي به كار نميآيد؟
پس دقت كنيد كه وقتي بحثي از حسن و قبح عقلي و يا شرعي ميشود، اينها در يك افقي هستند. اما در يك افق بالاتر بايد نسبت به خدا حالت عاشقانه داشته باشيم و بنابراين، اوامر و نواهي خدا همگي مطاع هستند، بدون چون و چرا. آنوقت شما اگر مرحله اخلاقي را پشت سر نگذاشته وارد مرحله ديني شويد، تلقي شما از خدا تلقي مولي است. به شرطي تلقي شما از خدا تلقي معشوق خواهد شد كه مرحله اخلاقي را پشتسر گذاشته باشيد كه «يحبهم و يحبونه»، هم خدا عاشق است و هم معشوق و ما هم، هم عاشقيم و هم معشوق.
ماحصل سخن من دراين قسمت اين است كه: اولاً بايد از كانال اخلاق وارد دين بشويم. چارهآي جز اين نيست. ثانياً اگر از طريق اخلاق وارد دين نشويم، ديگر دين را به معناي كمابيش كج ميفهميم. درست يك ارباب بسيار فربه از خدا براي خود ميسازيم و حالت خود را حالت نوكر ميپنداريم.
نكتهاي را در اينجا بايد تذكر بدهم و آن اينكه، در قرآن تعابير عبد و مولي ميبينيد، در روايات هم اين تعبير هست. اين به دو جهت است: 1) به هرحال بايد مرحله اخلاقي را پشتسر گذاشت تا وارد مرحله ديني شد. اگر كساني اين مرحله را پشتسر نگذاشتهاند، طبعاً بايد در مورد آنها تعبير عبد و مولي باشد. 2) هيچوقت نبايد حالت «عامل»[4] را با حالت «شاهد»[5] يكي گرفت. اگر از اطاعت كردنهاي عاشق فيلمبرداري كنيد، از اين فيلم ميتوان تعابير عبد و مولايي به دست داد. چون شما نميدانيد در دل او چه ميگذرد، فقط اطاعتها را ميبينيد و چون چنين است اين اطاعتها از لحاظ شما كه شاهد داستانيد، ناظر آنيد، دو نوع تلقي ميشود: هم ميتوان تلقي عاشقانه از آن داشت و هم تلقي رابطه عبد و مولي. چون عشق امري است «دروني» و اطاعت امري است «بيروني». هيچوقت اطاعت يك تفسير برنميدارد. ما وقتي به ديگران نظر ميكنيم اطاعتهاي آنها را ميبينيم. اما اين اطاعتها ميتواند از سر «ترس» باشد و يا از سر «مهر». اين ديگر به سر سويداي مطيع مربوط ميشود. حال ممكن است شما از آن اطاعت، تفسير عبد و مولي بدهيد، حال آنكه رابطه، رابطه عاشقانه باشد و يا برعكس و اين مشكلي است كه در تمام علوم انساني (علوم اجتماعي) داريم. نميشود بدون ارجاع به باطن عامل، از فيزيك و ظاهر عمل تفسيري درست بدست داد. از اين جهت، گاه گمان ميبريم كسي عابدانه رفتار ميكند، درحاليكه عاشق است و برعكس. اين نكته در دعاهاي خود حضرت علي(ع) به وفور ديده ميشود، خود امام در دعاي كميل ميفرمايد كه آنچه مرا مضطرب ميكند، اصلاً جهنم نيست، فقط دوري از توست. «هبني صبرت علي عذابك، فكيف اصبر علي فراقك». فرض كن خداي من كه بر عذابت تاب آوردم (فرض است وگرنه عذاب خدا كه تاب آوردني نيست، اين سخن يك عاشق است) چگونه دوري تو را تحمل كنم. اصلاً سخن بهشت و جهنم نيست. اگر به بهشت هم برود خدا نباشد، جهنم است.
پس توجه كنيد كه آن سخني كه ميگفتيم منافات با اين ندارد كه گاه در قرآن و روايات تعبير عبد و مولي ميبينيم، به دو جهت: اولاً انسانها در مراحل مختلفند و خدا يا انسانها در مراحل مختلف، سخن مختلف ميگويد و ثانياً حالت شاهد يا عامل را نبايد اشتباه كرد.
نكته ديگري كه بايد بگويم اينكه، عبد و مولي كه در فقه مطرح ميشود، داستان ديگري است. در اصول فقه دايماً تلقي از رابطه انسان با خدا رابطه عبد و مولي است. البته اين، كار به مسايل حقوقي دارد و مسايل حقوقي، مسايل اجتماعي هستند و به همين جهت بايد در مقام تشريع و قانونگذاري خدا را تنظير بكنيم با عبد و مولاهاي اجتماعي. اين در جاي خود درست است و كاري به بحث ما ندارد.
