اين كتاب كه در چارچوب «طرح تاريخ شفاهي ايران»، وابسته به «مركز مطالعات خاورميانه» در دانشگاه هاروارد منتشر شده، متن كامل خاطرات «مهدي حائري يزدي»، فقيه و استاد فلسفه اسلامي در دانشگاه هاي هاروارد و تورنتو، و فرزند مؤسس حوزه علميه قم، آيت الله «عبدالكريم حائري يزدي» است. خاطرات اين فقيه و استاد برجسته، از جنبه هاي گوناگون خواندني و ارزشمند است. «مهدي حائري يزدي» همواره مناسبات نزديكي با آيت الله «بروجردي» داشت و در خاطرات خود اطلاعات جالبي از خصوصيات شخصي آيت الله «بروجردي»، تشكيلات اداري او در قم، مناسبات او با دولت مركزي و تفاوت ديدگاه سياسيش با آيت الله «خميني» به خوانندگان مي دهد. از سوي ديگر خانواده هاي «حائري يزدي» و«خميني» از ديرباز با يكديگر مناسبت نزديك داشتند. آيت الله «خميني» از شاگردان «عبدالكريم حائري يزدي» بود. «مصطفي»، پسر ارشد آيت الله «خميني»، با «معصومه خانم»، برادر زاده «مهدي حائري يزدي»، ازدواج كرده بود. علاوه بر آن، «مهدي حائري يزدي»، خود از شاگردان آيت الله «خميني» بود. از اين رو در خاطرات او، نكات بسيار جالب و خواندني درباره روحانيت ايران در دوران پهلوي دوم به چشم مي خورد.
كتاب حاضر بر اساس پاسخ هاي به دست آمده به دو سوال اصلي زير تدوين شده است: 1- هنجارهاي ارتباطي در ضرب المثل ها و اشعار ايراني چيست؟ 2- مجموعه توصيف ها از وضعيت ارتباطات در طول تاريخ ايران و هنجارهاي ارتباطي آن، چه جايگاهي در هر يك از چهار انگاره ارتباطي مدل «كي. اي. روزنگرن» دارد؟ در پاسخ به اين دو سوال، ديده مي شود كه سهم قابل توجهي از هنجارهاي ارتباطي هزار ساله ايران را، «توصيه به سكوت» تشكيل داده و ارتباط عمودي ميان فرا دستان (سلاطين و مقامات) و فرو دستان (مردم و رعايا)، كاملا مشروعيت داشته است. ضمن آن كه فضاي ناامن ناشي از دوره هاي متناوب نابساماني – بساماني و عوامل ديگري كه در متن كتاب به آن ها اشاره شده، پديده «ظاهر» و «باطن» را به وجود آورده كه نتيجه آن، تركيب سه قطبي خاصي است كه محور اكثر هنجارهاي ارتباطي امروز ما شده است.
نويسنده: مهدي محسنيان راد
165ص، تهران: نشر چاپار، 1387، چاپ اول

بعضی وقتا خستگی مجال انجام دادن هیچ کاری به انسان رو نمیده، آدما گاهی نیاز دارند دور از هیاهوهای روزمره و البته خسته کننده زندگی باشند. آدما نیاز دارند که بخوابند تا از همه چی بی خبر باشند مثل من و آقا رضا که از فرط خستگی تو مترو خوابمون گرفته..!
چهارشنبه ام در میدان انقلاب گذشت، باران هم به شدت می بارید اما چون صفت بهاری داشت بالطبع خوشایند و دلپذیر بود..
لازم بود چندین کتاب درسی بگیرم خصوصا در حوزه جمعیت شناسی. استادی فرهیخته و اندیشمند آنهم اهل آذربایجان توانسته علاقه خاصی در این حوزه برای دانشجویاناش ایجاد نماید و من برای کسب اندوخته ای در این زمینه، امروزم را در مامن و بهشت کتاب فروشی های ایران یعنی میدان انقلاب گذراندم..
دست آخر و به هنگام بازگشت کتابی را دیدم که بی درنگ آن را خریدم، نام کتاب بود " غریب آذری" با روبانی قرمز که روی آن نوشته بود " نخستین اثر داستانی صادق زیباکلام".
کتاب ۴۷ صحفه است، شرحی ناگوار و دردناک از زندگی " افضل یزدان پناه" دانشجوی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، جوانی از مراغه..
شرح کتاب نمی گویم، اما کتابی بود که آتش به جانم زد، "افضل یزادن پناه" اینک کنار ما نیست اما حقیقت وجودش و رنجی که ما ایرانی ها از سرگذشت نخبگانی چون او در این جامعه داریم و نوع و نحوه برخورد تک تک ما با سرمایه های این آب و خاک تلخ تر از آن است که بر زبان آید..
من بعد از اینکه چندین بار کتاب را خواندم نه به حال" افضل یزدان پناه" و نه به حال جامعه، که به حال خودم گریستم !