<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اورنا</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/</link>
<description>کوتاه نوشته های مصطفی فروزان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 08:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مثل  آفتاب...مثل باران</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جمیله کدیور: در تاریخ فرهنگ ما معمولا داوری در باره اشخاص را به تاخیر می اندازند تا مرگش فرا رسد. پس از مرگ، نوبت به داوری حیات و عملکرد و اندیشه افراد فرا می رسد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آیت الله منتظری نیز ازین قاعده مستثنی نبود؛ با این تفاوت که او در زمان حیات نیز در معرض داوری و قضاوت قرار گرفت و ازین داوری سربلند خارج شد. درگذشت آیت الله العظمی منتظری، یکبار دیگر ، این فقیه، سیاستمدار، نطریه پرداز و حکیم وارسته را در معرض داوری مردم ایران و دنیا قرار داد؛ به گونه ای که عاطفه یک ملت بزرگ ، با تمام احساسات برای قدردانی از او تجسم یافت. علیرغم تمام سوءتبلیغها در این سالها، علیرغم حصر خانگی، علیرغم هتاکی های رسمی و غیر رسمی در سطوح مختلف، علیرغم تمام جفا هایی که بر این پیر رنجور وارد شد و در یک کلام علیرغم تمام نامردمی ها، قلبی که تا آخرین لحظه با مردم و برای مردم تپید، در رنج آنچه دید، آرام گرفت. شعارهای مردم در این دو روز نشانی ساده از وجدان عمومی جامعه بود:&quot; مرجع تقلید ما آزادی ات مبارک...&quot;، &quot;منتظری زنده است، مرجع پاینده است&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آسان نیست، بلکه محال به نظر می رسد که فردی 87 سال زندگی کند و در تمام عمرش دروغ نگوید، ریا نکند، کسی را فریب ندهد، به خاطر مصلحتی، حقیقت را فدا نکند، در اوج قدرت، ساده زیست بماند و با کمال استغناء به قدرت پشت کند... سخن گفتن از صداقت و تقوا و حقیقت آسان است؛ اما عمل به آن دشوار. برخلاف مدعیانی که همه روزه  دیگران را توصیه به تقوا می کنند وخود بر مدار دروغ و باطلند، اونمونه تقوا در گفتار و کردار و در تمام طول حیات خود بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آیت الله منتظری به آنچه می گفت ایمان داشت وبه همان سخنان عمل می کرد. به همین دلیل، با آنکه در تبلیغات رسمی این سالها جایی نداشت و فقط نصیبش از آن،هتک بود و بی حرمتی؛ در قلب مردم جا گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ساده و صمیمی بود. هیچگاه رفتار او، آهنگ صدای او و ادبیات او طی این مدت، چه آن زمان که در متن قدرت بود و چه آن زمان که به حاشیه رفت، تغییری نیافت. ثابت بر اصولی که باور داشت، استقامت کرد، حتی به بهای از دست رفتن هرآنچه که در چشم دنیابینان ارزش تلقی می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; خداوند وعده داده است که اگر انسانی مومن بود، خداوند مهر آن فرد را در دل مردم قرار می دهد:&quot; والذین آمنوا سیجعل لهم الرحمن ودا...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; وقتی زندگی آیت الله منتظری را مرور می کنیم، می بینیم که در عمر بلند و با برکتش، همواره در اندیشه سربلندی دین، حفظ حرمت مردم، اجرای قانون، تامین آزادی و حقوق بشر بود. اخیرا مبنایی را به عنوان شناخت حقوق انسان مطرح کرد که به تعبیر یکی از شاگردان ایشان می تواند مبنای دگرگونی در فقه و حقوق بشر از زاویه اسلامی باشد. ایشان مطرح کردند که در اسلام، مبنا حقوق بشر است و نه حقوق مومنان. پیداست ایشان چنین مبنایی را از عهدنامه امیر مومنان علی علیه السلام به مالک اشتر اتخاذ کرده اند. در آن جا امام علی به حقوق انسان توجه دارند. این مبنا برای آیت الله منتظری تنها یک مبنای نظری نبود. بر اساس این مبنا او همواره نگران همه آنانی بود که حقوقشان تضییع شده است، آنها که همواره در حاشیه بودند، اقلیتها، زندانیان، متهمان، خانواده های آنان و بیش از همه در اندیشه خانواده ها بویژه خانواده زندانیان سیاسی بود. در این چند ماه گذشته دغدغه همواره اش همین بود...او پناهی بود برای تمام بی پناهان؛ آفتاب مهرش و طراوت روحش ، همه را شامل می شد. برای همین ، این اشکها و حسرتها، این ماتم مردم و این خیل عظیم تسلیت گویی از طیف ها و گروههای مختلف، از چهره های سیاسی و مذهبی، از درحاشیه ترین و رانده شده ترین اقشار جامعه ؛ از عمق وجدان عمومی مردم برخاسته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجربه ای نو</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۲۳ آذر پوشیدن کت و شلوار دامادی را تجربه کردم. هر مردی که این لباس را بر تن می کند حس و حالی دارد کانُه آن حس و حال متعلق به خود اوست. برای من این روز و این لباس در کلامی مختصر اجتماع نقیضین بود! هم احساس بزرگی داشتم هم احساس حقارت، هم افق های زیبایی را پیش رو میدیم و هم نگران مصائب و سختی های زندگی بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید این دوگانه ها را به دیگر گونه هنگام پایه ریزی اصول مشترک زندگی با همسرم به صور دیگری و از همان ابندا بنا نهادیم، چرا که هنگام مفاهمه بر سر مفاهیم نخستین و بنیادین زندگی با یکدیگر عهد بستیم تا خرد و عقلانیت را با مهر و عاطفه درهم آمیزیم و بخشش و گذشت را بر کینه و بخل و حسادت رجحان نهیم. بزرگ باشیم ، لیکن در مقابل بزرگی خدای غافر و طاهر تعظیم نماییم و در مقابل مقام پدر و مادر سر خم نموده و همه گاه خاضع و خاشع باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; راه زندگی راه صعب و پر پیچ و خمی در زمانه ماست، اما اگر بنیان ها را استوار و قدم ها را محکم بر جای گذاشت می توان تلالو سبز زندگی را به روشنایی دید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نسل من به دنبال زندگی است، زنده بودن را می خواهد، در پی بهزیستی است، یاری گر مان باشید و روزگار را نه بر خود و نه بر این جوانه ها تلخ و تیره نخواهید. من ۲۳ آذر خود به روشنی تجربه نمودم که می توان زیر یک سقف و در عین کثرت، دوستانه و شادمانه زیست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 00:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتاری از امام موسی صدر</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;سکوت خاموشان و شهادت امام حسین (ع)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلّت بفنائک، عليک مني سلام الله ابداً ما بقيت و بقي الليل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم، السلام علي الحسين و علي عليّ بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رسول خدا(ص) فرموده است: «إن الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة؛ حسين چراغ هدايت و کشتي نجات است.» کشتي نجات است، چون از اهل بيتي است که يکي از دو ثقلي است که پيامبر(ص) براي امت خود باقي گذاشته و فرموده است: «مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق؛ مَثَل اهل بيت من مانند کشتي نوح است؛ هر که سوار آن شود نجات مي‏يابد و هر که از آن بازماند غرق مي‏ شود.» ولي در اين ميان امام حسين يک ويژگي خاص دارد. پيامبر راه هدايت را به راهي تاريک تشبيه مي‏کند که نياز به چراغ و نور دارد و آن چراع و نور، امام حسين است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معناي اين سخن روشن است، ... سعي مي‏کنم از اين فرصت براي تطبيق اين سخن بر زندگي عادي ما استفاده کنم. براي آنکه بفهميم چگونه حسين چراغ هدايت و عامل روشنايي راه است، مقدمه کوتاهي مي‏گويم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انسان طبيعتاً در عملکرد خود هر چه بيشتر پيش برود، بيشتر به آن خو مي‏گيرد و آن عملکرد در او نهادينه مي‏شود. وقتي انسان يک کار نيک يا زشت را براي نخستين بار انجام مي‏دهد، چون هنوز به آن عادت نکرده و برخلاف عادت پيشين اوست، براي او سنگين و دشوار است، ولي همان کار در مرتبه دوم آسان‌تر و در مرتبه سوم آسان‌تر از قبل مي‏شود و به همين ترتيب انسان به کار نيک يا زشت عادت مي‏کند و آن کار جزئي از زندگي انسان مي‏شود؛ به گونه‏اي که ترک آن براي او دشوار مي‏شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين مثال ساده و روشن، تصويري از چگونگي زندگي عادي ما ارائه مي‏دهد. انسان هنگام انجام هر عملي ـ خير يا شر ـ وقتي براي نخستين بار آن را انجام مي‏دهد، آن را سخت و دشوار مي‏بيند، ولي به تدريج براي او آسان مي‏شود و جزئي از زندگي و عادات او مي‏گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسياري از ما وقتي براي اولين بار سيگار مي‏کشیم برايمان دشوار و ناخوشايند است و احساس تلخي مي‏کنیم، ولي کم کم اين موجود زيانبار و خطرناک جزئي جدايي نا‏پذير از زندگي و عادت‏مان مي‏شود. عادت کردن، امري طبيعي و ملموس در زندگي انسان است. يک مثال هندسي بزنم. وقتي فردي در يک خط مستقيم راه مي‏رود، اگر اندکي حتي به اندازه يک قدم از اين مسير منحرف شود، مسلماً از مسير خود منحرف مي‏شود. در ابتدا تنها چند گام از راه راست دور مي‏شود، ولي هر چه در مسير منحرف جلوتر رود بيشتر از راه راست دور مي‏شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ابتداي انحراف از مسير، چند گام از راه راست دور مي‏شود؟ فرض کنيم پس از يک ساعت يک کيلومتر، چهار کيلومتر، پنج کيلومتر يا بيست کيلومتر دور مي‏شود، ولي اگر در مسير نادرست ده ساعت يا يک روز راه برود مسافت بسيار زيادي از راه اصل منحرف مي‏شود و در اين صورت بازگشت او به راه درست بسيار دشوار خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين طبيعت در زندگي ماست و همه ما آن را درک کرده‏ايم. اينجاست که نقش هدايتگران، واعظان و اندرزدهندگان آشکار مي‏شود. شايد بسياري از ما وقتي برخي کارها و گناهان را مرتکب مي‏شويم يا حق کوچکي را ناديده مي‏گيريم، يا آن را انکار مي‏کنيم، خود را گناهکار نمي‏بينيم. چرا؟ چون با خود مي‏گوييم گناه من چيست؟ من تنها يک گناه کوچک انجام دادم، انساني را از حق اندکي مثلاً به اندازه يک ليره محروم کردم، به فلان انسان با توهين يا ناسزاي کوچکي ستم کردم. ولي وقتي اين کارها تکرار شود و انسان به انجام آنها عادت کند، بسيار خطرناک مي‏شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز من حق کوچکي را ناديده مي‏گيرم، مثلاً به فردي يک ليره بدهکارم ولي آن را انکار مي‏کنم، يا چند متر مربع از زمين‌هاي شخصي در زمين من است و من آن را انکار مي‏کنم و مي‏گويم اين‌ها ساده و ناچيز است، ولي همين اشتباهات ساده و همين انحرافات جزئي پس از مدتي زمينه را براي انجام ستمي بزرگ‏تر فراهم مي‏کند... من بار اول ده متر از زمين ديگري را غصب مي‏کنم، بار دوم پانزده متر، بار سوم يک دونم(مقياس مساحت) و همين طور ستم و عادت خود را بيشتر مي‏کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي من مرتکب گناهي مي‏شوم، به پيامدهاي آن توجه ندارم و نمي‏بينم به کجا مي‏انجامد، ولي راهنماي دانا و چراغ هدايت مي‏تواند اين پيامدها را ببيند و مي‏داند انحرافي که امروز با يک گام يا ده متر يا يک ... آغاز مي‏شود فردا به صدها و هزاران متر مي‏انجامد. اينجاست که نقش رهبر و پيشوا و راهنما و چراغ هدايت آشکار مي‏شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ظلم و جرم و اشتباه نسبت به ديگران هميشه نسبت به ديگران هميشه با انجام يک عمل تحقق نمي‏يابد. تنها به اين نيست که مال کسي را به زور بگيرم، مال ديگران را به ناحق بخورم، کسي را طرد کنم، به کسي توهين کنم يا شهادت ناحق بدهم. ستم کردن تنها به اين نيست که چيزي را به کسي که شايسته آن نيست بدهيم، بلکه ستم کردن با سکوت در برابر پايمال شدن حق هم محقق مي‏شود و همان گونه که شنيده‏ايد: «کسي که از حق چشم‏پوشي کند و در برابر آن ساکت بماند، شيطاني لال است.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کسي که در برابر ستمگر ساکت مي‏ماند و به او اجازه جولان مي‏دهد، در حقيقت به نوعي ظلم را تأييد و با آن سازش مي‏کند و مظلوم را خوار مي‏سازد. اين دو نوع ستم کردن: ايجابي و سلبي در حيات ملت‌ها وجود دارند، هر چند آشکارا به چشم نيايند، ولي حوادثي هستند که اين حقيقت را آشکار مي‏کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به حادثه کربلا و قيام امام حسين(ع) ـ اين چراغ هدايت ـ برگرديم تا ببينيم چگونه امام حسين راه را روشن کرد تا مردم خودشان حقيقت را دريابند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مي‏دانيد که امام حسين و فرزندان و برادران و ياران ايشان به شهادت رسيدند و اهل بيت امام به اسارت رفتند. در کربلا زشت‏ترين جنايت و بزرگ‏ترين خيانت رخ داد و شديد‏ترين ستمي که يک ستمگر مي‏تواند انجام دهد، روا رفت. ستمي که در کربلا روا رفت با هيچ ستمي قابل مقايسه نيست ولي جاي اين سؤال هست که چه کسي اين مشکل را پديد آورد؟ چه کسي ستم کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين حادثه يک نفر فرمان داد که يزيد بود، يک نفر امير بود، يعني «ابن زياد» يکي لشکر را فرماندهي کرد و به کربلا آورد که عمر بن سعد بود، گروهي اين فرمان را اجرا کردند و تيراندازي کردند و سنگ انداختند و مستقيماً در کشتن امام حسين عليه السلام دخالت کردند که «شمر» و ياران او سپاه حاضر در کربلا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سؤال اين است: اگر در ميدان جنگ تنها ابن زياد و يزيد و عمربن سعد بودند، آيا امام حسين به آن شکل دردناک به شهادت مي‏رسيد؟ اگر سپاه دشمن بيست يا پنجاه نفر بودند، آيا مي‏توانستند چنين جنايتی را مرتکب شوند؟ يقيناً نه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس چگونه توانستند چنين جنايتي انجام دهند؟ به فرمانِ آمران و اقدام عاملان و تأييدِ حامیان و سکوتِ خاموشان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يعني مي‏توانيم بگوييم آن امت همگي با قول و فعل و سکوت و خوشنودي و سکوت و فرمانبري خود بر کشتن امام حسين عليه السلام اجماع کردند. همگي در پديد آمدن واقعه کربلا اتفاق نظر داشتند، جز اندکي از آنان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين حقيقت چه زماني براي مردم آشکار شد؟ پس از رخ دادن آن واقعه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آن زمان کوفه از بزرگ‌ترين پايتخت‏هاي جهان اسلام بود. جمعيت کوفه چند نفر بود؟ صدها هزار نفر. هر يک از آنان بايد با خود فکر مي‏کرد که اگر او ساکت نمي‏ماند و به ياري حسين(ع) مي‏شتافت، حسين(ع) کشته نمي‏شد؛ زيرا يک مجموعه، مرکب از افراد است و همان گونه که در يک شب سي‏ نفر به سپاه امام حسين عليه السلام پيوستند، اگر هزار نفر، چهار هزار نفر، پنج هزار نفر جمع مي‏شدند و به امام حسين عليه السلام مي‏پيوستند، اين فاجعه پيش نمي‏آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنابراين خون امام حسين عليه السلام در واقع بلندگويي بود که در برابر مردم قرار داده شد و آنان را به مسئوليت و نتيجه کارهايشان آگاه کرد، که امروز شما سکوت مي‏کنيد يا درهمي مي‏گيريد، يا در خانه مي‏نشينيد يا فرزند خود را از ترس کشته شدن از خيابان به خانه بازمي‏گردانيد، ولي پيامد اين کارها چيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پيامد اين کارها در نهايت کشته شدن امام حسين عليه السلام است. امام حسين عليه السلام کشته شد، ولي کشته شدن او به يکباره و ناگهاني اتفاق نيفتاد، بلکه نتيجه سلسله حوادثي بود که پس از رسول خدا و با روي کار آمدن معاويه آغاز گرديد، و به شهادت حسين بن علي عليهما السلام انجاميد. انحرافي که ابتدا پديد آمد و جزئي بود: سکوت يا ترس يا گرفتن دينار و درهم، گرفتن ده يا پانزده ليره يا چند متر زمين! جنايت اين گونه آغاز شد و کم‏کم سرعت گرفت و بزرگ شد و تا به آنجا رسيد که به کشته شدن پسر دختر رسول خدا، آن هم به شکلي فجيع و دردناک انجاميد و هيچ کس دم برنياورد! همه ساکت بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنابراين حسين عليه السلام از حقيقت پرده برداشت. يعني به مردم گفت: اي کسي که به اندازه سر سوزني به مردم ستم مي‏کني! تو در مسيري حرکت مي‏کني که در نهايت به ستم کردن به زندگي و آبرو و دين همه مردم مي‏انجامد. اي کسي که يک قدم از مسير حق منحرف شده‏اي! به جايي خواهي رسيد که به کشتن پسر دختر پيامبر راضي خواهي شد و يا در آن شرکت خواهي کرد. اي کسي که به آنچه دربرابر تو رخ مي‏دهد، بي‏ اعتنايي و نسبت به حقي که در برابر تو پايمال مي‏شود ساکت مي‏ماني! در آينده به آبرو و جان مردم تجاوز مي‏شود و ريختن خون ديگران جايز شمرده مي‏شود و تو يا به آن خوشنودي يا در آن نقش داري يا در برابر آن ساکت مي‏ماني. هيچ تفاوتي ميان آنها وجود ندارد و هيچ راه ميانه‏اي در کار نيست. يا بايد در راه هدايت حرکت کني يا در راه‏هاي گمراهي و چه بسيارند راه‏هاي گمراهي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کسي که در مجلس امام حسين شرکت مي‏کند در يک لحظه فکر کند ـ و بسياري از ما با خود فکر کرده‏ايم ـ که کاش ما با امام حسين بوديم تا به رستگاري عظيم مي‏رسيديم. بسياري از ما مي‏گوييم اگر ما در کربلا بوديم، بي‏گمان حسين را ياري مي‏کرديم، آيا معناي حضور شما در اين مراسم به اين معنا نيست که اگر ما در کربلا بوديم حسين را ياري مي‏کرديم؟ ولي بين خود و خداي خود اگر خواستيد درباره کساني که امام حسين عليه السلام را در کربلا کشتند داوري کنيد، بايد به شرايط عيني حاکم بر آن جماعت که آنان را به اين وضع کشاند، توجه کنيد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گناه آن امت در کشتن امام حسين عليه السلام تنها در اين نبود که برخي از آنان به کربلا رفتند و تير انداختند و شمشير زدند و سنگ پرتاب کردند و يا در کشتن امام مشارکت کردند. نه، تنها اين افراد گناهکار و مسئول نبودند، بلکه مادري که در کوفه يا در مسير کوفه تا کربلا وقتي فهميد حسين عليه السلام قيام کرده است، فرزند خود را به خانه برد تا در فتنه نيفتد، آن مادر بايد بداند که فتنه خواهد رسيد و او نيز در کشتن حسين عليه السلام است. بايد برحذر باشيم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين حقيقت هنوز روشن نيست. چگونه ممکن است امام حسين عليه السلام کشته شود؟ شما الآن به راحتي تمام مي‏گوييد: اگر در عصر امام حسين عليه السلام بوديم، از او دفاع مي‏کرديم و نمي‏گذاشتيم او را بکشند. چرا مردم زمان امام حسين عليه السلام با خود چنين نگفتند؟ آيا بر آنان واجب نبود جلوي کشتن امام حسين عليه السلام را بگيرند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ياران اندک امام که پيش از ايشان به ميدان جنگ رفتند همه مي‏دانستند که کشته مي‏شوند، بالاخره امام حسين عليه السلام در برابر دشمن تنها خواهد شد. همه اين را مي‏دانستند، ولي چرا براي رفتن به ميدان از يکديگر پيشي مي‏گرفتند؟ به چه دليل؟ اينها تنها يک آرزو داشتند که شهادت امام حسين عليه السلام پنج دقيقه عقب بيفتد. يعني با تمام وجود و زندگي خود پنج دقيقه از زندگي امام حسين عليه السلام را نجات مي‏دادند، چرا؟ چون فکر مي‏کردند شايد کشته شدن آنها در آن دلهاي سياه و بي‏رحم تأثير گذارد و برخي از آنان از گمراهي دست بردارند و حسين پيروز ميدان شود! آنها اين گونه فکر مي‏کردند، و يا به گونه‏اي ديگر. در هر حال هر يک از آنان نقش خود را در اين مسير ايفا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي ما به اين صحنه، به اين چراغ فروزاني که حسين در برابر امت خود در آن عصر و در همه عصرها برافروخت مي‏نگريم، اين حقيقت را درمي‏يابيم که حق چه کوچک باشد و چه بزرگ، حق است و ستم چه کم باشد و چه زياد، ستم است. راه کج و منحرف از ابتدا تا انتها در انحراف است و همه در يک امتداد هستند. حق کوچک بزرگ مي‏شود و گسترش مي‏ِيابد و سيلي زدن به صورت يک يتيم به کشتن حسين عليه السلام مي‏انجامد. گرفتن اندکي از مال حرام به آنجا مي‏انجامد که ابن سعد براي گرفتن حکومت ري حاضر مي‏شود حسين عليه السلام را بکشد. بي‏حرمتي به يک زن محترم با زبان يا نگاه به بي‏حرمتي به حريم اهل بيت و اسير کردن زنان منجر مي‏شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;× بخشی از سخنان امام موسی صدر، به مناسبت سوم شعبان، ولادت امام حسین(ع). به نقل از کتاب: مسیره الامام موسی صدر، جلد 11 .مترجم: احمد ناظم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع: پایگاه اطلاع رسانی یاران صدر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 19:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره یادنامه فرانسوی هانری کربن</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دكتر سيدجواد طباطبايي:يادنامه فرانسوي هانري كربن كه در شماره ٣٩ دفترهاي انتشاراتي ارن در ٣٦٠ صفحه به چاپ رسيده، فرصت مغتنمي است براي تاملي دوباره در باب بعضي از ابعاد ناشناخته اين فيلسوف «ايران‌شناس» فرانسوي. اينكه كربن را فيلسوف «ايرانشناس» فرانسوي مي‌ناميم صرفا از باب مسامحه است زيرا كه وي نه ايران‌شناس به‌معناي متداول مبتذل كلمه بوده و نه فرانسوي مگر به اعتبار تولد ظاهري و جسماني. ولادت روحاني وي نخست در آلمان و سپس در ايران اتفاق افتاد، دو سرزميني كه بحق «وطن فلاسفه و شاعران» مي‌ناميدند. يادنامه اخير خصوصا از اين حيث جالب توجه است كه در آن مشكلات مربوط به برخي وجوه پيوند بين تفكر ايران دوران اسلامي و حكمت آلماني مورد تاكيد قرار گرفته و عناصري از يك جواب احتمالي ارائه شده است.در اين مختصر، ضمن معرفي يادنامه فرانسوي هانري كربن، صرفا به مشكل يادشده در بالا اشاره‌اي كوتاه خواهيم كرد كه به نظر ما مهم‌ترين مطلبي است كه در اين مجموعه طرح شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بخش عمده كتاب به ذكر ياد و خاطره هانري كربن اختصاص يافته و اگر از نوشته چند فيلسوف غربي درباره تفكر كربن و مقام و منزلت آن صرف‌نظر كنيم، مي‌توانيم بگوييم كه هيچ‌يك از مولفان درباره دستاوردهاي تفكر كربن به تحليل و چون‌وچرا نپرداخته‌اند. انتظار مي‌رفت كه لااقل مولفان ايراني يادنامه به ارزيابي تحقيقات و تفكرات كربن درباره حكمت ايران دوران اسلامي بپردازند و افق‌هاي جديدي را كه اين تحقيقات و تفكرات در برابر پژوهش‌هاي مربوط به فلسفه ايراني بازكرده، نشان دهند. اما جز داريوش شايگان كه در خلال نوشته كوتاه خود ملاحظاتي درباره معناي تاويل ارائه كرده، ديگران (سيدجلال‌‌الدين آشتياني، كريم مجتهدي و ناصر عصار) به صرف ياد و گراميداشت خاطره كربن و تجليل از وي پرداخته‌اند و لاغير. اما برخي نويسندگان غربي از ديدگاه خود به اين مساله توجه كرده و به وجوهي از تفكر كربن كه با انديشه غربي ارتباط دارد، اشاره كرده‌اند. نوشته‌هاي خود كربن نزديك به يك‌سوم يادنامه را اشغال مي‌كند و بعضي از آنها به لحاظ مشكلي كه منظور نظر ماست، اهميت خاصي دارند.