نكته ديگر را وام ميگيريم از روانكار و روانشناس معروف آمريكايي «اريك فروم» متولد آلمان 1900. اريك فروم كتابي دارد به نام «داشتن يا بودن». او نكتهاي در اين كتاب ميگويد و در آثار ديگر نيز پيوسته تكرار ميكند كه ما يك بار و براي هميشه بايد براي خود معلوم كنيم كه آيا ما مجموعه بودنهايمان هستيم يا مجموعه داشتنهايمان؟ ما آدمهاي كوچه و بازار ميگوييم اين را دارم، آن را دارم. دايم محمولهايي بر خود حمل ميكنيم كه از مقوله داراييها است. فلان چيز دارم، بهمان چيز دارم. مجموعه دارايي من از دارايي تو بيشتر است و ... اما اريك فروم ميگفت كه بايد توجه كنيم كه ما مجموعه بودنهايمان هستيم نه مجموعه داراييهايمان! اين داشتنها فقط منحصر به آن چيزهايي نيست كه تاجرمسلكها و آنها كه همه چيز را كاسبكارانه تلقي ميكنند، ميگويند. من و شما وقتي به محفوظات خود هم تكيه ميكنيم، باز به داشتنها توجه كردهايم. معلومات ما هم از داراييهاي ما است. بر اساس همين هم بين افراد مقايسه ميكنيم. اما يك نكته مهم اين است كه در مقام داوري، نميتوان بر داراييها تكيه كرد. شكي نيست كه وقتي ميخواهيد كتاب بخريد، پيش كسي ميرويد كه كتابهاي جديدتر و بهتري دارد. وقتي ميخواهيد مايحتاج خود را بخريد، به كسي مراجعه ميكنيد كه اجناس بهتري دارد، ولي آيا بر همين اساس ميتوان روي داشتنهاي افراد داوري كرد؟ اين مهم است. امروزه داوريهاي ما تماماً بر داراييها استوار است. منتهي گاه كسي سطح فكرش پايين است، داشتن را به خانه و اتومبيل و ... منحصر ميكند و كس ديگري به قدرت اهميت ميدهد و كس ديگري علم را مهم ميشمارد، اما همانطور كه بارها گفتهام آنچه زنجير را بد ميكند، آن است كه ما را از رفتن باز ميدارد، نه جنس زنجير. زنجير بودن زنجير، و بد بودن زنجير به بازداشتن ما از رفتار است نه جنس آن. چه فرقي ميكند كه پاي ما در زنجير مسي باشد يا زنجير سيمين يا زرين؟
ما متأسفانه دل خوش كردهايم (آنهايمان كه مثلاً جلوتر از ديگرانيم) كه جنس زنجير را عوض كنيم، ميگوييم كساني دنبال پول هستند يا شهرت يا ... ولي ما دنبال علم هستيم. علم هم زنجير است منتهي طلايي. بايد كاري كنيم كه پايمان آزاد شود. ما دايماً روي داشتنهايمان حساب ميكنيم، و اين داشتنها همه زنجيرند. چرا؟ چون هروقت چيزي داشتيد در مقام حفظ آن برميآييد و وقتي نباشد كه دايماً مواظف آن باشيد، آيا حافظ عزيزتر است يا محفوظ؟ هميشه محفوظ عزيزتر از حافظ است، چون معلوم است كه به چيزي عزيزتر از خود راضي شدهايم، قبول كردهايم كه خانه ما، علم ما و ... از ما عزيزتر باشد.