هانري كربن طي يك مصاحبه با بخش فرهنگي راديو فرانسه و تكمله بر آن، ژوئن ١٩٧٨ كه در آغاز يادنامه آمده است (ص ٢٣-٥٦) به تفصيل به رابطه بين تفكر مارتين هايدگر و حكمت اشراقي پرداخته و وجوهي از اين پيوند را روشن كرده است. درواقع آنچه در شرح حال كربن عجيب مي‌نمايد اين است كه وي از سويي، در آغاز فعاليت فلسفي خود، اولين مترجم و معرف هايدگر در فرانسه بوده و از سوي ديگر نخستين فيلسوف غربي است كه به حكمت اشراقي دوران اسلامي ايران توجه و پلي بين آن دو تفكر ايجاد كرده است. عنوان مصاحبه «از هايدگر تا سهروردي» خود مبين دو قطب تاريخ تحول فكري كربن و نمودي از منحني حيات معنوي او است و به دو وطن معنوي وي اشاره دارد.&lt;BR&gt;اغلب اين سوال طرح شده كه چگونه كربن توانسته است از قلمروي تفكر هايدگر به سرزمين حكمت اشراقي سفر و از يكي به ديگري گذار كند. اغلب گفته شده است كه كربن از تفكر هايدگر «سرخورده» و به حكمت عرفاني و اشراقي روي آورده است. همچنان كه خود كربن تاكيد كرده چنين توضيحي با واقعيت تحول فكري وي سازگار نيست. آنچه برمبناي مباحثي كه در يادنامه آمده مي‌توان گفت اين است كه كربن از هايدگر و پديدارشناسي وي نقبي به‌سوي حكمت اشراق و تاويل عرفاني زده و با ارائه تفسير خاصي از پيوند بين پديدارشناسي و تاويل عرفاني توانسته شالوده روش جديدي را براي مطالعه فلسفه ايراني بريزد.&lt;BR&gt;توجهي به واقعه‌اي در زندگي ظاهري وي، اين معنا را به زبان رمز بيان مي‌كند: وقتي كربن در انتخاب بين مطالعه زبان عربي و سانسكريت در ترديد بود، استاد وي لويي ماسينيون، كتاب شرح حكمت‌الاشراق را برايش از ايران هديه مي‌آورد و كربن در اين‌باره مي‌گويد كه سرانجام راهي كه در جست‌وجويش بودم با نور اين «فلسفه افلاطوني كه با مفاهيم فرشته‌شناسي ايران باستان بيان مي‌شد» روشن شد. ديگر لزومي نداشت كه بين عربي و سانسكريت يكي انتخاب شود ايران‌زمين در مركز آن دو قرار داشت، جهاني مياني و ميانجي، زيرا كه ايران‌زمين... صرف يك قوم و امپراتوري نيست. جهاني است معنوي و كانون تاريخ مذاهب». (ص ٤١)؛ روشي كه هانري كربن شايد براي اولين‌بار در مطالعه تاريخ فرهنگ و فسفه ايراني به كار مي‌برد و در بادي امر از نظر جنبه سلبي آن جالب توجه است. كربن با استناد به گفته اسوالداشپنگلر بر اين نكته تاكيد دارد كه «ايران به امان اهل ادب (Philologue) رها شده است». و معناي اين سخن آن است كه براي درك معناي عميق فرهنگ و فلسفه ايراني بايد از روشي كه بر صرف توضيح و تبيين ادبي و لغوي مبتني است، اجتناب كرد. كربن مي‌گويد: هيچ تمدني را نمي‌توان بدون درك فلسفه و تفكر آن فهميد. چگونه مي‌توان از تمدن يوناني بدون شناخت فلسفه آن و از تمدن و فرهنگ معنوي آلماني بدون شناخت تفكر بزرگاني چون اكهارت، بوهمه، كانت، شلينگ، فيشته و هگل دم زد؟ با اين حال، شخصيت‌هاي علمي معروفي كه بدون توجه به جهان‌نگري فلاسفه ايراني درباره هنر، تاريخ و جامعه‌شناسي ايران سخن گفته‌اند، كم نيستند.پشتوانه كوشش‌هاي كربن در جهت تجديد تفكر درباره فلسفه ايراني دوران اسلامي يا آنچه وي «فلسفه ايراني- اسلامي» (Philosophie irano- islamique) مي‌نامد، همين ضرورت درك معناي كليت تمدن ايراني است كه فلسفه و خصوصا فلسفه اشراقي عامل قوام‌دهنده آن بوده است. بنابراين كربن از صرف مطالعه و قرائت ادبي و لغوي فاصله گرفته و با بازگشت به پديدارشناسي هايدگر از تاريخ ظاهري فرهنگ و فلسفه ايراني فراتر رفته و به بنيادي‌ترين ساختارهاي آن تفكر كه از ماوراي اعصار و قرون و گسست‌هاي حوادث تاريخ ظاهري تداوم پيدا كرده، دست يازيده است.&lt;BR&gt;كربن با استفاده از هر فرصتي اين بيان سهروردي را در كلمه التصوف ذكر مي‌كند كه شيخ مي‌گويد: در تدوين حكمت اشراقي كسي بر وي پيشي نجسته است، به نظر ما كربن با تكرار سخن شيخ مي‌خواهد اين معنا را القا كند كه همان‌طور كه اقدام سهروردي در تدوين حكمت اشراقي مسبوق به سابقه نبوده كوشش‌هاي وي نيز در كاربرد اسلوب پديدارشناسي در مطالعه تاريخ فلسفه ايراني براي اولين بار انجام گرفته است.&lt;BR&gt;كربن مي‌گويد: اگر با زبان پديدارشناسي هايدگري (يعني كشف‌المحجوب) آشنا نبودم نمي‌توانستم حكمت اشراقي را از اين حيث كه تجديد حكمت ايران باستان است درك كنم، توجه به تاريخ باطني و معناي باطني تاريخ است كه ما را قادر مي‌سازد اهميت اقدام سهروردي را درك كنيم. زيرا كه براي «تجديد» حكمت باستان، سهروردي به مثابه «مورخ» عمل نكرده بلكه «گذشته» ايران را در زمان «حال» قرار مي‌دهد يعني اينكه آن گذشته، گذشته‌اي بي‌آينده نيست بلكه سهروردي با تجديد آن در زمان حال، آينده آن گذشته را تجديد و احيا مي‌كند. از وراي هرگونه گسست، كه خصلت امور تاريخ ظاهري است، رابطه معنوي؛ يگانه پيوند حقيقي را قوام مي‌بخشد. بدين‌تريب حكماي خسرواني ايرانشهر را مي‌توان طلايه‌داران حقيقي اشراقيون دانست.كربن به شيوه هايدگر به تذكر سنت فلسفي ايران مي‌پردازد و همان‌طور كه Dasein هايدگر عبارت است از گذشته آن به‌مثابه آينده‌اي كه در زمان حال قوام پيدا مي‌كند، طرح نظام حكمت اشراقي ايران نيز بازگشت به گذشته‌اي متروك و مرده نيست، بلكه آينده‌اي دارد كه از مجراي تذكر آن در زمان حال تبلور پيدا مي‌كند. كربن سنت فلسفي ايران را به‌عنوان مورخ فلسفه مورد مطالعه قرار نمي‌دهد بلكه آن را در افق ساحت زماني قرار مي‌دهد كه داراي ساختاري وجودي است.كربن شيوه تاويل (hermeneutique) را از نخستين صفحه‌هاي كتاب وجود و زمان هايدگر گرفته كه در آن هايدگر «نفس عمل فلسفيدن» را بر محور تاويل تثبيت كرده است. به نظر كربن مشكلاتي كه در ترجمه مفاهيم هايدگر در زبان فرانسه وجود دارد، در نظام مفاهيم فارسي،‌عربي عرفان ايراني- اسلامي وجود ندارد: زبان پديدارشناسي كاملا به زبان عرفاني قابل‌ترجمه است. كربن تاويل را «كليدي» مي‌داند كه هركسي مي‌تواند آن را با متني كه مي‌خواهد به تاويلش بپردازد، تطبيق دهد. درواقع «كليد تاويل» (Clavvis hermeneutica) كليدي است قابل تطبيق زيرا كه مي‌توان از روش تاويل هايدگر استفاده كرد ولي از جهان‌نگري خاص هايدگر فاصله گرفت. كربن كه بين روش تاويلي هايدگر و جهان‌نگري وي تمايز قائل مي‌شود، روش هايدگر را دنبال مي‌كند بي‌آنكه تابع الزامات جهان‌نگري وي بوده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 21:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا ارتباط با درون یا کشف حقیقت برتر</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتگو با استاد &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;مصطفی ملکیان&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;به عقیده شما چه تفاوتی میان نگاه عوامانه و عالمانه (روشنفکرانه) نسبت به دعا وجود دارد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;احتمالا مراد شما از نگاه عوامانه این است که در این حالت شخص از نیرویی خارج از وجود خود چیزی را طلب می‌کند. اگر منظورتان همین است من هم با آن موافقم. البته من دعا و مناجات را از یکدیگر تفکیک می‌کنم و در عین حال معتقدم که ما در هر دو مورد به خود رجوع می‌کنیم و به وجود یا نیرویی خارج از خویش تکیه نمی‌کنیم. به