اريك فروم ميگفت بياييد داوريهاي خود را داوري بكنيم كه اديان ميپسندند. اديان ميگويند به بودنها اهميت دهيد نه داشتنها. و وقتي بنا شد به بودنها اهميت دهيم، نه به داشتنها، يعني حتي به معلومات خود هم اهميت ندهيم. ببينيد «چه هستيد» نه «چه داريد»؛ در چه حالي هستيد، نه چه چيزهايي داريد. حالا دقت كنيد اگر بخواهيم به اين مساله توجه كنيم، بايد فقط به «اخلاق»[6] گرايش پيدا كنيم و معناي اين مطلب يعني بايد از «علم فقه» و «كلام» بيرون بياييم و وارد «اخلاق» شويم. «فقه» درواقع به ما بايدها و نبايدهاي ظاهري را ميدهد و «کلام»، به ما اعتقادات را القا ميكند. ولي هم بايدها و نبايدهاي ظاهري و هم اعتقادات هر دو در استخدام اين هستند كه ما را داراي «خلقيات خاصي» بكنند. در «كلام» به ما ميگويند خدا هست، خدا عادل است، خدا رحمان است ... بهشت، جهنم و قيامت و ... هست (از مقوله استها و نيستها) در «فقه» به ما ميگويند: فلان كار واجب يا حرام يا ... است (بايدها و نبايدهاي ظاهري يعني چيزهايي كه در اعضا و جوارح بيروني ما نشان داده شود) توجه كنيد كه تمام است و نيستها، كه در «كلام» وجود دارد و همه بايدها و نبايدهاي ظاهري همه در استخدام امر ثالثي هستند و آن امر ثالث را ميدانيد چيست؟ وقتي بگوييم امور يا از مقوله است و نيستها هستند و يا از مقوله بايد و نبايدها (به حصر عقلي) و حصر عقلي ديگري هم درست بكنيم كه بايدها و نبايدها هم دو گونهاند: بايدها و نبايدهاي باطني و بايد و نبايدهاي ظاهري. چون حصر عقلي است تعداد اقسام از اين سه بيرون نيست:
1. است و نيست = كلام
2. بايد و نبايد ظاهري = فقه
3. بايد و نبايد باطني = اخلاق
اين است كه ما در حيطه هر ديني سه علم اصلي بيشتر نداريم: كلام، فقه و اخلاق. اما صحبت سر اين است كه كدام يك از اينها اصالت دارند؟ كلام و فقه هر دو در استخدام اخلاقند. اگر در كلام ميگويند خدا و قيامت و ... هست و در فقه ميگويند دروغ نگوييد و ... هر دو سنخ براي اين به ما القا ميشوند كه ما يك خلقيات خاصي پيدا كنيم. درونمان متحول شود، وضع جديدي در درون پيدا كنيم. فقط و فقط اخلاق با «بودن» ما سروكار دارد. ما در اخلاق است كه «موجودي جديدي» ميشويم. از اخلاق كه بيرون ميآييم، همهوقت مواجه چيزهاي جديدي ميشويم و ما هميشه بايد دنبال اين باشيم كه موجود جديدي بشويم، نه وجدان كنيم چيزهايي را كه قبلاً نداشتهايم و اگر دين به ما «جهت» خاصي در زندگي بخشيد يا به تعبير ديگر «معناي ديگري» به زندگي من و شما داد يا به تعبير سوم ما را «موجود جديدي» كرد، آنوقت وظيفهاش در مورد ما اعمال شده است. اما اگر دين فقط ما را داراي چيزهاي جديدي كرد، آنوقت ما به واقع متدين نيستيم. فقط به دين به عنوان يك نظام حقوقي نگاه كردهايم كه ميخواهد حافظ منافع ما باشد. اما اگر دين به ما جهت داد، به زندگي ما معنا داد، آنوقت ما به معناي واقعي متدين هستيم. من به دوستان توصيه ميكنم كه به اين داشتنها و بودنها توجه كنند. اين البته چيزي نيست كه اريك فروم براي نخستينبار گفته باشد. او اين مطلب را تنسيق كرده است. اگر اين كتاب او (داشتن و بودن) و ديگر آثار او را مطالعه كنيد، ميبينيد كه ما از نظر معنوي از سطح كساني چون او فروتريم. ما غبطه ميخوريم به حال كساني كه هيچ ادعاي دريافت نميكنند، اما در عين حال از ما فراترند. براي آن كه به تعبير امروزي يك شوك روانی پيدا كنيد كه چقدر فروييم و از نظر عقلي هم اين مطلب وضوح پيدا كند، كتابهاي كییركگور و اريك فروم را در اين دو جهت حتماً مطالعه كنيد.
[1] وي در قرن نوزدهم ميزيست و پايهگذار مكتب اگزيستانسياليسم است. او خودش عارف به معناي واقعي كلمه بود و خداترسي عجيبي داشت و همين باعث شد كه خيلي زود (در سن 43 سالگي) از دنيا برود.
[2] The golden rule
[3] از گوشه چشم نگريستن
[4] Agent
[5] Spectator
[6] به معناي ديگر و متفاوت با آنچه تا كنون گفتيم.
محمدباقر قالیباف:شايد سخن گفتن از«بسيج»به اندازه هيچ موضوعي،براي من كه سالها با بچه هاي بسيج هم نفس بوده ام،مشكل نيست.
با آنها هم نفس باشي،كنار سنگرهايشان تا صبح پاسباني كني،ميان خنده هايشان،يك دم گريه كني و بال در بال رفتنشان ميان آسمان ها را با ديدگان كم فروغت ناظر باشي،مجالي به تو نمي دهد تا بتواني از آنها«سخن»هم بگويي.در گفتمان «بسيج»سخن گفتن اصلاً جايي نداشت،تنها«سكوت»معني داشت و سخن گفتن نشان از«خود ديدن»بود پس كسي سخن نمي گفت:«تا ديده شود»
براي من در مورد:«سخن نگفتن بسيجي»سخن گفتن بسيار سخت است و شايد محال.اينجا هم نمي خواهم چيزي از خود بگويم و تنها:آنچه بود را بايد روايت كنم.
چندي پيش در گوشه اي بياني ديدم از همسر معظم شهيد باكري كه:«حميد دنيا را از چشم من انداخت»،احساس كردم كه گويي سالها اگر مي خواستم حرف بزنم،بيشتر از اين چيزي نداشتم كه بسيجي يعني:«حميد باكري كه دنيا را از چشم همه ما انداخت»و اين بود كه امام (ره) عزيزمان گفت:«تنها افتخار من در اين دنيا اين است كه بسيجي ام»زيرا امام (ره) در دنيا تنها «بي ارزش بودن دنيا»برايش ارزش بود،انگار كه در اين دنيا تنها«حميد»برايش مي ارزيد.كيلومترها مرز ايران و عراق،سجاده ابراهيم همت،مهدي زين الدين،مهدي باكري،حسين خرازي و هزاران بسيجي گمنامي بود كه همه افتخارشان به همين گمناميست.نمي دانم چرا فراموش كرده ايم كه بسيجي،اگر اهل جنگ بود،اگر اهل سلاح و تير و خمپاره بود،اگر روي مين مي رفت اگر محكم ايستاده بود،از خشونتش نبود،از«عبادتش» بود.«عابد»بود،مثل مولايمان علي (ع) دنيا را به آب بيني بزي مي فروخت مجاهد بود،مثل سيد و سالارمان حسين (ع)،دنيا را داده بود تا يك صبح تا ظهر عاشورا را بخرد.
گاهي كنار اروند فكر مي كردم،آيا«زاهدتر»از اين بچه هايي كه حاشيه اين رود گل آلود،غواصي مي كنند روي اين كره خاكي هست؟پشت كانال ماهي،به خود مي گفتم:«پاك تر از خون هايي كه روي اين كلوخ هاي سرد ريخته،توي اين دنياي بي ارزش هست؟»فراموش كرده ايم كه« بسيجي»خاكي نبود كه براي خودش «خاك» بخرد و دنيا طلب كند،يادمان رفته كه«بسيجي»چفيه نمي انداخت معامله كند و فخر بفروشد،بي توجه شديم كه: «بسيجي» جنگ نمي كرد«خودي» نشان دهد.
«بسيجي» چفيه انداخت كه «دنيا» را از چشم همه بيندازد و خوب با اين «چفيه»،بي ارزش كرد مناسبات دنيايي را.«اهل دنيا» خفيف شدند،روباهها به لانه هايشان خزيدند،از رو رفتند آنها كه«اهل جان دادن»نبودند «نظر نژاد» را يادتان رفته.... اين آخري ها آنقدر شاكي بود كه خدا چرا در جنگ نبرده اش؟ شجاعت«بابانظر» از تهورش نبود از اين بود كه«جان اش»و همه آنچه داشت برايش به اندازه يك لبخند امام (ره) ارزش نداشت.
جنگ كه تمام شد....گويي«بابانظر» و «مهدي باكري»هم تمام شدند و چفيه شان ماند....چفيه ارزش اش به آن زاهدي بود كه آنرا به گردن انداخته بود جلوي صدها تانك،تنومند مي ايستاد و يك تنه شليك مي كرد.ارزش اش به آن«بي دنيايي»بود نه به رنگ و قيافه و ظاهر خاكي اش.
بعد جنگ عده اي فكر كردند،با چفيه بسيجي مي شوند،نفهميدند چفيه انداختن يعني«سرنترس نظر نژاد»،«دل خاشع حاج ابراهيم همت»،«دنياي بي ارزش حميد باكري»،«قلب بي شيله و پيله برونسي»،«نور صورت شهيد كاوه»و عرفان بي غل و غش هزاران بسيجي گمنام كه لابه لاي صحيفه روز محشر باقي است.
هنوز هم هر كه«سر نترس و دل خاشع و نور صورت و عرفان بي غل و غش»دارد،اجازه «چفيه انداختن اش»هست،اين تكه پارچه براي ما «مقدس» است.من يكي،هر وقت خدا توفيق مي دهد،احرام«چفيه»مي بندم،دلم مي لرزد كه«شهيد مهاجر»نكند،راضي نباشد،گنه كاري سجاده اش را رنگين كند. دلم مي لرزد كه«اهل دنيا»نكند،فكر كنند،«چفيه انداختن»بي اجازه مي شود،بي حساب و كتاب است!
شهيد مهاجرها و فاضل الحسيني ها و همه بسيجي هاي آسماني لشكر 5 نصر را شاهد مي گيرم،كه خدا نياورد روزي،بخواهم اين پارچه بهشتي كه بوي قبر حسين (ع) مي دهد را به اين بازيهاي دنيايي بفروشم.خدايا! آنروز را برايم مياور.