نظرم می‌رسد در هنگامی که من دعا می‌کنم، دارم به لایه‌های عمیق‌تر ذهن خود امری را تلقین می‌کنم. قطعا کسانی مثل «دکتر شریعتی» یا عالمان بزرگی چون «گورجایف بندی»، خانم «سیمون وی» و خانم «اسکادل شی» به این نوع دعا و نیایش توجه داشته‌اند. در این تلقی فرض بر این است که موجودی ورای ما در کار نیست تا چیزی از او بخواهیم یا بر او عرضه کنیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در دعا چیزی خواسته می‌شود و در مناجات چیزی عرضه می‌شود. می‌توان گفت ما در هر دو حالت سر خود را خم می‌کنیم تا با لایه‌های عمیق‌تر وجود خود ارتباط برقرار کنیم و آنگاه چیزی را بدان تلقین نماییم یا اینکه از این طریق چیزی را از لایه‌های عمیق‌تر و پنهانی وجود خود بیرون کشیم. در واقع دعا کردن چنان است که گویی شما بر سطح زمینی قرار دارید و در پنجاه متری عمق این زمین آب وجود دارد شما هرچه بر روی این سطح جستجو کنید و تمام آن سطح را اگر بارها و بارها زیر پا بگذارید، به آب دست نخواهید یافت. ولی این جستجویِ محکوم به شکست نباید این تصور را به‌وجود آورد که پس با این حساب، آب در بالای سرِ ما قرار دارد بلکه باید متوجه زمین و اعماق آن شد و آب را در آنجا جستجو کرد. در مورد انسان باید گفت هرچه عمق این جستجو بیشتر باشد، عمق تفکر و میزان بهره‌وری بیشتر خواهد بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;بعضی دعاها مشحون از احساس گناه است. ظاهرا در این دعاها فرد پس از احساس گناه به قصد یاری طلبیدن دست به دعا برمی‌دارد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بله، در واقع سه پدیده باعث می‌شود که انسان دست به‌دعا بردارد: حسرت، پشیمانی و اندوه. این سه پدیده با یکدیگر متفاوتند و مهمترین عامل کشش انسان به سوی دعا هستند. بیشتر افراد پس از عامل پشیمانی است که به‌سراغ دعا می‌روند. یعنی ابتدا احساسِ گناه به انسان دست می‌دهد و سپس چون از عهده‌ی کشمکش با این احساس برنمی‌آید، می‌خواهد با دعا آن را مرتفع کند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;شما شخصا مهمترین ثمره‌یِ دعا را چه می‌دانید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;به عقیده‌ی من انسان در دعا با دو موضوع مواجه می‌شود: یکی اینکه آدمی خویشتنِ واقعی خود را عریان می‌کند و آن را می‌بیند و دیگر اینکه از این رهگذر به نوعی تعالی می‌رسد یا زمینه‌ی تعالی را به‌وجود می‌آورد؛ یعنی در دعا در همان حال که انسان خود را از نظر روحی و روانی عریان می‌کند از پله‌های تعالی نیز بالا می‌رود. انسان در این حال از میان‌مایگی و روزمره‌گی خارج می‌شود. ما به‌طور معمول در اسارت میان‌مایگی و روزمره‌گی‌های خود هستیم. ما می‌خواهیم از طریق دعا خود را از این مرحله نجات دهیم یا اینکه حداقل یک پله بالاتر برویم و عوامل معنوی‌تری را تجربه کنیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 15:58:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خطبه عقد</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز در شهر مقدس قم در یک مراسم بسیار ساده و صمیمی مراسم عقدی برای من و همسرم برگزار شده بود. ازدواج به تعبیر حضرت خاتم(ص) کامل شدن نصف ایمان یک فرد محسوب می شود و سنت حسنه ای است که پیامبری که رحمت للعالمین خوانده می شود بر اهمیت و ضرورت آن تاکید فراوان نموده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم با دعای خیر همه دوستان گرامی و با عنایت خاص حضرت ولی عصر (عج) و هدایت های داهیانه و معلم گونه پدر و مادر عزیزم  و پدر و مادر همسر گرامی ام و نیز همه اساتید ارجمندم زندگی پربار و ارزشمندی  با همسر فرهیخته و نیک خصالم پیش رو داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از زندگی دو چیز بیشتر آرزو ندارم یکی عبد و بندگی خدا و دیگری قدم گذاشتن در راه کسب دانش و معرفت، و آموخته ام هر کس بر خدای تکیه کند خدا او را بس است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاملی درسرگردانی مردم ونخبگان بعداز انتخابات</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;برای این «حیرت» فكری بكنید!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مصطفی فروزان :سایت گرامی و محترم آینده نیوز نوشتاری از محقق ارجمند جناب آقای جعفریان منتشر نموده اند که امروزه شاید سخن مکنون و محتوم قلبی بسیاری از مردمان این سرزمین است. مردمی که بغض در گلو دارند و به دنبال چاهی هستند برای فریاد کشیدن از دردی که وجودشان را فرا گرفته است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نمی دانم چرا بی اختیار بعد از خواندن این مطلب یاد یادگار عزیز و محبوب امام آیت الله محمدرضا توسلی افتادم که از رنج و محنتی که یاران دیرین و راستین امام و انقلاب در این زمانه مبتلای به آن گشته اند عاشقانه و مظلومانه در جلسه مجمع تشخیص مصلحت نظام جان به جان آفرین تسلیم کرد. و اما آنچه جناب آقای جعفریان بر قلم آورده اند:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نگرانی‌های پس ازانتخابات و تردیدها و حیرت‌هایی كه طی یكی دو ماه پدید آمد، سبب شد تا بسیاری از مردم در جانبداری از روند تحولات به تردید افتاده، دست به اعتراض یا دست كم سكوت بزنند. سونامی بی‌اعتمادی در بخش گسترده ای از مردم پدید آمد، اما همچنان شمار زیادی كه به آقای احمدی نژاد رای داده بودند، دل به منتخب خود سپرده، از او دفاع می كردند. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ماجرا ادامه یافت. نخستین حادثه، ماجرای میدان ولی عصر(عج) و لحنی بود كه از سوی رئیس دولت نسبت به مخالفان به كار رفت. در ادامه، نماز جمعه و سپس راهپیمایی معترضین و اتفاقات عصر آن روز از كشته شدن شماری از مردم و دستگیری ها و بعد هم ادامه ماجرا و كار صداوسیما در توجیه آنچه روی می داد، كه از بدترین رفتارهای تلویزیون در طول سالهای پس از انقلاب بود، اوضاع را متفاوت از آنچه كه روزهای اول پس از انتخابات بود، به پیش برد. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امروزه شاهدیم بسیاری از آنان كه در این سوی و آن سوی بودند، از هر دو جریان بریده و در وادی حیرت قدم گذاشته‌اند. به بیان دیگر، وقتی به مردمی می نگریم كه شاهد رویدادهای این دوره از قبیل اعترافات تلویزیونی و كشته شدن چند جوان بیگناه در كهریزك و خیابان و دیگر مجادلات و گفتگوها و به خصوص نامه ها و اظهار نظر برخی از نخبگانند، در می یابیم كه شمار زیادی از آنان را حیرت گرفته و قادر به تصمیم گیری نیستند. این مردم حس منفی خود را به صورت های مختلف نشان داده و آنان كه سالها دلبستگی كامل و یقین راسخ  داشتند، اكنون به طور مرتب با خود و اطرافیان در باره درستی و نادرستی رفتارها كلنجار می روند. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آنچه كه در طول این سی سال انقلاب را حفظ كرده بود، ارتباط قلبی میان مردم و نظام بود. رابطه، رابطه دلی و اعتماد قلبی و ایمانی بود. این سنخ از رابطه و این نوع  ازعصبیت، از نوع معنوی و ولایی بود. مردمی كه با انقلاب بودند و فداكاری می كردند و یك نفرشان برابر با ده نفر بلكه صد نفر بود،  با مفاهیمی چون عشق و قلب و دل و معنویت، روزگار سیاسی خود را سپری می كردند. اما این رخدادها و برخوردهای خشن كه با دوستان می شد، این مفاهیم را در معرض تردید قرار داد و جای آن را در میان بسیاری «حیرت» گرفت. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اكنون آنان از خود می پرسند چه باید كرد؟ وقتی مردمی می خواهند عشق بازی كنند، باید معشوق خود را دوست بدارند، باید به آن دلبستگی داشته باشند، آنچنان كه ناخودآگاه دنبال معشوق بدوند. آیا شرایط فعلی چنین است؟ ما دلمان می خواهد چنین باشد، اما حقیقت آن است كه برای بسیاری چنین نیست. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نباید فقط به سربازانی كه برای انجام وظیفه خود در هر نهاد، ظاهرا گوش به فرمان هستند توجه كرد، باید توجه را به خیل دوستداران و سربازانی كرد كه صدایشان، قلمشان، و گامهاشان عاشقانه برای حفظ دستاوردهای انقلاب سی ساله تپیده است. باید عاشقانی را مهم دید كه در این سی سال هستی شان را دادند، پدرانشان را دادند، به اركان نظام عشق ورزیدند و دنبال قطار انقلاب یكسره می دویدند، اما اكنون شاهد هستند كسی دستان آنان را از قطار جدا كرده و به آنان می گوید: دور شوید، ما مستظهر به پشتیبانی ملت هستم. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;رهبری انقلاب سالهاست كه از ریزش از انقلاب سخن می گویند و ضمن نگرانی به حق از آن و طبیعی دانستن بخشی از آن، از رویش چهره‌های جدید سخن می گویند. اكنون فارغ از معیار حق و باطل بودن ریزش ها و رویش ها، پرسش ما این است كه معادله ریزش و رویش در شرایط فعلی چگونه است؟ به لحاظ كمی، اگر ریزش زیادتر شد و رویشی در كار نبود، چه باید كرد؟ اگر نیروهای كیفی ما ریزش كردند و نتوانستیم در مصاحبه ها و گفتگوها، حتی در عالی ترین سطوح آنان را راضی كنیم، چگونه می توانیم این خسارت را جبران كنیم؟ &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی كسانی ریزش كنند كه اهل دنیا و قدرت طلبی هستند، نگرانی ندارد،  اما وقتی كسانی ریزش می كنند كه سالهاست خود و خانواده هایشان برای انقلاب فداكاری كرده و برای حفظ و حراست از آن رنج برده‌اند. بسیاری از اینان از جمع هنرمندان و نویسندگان و طلاب و اساتید دانشگاه و فضلایی هستند كه از حداقل امكانات مادی برخوردارند، اما قلم و كلام و مهم تر از همه قلبشان درخدمت نظام اسلامی بوده است. اكنون اینها در حیرت مانده اند و هر بار هم كه دلشان می خواهد به حداقلی اكتفا كرده، دوباره به آن نزدیك شوند، كسانی روی انگشتان آنان می زنند كه به قطار ما نزدیك نشوید. یا چنان در سخنرانی ها و مصاحبه ها  رعد و برق می كنند كه اینان در همان حداقل هم كه گاهی به فكرش افتاده و جذبش می شوند، به تردید و حیرت می افتند. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;حالا هم كه كسانی در قدرت به مقاصد خود رسیده اند، و خواسته های خود را با روش های خاص خود محقق كرده‌اند، و امیدواریم كه خداوند انقلاب را حفظ كند، وقتی ندای وحدت گرایانه عده ای را می شنوند كه خود ندای قرآنی است، آن را تشبیه به دعوت های صلح خواهانه صدام می كنند، یا با طعنه و تحقیر اظهار می كنند كه چون این جماعت شكست خورده اند به فكر وحدت افتاده‌اند.  از صبح تا شب هم آنان را منافق می نامند و به قول آن عزیز كارخانه منافق سازی درست كرده اند. &lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برای نویسنده این سطور اصلاح رابطه این گروه حیرت زده با انقلاب برای حفظ انقلاب نهایت اهمیت را دارد. این كه راهی برای بازگشت «عشق» میان مردم و نظام باشد، نكته مهمی است. این جماعت حتی اگر عددشان كم باشد، كه نیست، نیروهای كیفی هستند. برای تحقق این امریعنی باز گرداندن رابطه قلبی آنان با نظام و اركان آن باید فكری كرد. اگر راهش وحدت است و لوازمش موجود، باید بزرگان قدم پیش بگذارند. اگر راه دیگری می شناسند و می توانند این گروه را قانع كنند، همان راه را بروند. مهم این است كه این حیرت از بین برود و جای آن را دوباره، عشق و محبت و دلدادگی بگیرد. باید گفت: خوش به حال آن روزها؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهر ماندگار</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ماه مهر امسال برای من ماه پرمهری بوده ! برای اهل تحصیل، ماه مهر ماه برون آمدن از نخوت و سستی است. تا جهان هستی باقی است این مهر باقی است آنرا بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مفهوم زمان و زندگی در شهر شلوغ و جنجالی چون تهران معنای کیفیت گذران ثانیه ها  را برایم از دست داده! چگونه آمدن شب و روز و ریتم تند زمان، زنگ های هشدار را بر من به صدا درمی آورد. خاطرات زندانیانی که اخیرا رها گشته اند و از تجارب حبس انفرادی و اینکه زمان و حس شب و روز برایشان معنایی نداشت شاید نشان از همان خصلت فردیت عصر مدرن دارد  و خصیصه زندگی شهرنشینی در زمانه ای است که خصالش نوگرایی است و چه تشابه شگفت انگیزی با زندان مدرنیته وبری دارد این زندان با آن زندان!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مهر بر من پر بهجت بود و ایکاش زمان سرعتش مهار گردد تا فرصتی برای ایجاد فرصت های بیشتر فراهم آید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگوی پارسینه با مهدی نصیری</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;غالب روحانیون شیعه، ضد فلسفه بوده اند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مهدی نصیری، متولد 1342، پس از ترک کردن نسبی فعالیت مطبوعاتی در سال 1378، به حوزه تحصیل و تحقیق در علوم دینی بازگشت که حاصل آن، دو کتاب «جایگاه اجتماعی زن در اسلام» و «اسلام و تجدد» است. او با نوشتن این دو کتاب نشان داد به شعار همیشگی اش ،یعنی «استقلال فکری از مشهورات و مسلمات زمانه»، پایبند است و از انگ خوردن به خاطر بیان نظراتش ابایی ندارد. به تازگی کتاب دیگری از او به نام «فلسفه از منظر قرآن و عترت» منتشر شده است که محصول همین خصلت و خلق و خوی نصیری است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aksupload.ir/pic/September/sw.jpg&quot; align=left border=0&gt;چه شد این سئوال در ذهن شما شکل گرفت که آیا فلسفه نسبتی با اسلام دارد یا خیر؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرحوم پدرم، آیت الله نصیری، از تحصیل کردگان حوزه نجف و تحت تاثیر مباحث مرحوم «میرزا مهدی اصفهانی» بود. مرحوم آیت الله خدایی که یکی از علمای دامغان و شاگرد مرحوم «میرزا مهدی اصفهانی» بود، جزواتی را از درس معارف مرحوم میرزا تقریر و تحریر کرده بود. یادم است که پدرم این تقریرات را از مرحوم آقای خدایی گرفته و کپی کرده بود و مدت زیادی مشغول مطالعه آن بود. من در سنین نوجوانی (سیزده سالگی) برای تحصیل وارد حوزه علمیه دامغان شدم. به خاطر دارم که در سال سوم طلبگی که بودم ایشان فی الجمله بعضی از نکات را در انتقاد از مباحث فلسفی مطرح می کردند و برایم می گفتند یا گاهی در جلساتی که با بعضی از دوستانشان داشتند، من این حرفها را می شنیدم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;مرحوم میرزا علی اکبر معلم دامغانی با مرحوم ابوی ما رفیق بودند و در یکی از مدارس علمیه دامغان گاهی با هم گعده می کردند، ایشان هم سخت با فلسفه مخالف بودند و گاهی در گعده هایشان مباحثی را در نقد و رد فلسفه اشاره وار مطرح می کردند و من هم که گاهی حاضر بودم می شنیدم و نکاتی در ذهنم می نشست. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ولی بعد که به قم آمدم، طبعا تحت تاثیر همین فضای رایج و مشهور نسبت به فلسفه قرار گرفتم. تا اینکه به روزنامه کیهان آمدم و مباحث تهاجم فرهنگی و درگیریها، مباحثات و منازعات فکری و فرهنگی با جریانهای روشنفکری مطرح شد و بعد از کیهان در دوران نشریه «صبح» هم این مباحث ادامه پیدا کرد. یکی از نکات و مسائل قابل تامل در این میان، گرایش برخی از جریان های خودی و مذهبی به پاره ای از مبانی غرب و روشنفکری بود. در این باره که ریشه این قضایا چیست، خیلی فکر می کردم و این سئوال در ذهنم مطرح بود که چرا بعضی از متدینین به ورطه غرب گرایی می افتند و گاه تا مرز لیبرالیسم و سکولاریسم پیش می روند؟ چرا مبانی دینی در ذهن بعضی این قدر سست است و چرا ما در برابر مبانی غربی این گونه منفعلیم و اصلا چرا ما این قدر در میان متدینین، نسبت به مقولات و مباحث فرهنگی تشتت رای و نظر داریم؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در این سیر و مسیر به این نکته رسیدم که یک معضل اساسی که ما به آن دچاریم و جدی ترین معضل جریان روشنفکری هم همین است، مسئله خودبنیادی اعتقادی و فکری است. اصلا مشکل جریان روشنفکری به این بر می گردد که در تفکر و اعتقاد، خودبنیاد است. فهم خودش، ادراک خودش، ذهن خودش و اندیشه خودش را به عنوان منبع و ماخذ همه مسائل می بیند و از این خاستگاه با قضایا برخورد می کند. طبعا این خودبنیادی در نقطه مقابل خدابنیادی و وحی بنیادی قرار می گیرد. این خودبنیادی، بعضا به متدینین و مومنین هم سرایت می کند. مثلا شما می بینید که از دل یک جریان مذهبی و متدین، گاهی یک جریان غربگرا و یا متمایل به غرب پا می گیرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;به تدریج به این نتیجه رسیدم که یکی از عللش - و البته نه همه علل آن- فلسفه زدگی و غلبه و حضور معرفت شناسی فلسفی در میان بسیاری از متدینین و تعلق خاطر ما به فلسفه است. فلسفه هم مبتنی بر فهم خودبنیاد است. من نمی خواهم تعبیر «عقل» را به کار ببرم. چون اگر «عقل» در معنی درست خودش لحاظ و فهمیده شود، از آن خودبنیادی بیرون نمی آید. عقل در ماهیت حقیقی خودش یکپارچه هدایت و تعلق به خداوند است. حالا اگر بگوییم «عقل خودبنیاد»، این یک تعبیر نادقیق و تسامحی است. به هر صورت فلسفه مبتنی بر تفکر و اندیشه خودبنیاد است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;این موضوع من را واداشت که در مباحث فلسفی بیشتر تامل کنم. آثار انتقادی از فلسفه را پیداکنم و بخوانم و با آنها انس بگیرم. با بعضی از اساتید و کسانی که در این زمینه کار کرده و قلم زده بودند، در جلسات و نشست و برخاست هایی این مباحث مطرح می شد. در این سیر، به نتیجه ای رسیدم که محصولش در کتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» بروز و ظهور پیدا کرد و جمع بندی نهایی این بود که راه فلسفه از راه قرآن و عترت جدا است. فلسفه برای خودش طریقی مستقل و متفاوت از طریق وحی و انبیا در مواجهه با عالم و آدم و قضایا دارد و اگر متدینی تعلق به فلسفه پیدا کند به میزان تعلقش، از مبانی و آموزه های دینی فاصله می گیرد و فلسفه حجابی بین او و دین می شود. این کتاب، محصول یک سیر و تامل هفت - هشت ساله و تحقیقات فشرده و دو سه ساله ای بود که به این شکل منتشر شد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آیا می توان این کتاب را کتابی در حوزه مکتب تفکیک تلقی کرد؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در نفی و رد فلسفه، این کتاب با مکتب تفکیک هم جهت است و من هم از آثار بزرگان مکتب تفکیک خیلی استفاده کردم و بهره بردم. ولی ممکن است یک نقاط افتراق و تفاوتی با برخی از مباحث علمای مکتب تفکیک وجود داشته باشد. &lt;BR&gt;آیا در حین نوشتن کتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت»، با هیچکدام از علما (اعم از فلسفه دانها و فقها) در مورد مفاد کتابتان مشورتی داشته اید و نظر آنها را جویا شده اید؟ آیا این مشورتها تغییری در مطالب کتاب به وجود آوردند؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بله. به طور طبیعی، هم با بعضی از صاحب نظرانی که منتقد فلسفه هستند و موضع ما را دارند، در حوزه و خارج از حوزه صحبتهایی داشتم و از نظرات آنها استفاده کردم، هم با آنهایی که حامی فلسفه بودند و از فلسفه دفاع می کردند. البته عمدتا آثار قلمی له و علیه فلسفه را مطالعه کردم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من اینجا به خصوص این نکته را بگویم که از نظرات جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حسن میلانی که آثار متعددی در این مقوله دارند، از جمله کتاب «فراتر از عرفان»، خیلی استفاده کردم و حضورا هم از ایشان استفاده کردم . بعضی تذکرات و نکات اصلاحی ایشان را به کار گرفتم که در همین جا باید از ایشان تشکرکنم. همچنین از آثار جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای رضا برنجکار، بهره زیادی بردم و شاید در رسیدن من به این موضع، یکی از تاثیرگذارترین کتابها، کتاب «مبانی خداشناسی در ادیان و فلسفه یونان» ایشان بود. با خواندن این کتاب، این مساله برای من کاملا ملموس شد که خدای فلاسفه با خدای دین و وحی متفاوت است که برای من خیلی تکان دهنده بود. یادم است این کتاب را وقتی دستم گرفتم، دو سه روزه با حرص و ولع تمام خواندم و تمام کردم و خیلی بهره بردم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;یکی از سئوالاتی که با مطالعه کتابهای شما، مخصوصا آخری در ذهن خواننده ممکن است ایجاد شود این است که آیا دیدگاه شما با اخباریها یکی نیست؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چند تا نکته باید بگویم. اولا اصلا جریان غالب عالمان شیعی از آغاز و از زمان ائمه – علیهم السلام- جریان منتقد فلسفه و ضدفلسفه بوده است. به استثنای دو مقطع. یکی مقطع صفویه؛ دوران ملاصدرا و میرداماد که یک مقدار جریان گرایش به فلسفه در میان پاره ای از علمای شیعی رشد پیدا می کند. البته همان موقع هم جریان منتقد فلسفه و ضدفلسفه، مثل مرحوم مجلسی و دیگران به صورت جدی مقابل این جریان بودند. حتی شیخ بهایی کاملا موضع ضدفلسفه دارد. مقطع دیگر هم روزگار ما است. یعنی دوران چهار پنج دهه اخیر که فلسفه در میان حوزه و عالمان تشیع اینطور بسط پیدا می کند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بنابراین اصلا انتقاد از فلسفه و مقابله با فلسفه اختصاص به جریان اخباریون ندارد. یعنی علمای اصولی و اصولیون منتقد از فلسفه و ضدفلسفه به صورت اساسی داریم. علامه حلی اصلا به عنوان یک اخباری مطرح نیست، اما ایشان همانطوری که در کتاب هم آورده ام، در یکی از آثارش، فلسفه را در یک دسته بندی، جزو علوم حرام ذکر می کند. در کتاب نشان داده ام شهیدثانی، نسبت به کلام که نسبت به فلسفه مشکلش خیلی کمتر است، موضع بسیار حادی دارد و طبعا در برابر فلسفه به نحو اولی همین موضع را دارد. مرحوم آیت الله بروجردی، موضع سختی در مقابل فلسفه داشت. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;البته در جایی نوشته بود که این نظر شخصی آیت الله بروجردی نبوده است و چند نفر از تفکیکی هایی که اطراف ایشان بوده اند ایشان را تحت فشار قرار داده بودند که چنین موضعی بگیرند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اصلا این طور نیست. این موضع و دریافت شخصی خودشان بوده است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نکته دوم این است که من معتقدم ما در خیلی از موضوعات با مسائل سطحی برخورد کرده ایم و می کنیم. در حوزه های درسی و علمی مان با خیلی از موضوعات محققانه برخورد نکردیم و متاسفانه خارج از مدار تحقیق عمل کردیم. از جمله راجع به بحث اخباریون و اخباریگری. الآن تصور غالب از اخباریون، این ماجرای مشهوری است که در آثار بعضی از بزرگان ما ذکر شده که یک عالم اخباری بود که بچه اش مرد و روی کفن بچه اش نوشت «اسماعیل یشهد ان لااله الاالله». به او گفتند تو که اسم پسرت اسماعیل نیست. اسم پسرت مثلا حسن است، چرا این جوری می نویسی؟ او گفت چون امام صادق(ع) روی کفن پسرش نوشت «اسماعیل یشهد ان لااله الاالله» من نمی خواهم از نص عدول کنم، پس من هم می نویسم اسماعیل!! ولی آیا واقعا نماینده جریان اخباریگری این آقا بوده است که یک برخورد غیراصولی این جوری کرده است؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چهره های شاخص جریان اخباری، از مرحوم استرآبادی شروع می شود، بعد مرحوم شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق است، بعد مرحوم علامه مجلسی. بعد ملامحسن فیض کاشانی است، به عنوان کسی که در اوج فلسفه دانی و عرفان دانی بود و در ده سال آخر عمرش از این مقولات توبه کرد و تمام قامت، به عنوان یک چهره ضد فلسفه و تصوف و به عنوان یک محدث و اخباری ظاهر شد. اینها چهره های اخباری ما بودند. من نمی خواهم بگویم اخباری گری قابل نقد نیست، حتما نقدهایی به آن وارد است همانگونه که خودشان همدیگر را نقد کرده اند. مثلامرحوم بحرانی در یک جاهایی از مرحوم ملا امین استرآبادی، سخت انتقاد می کند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بنده یکی از حرفهای اساسی ام در این کتاب این است که ما آن جایی که باید دربست پیرو باشیم و جای رد و نقض ندارد، در مقابل ائمه معصومین – علیهم السلام - و آنجایی است که با مقام عصمت مواجهیم. از مقام عصمت که خارج بشود، اگر بخواهیم محققانه عمل بکنیم، دربست پیرو هیچ کس نیستیم. یعنی ما میزانی داریم به نام قرآن و عترت. با این میزان، هرکسی را می شود نقد کرد. با این میزان، مرحوم مجلسی را می شود نقد کرد، با این میزان علامه حلی را هم اگر کسی چیزی به نظرش برسد می تواند نقد کند. با این میزان، اخباریگری هم می تواند نقد شود؛ اصولیون هم می توانند نقد شوند. و به تعبیر امام صادق(ع) «ایاک ان تنصب رجلا دون الحجة فتصدقه فی کل ما قال» (زنهار که احدی را غیر معصوم نصب العین خود قرار دهی و هر آنچه گفته است و می گوید را مورد تصدیق و تایید قرار دهی). &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نکته بعد اینکه متاسفانه تلقی خیلی غلط و عوامانه ای وجود دارد و آن این است که وقتی کسی یک حرفی می زند و استنادش فقط به قرآن و حدیث باشد، می گویند این اخباری است! عجب! اصلا مگر ما قراری غیر از این داریم؟ «انی تارک فیکم الثقلین»! مگر قرار است جز به استناد قرآن و عترت حرف بزنیم؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بنده در کتاب «فلسفه...» هم این موضوع را روشن کرده ام که البته یک جاهایی میدان، میدان عقل است. اجمالا اینکه، عقل آنجایی که حکم بدیهی و قطعی دارد، و این حکم قطعی به گونه ای است که عموم عقلا بر آن گردن می نهند؛ نه احکام قطعی شخصی، بلکه احکام قطعی نوعی که عموم عقلا برآن گردن می نهند، اینجا ما مخلص و مطیع عقلیم. اگر در جایی نقلی باشد که با حکم بدیهی و قطعی عقلی که عموم عقلا بر آن صحه می گذارند در تناقض باشد، حتما آن نقل به نفع عقل تاویل می شود. اما خارج از آن، باید دست در دست وحی بگذاریم. عقل سلیم هم جایی که نمی تواند حکم روشن و بدون ابهام بدهد خودش را کنار می کشد و دستش را در دست انبیا و وحی می گذارد. آیا مثلا فقه ما غیر از این است؟ پس باید بگوییم شهید محمدباقر صدر هم اخباری است. چون ایشان در یکی از کتابهایش ضمن اینکه عقل را جزو منابع احکام می پذیرد، می گوید ما در فقه، هیچ حکمی را نمی توانیم پیدا کنیم که عقلی محض باشد و شاهدی از نقل (قرآن و عترت) نداشته باشد. پس باید بگوییم ایشان اخباری است. فتاوای حضرت امام را نگاه کنید. مشهور است که ایشان در فقه شان خیلی مقید به نص بوده اند. ببینید کجا حضرت امام آمده اند بر اساس یک استنباط عقلی شخصی فتوایی داده باشند؟ می خواهم بگویم این تلقی غلط است که به هرکسی که مقید به نقل و نص است بگوییم اخباری. این ناشی از فهم عوامانه از بحث اصولی و اخباری است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;البته فقط از موضع ضدیت با فلسفه یا نقل حدیث نیست که شما می توانید به اخباری گری متهم شوید، از این نظر هم که به نظر می آید چندان ارزشی برای اجتهاد قائل نیستید نیز می توان شما را متهم کرد. بگذارید مثالی بزنم. بنده تا به حال درباره کتاب «جایگاه اجتماعی زن در اسلام» شما، با چند نفر از دوستانی که کتاب را خوانده اند، صحبت کرده ام. آنها می گویند: نظر آقای نصیری با نظر امام و آقا در مورد حضور اجتماعی زن یکی نیست و معلوم است حجت با نظر امام و آقا است که اجتهادشان چیز دیگری بوده است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آنچه که مسلم است، اگر کسی بگوید آنچه که مقام معظم رهبری و حضرت امام(قدس سره) در مقولات علمی و فکری و اجتهادی گفته اند حرف آخر است و کسی نباید نظری دیگر داشته باشد، هیچ کس از این حرف دفاع نمی کند. یعنی به حضرت امام هم اگر این را می گفتند حتما می فرمودند که حرف بی ربطی است. به خصوص مقام معظم رهبری که بحث جنبش نرم افزاری را اینقدر محکم دارند پیگیری می کنند، طبعا نظرشان این است که نظرات مختلف و متفاوت باید مطرح شود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;شما جلسه دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) را که خدمت ایشان رفتند حتما دیدید. یکی از دانشجویان از ایشان پرسید: ما مباحثی در دانشگاهمان مثلا در موضوع علم داریم و گاهی به نظراتی در این مباحث نظری می رسیم که متفاوت با نظر ولی فقیه و رهبری است. بعضی از دوستان می گویند چرا این مباحث را مطرح می کنید، نظر حضرتعالی چیست؟ آقا فرمودند «نخیر هیچ ایرادی ندارد. بنشینید، مطرح کنید و اگر این مباحث به نتیجه ای هم رسید نتایجش را به من هم منتقل کنید.» (نقل مضمون) اصلا اجتهاد یعنی همین که افراد درس خوانده و کسانی که مقدمات و ابزار اجتهاد و استنباط را به نحو مطلق یا تجزی در اختیار دارند، مستقیما خود به منابع مراجعه کنند و اعلام رای نمایند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بنده هم ممکن است به عنوان یک طلبه در موضوعی مثل فلسفه، مثل مقوله زن، بروم به این ادله مراجعه کنم و به نظر متفاوتی برسم. فی الجمله اینکه اختلاف نظر در مباحث عقیدتی و نظری با بزرگان و نیز ولی فقیه، هیچ مشکلی ایجاد نمی کند، البته اگر اختلاف نظر بر مبنای منطق و میزان باشد و نه برخی مباحثی که اغراضی سیاسی را تحت پوشش مباحث نظری و فکری دنبال می کنند. بله در عرصه سیاسی و در عرصه حکومت و اجرا و اداره کشور یک جاهایی هست که شما اگر اختلاف نظر دارید باید آنچه را که رهبری گفت بپذیری. آنجایی که رهبری دستور می دهد، فرمان می دهد، آنجا دیگر اگر اختلاف نظری هم دارید باید به آن دستور عمل کنید. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;موضع تان را در مورد اینکه برای اجتهاد تا چه حد میدان مانور قائل هستید مشخص نکردید. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بدون شک اجتهاد و فقاهت به مفهوم مراجعه افراد صاحب صلاحیت به منابع استنباط برای استخراج احکام و عقاید و به خصوص پاسخ به مستحدثات و حوادث واقعه بر اساس شیوه صحیح آن، جزیی از هویت تشیع است و هیچ عالم برجسته و سرشناس شیعی منکر این معنا نیست. البته در جزییات آن اختلاف نظرهایی مثلا بین خود اصولیین و یا بین اصولیین و اخباریین وجود دارد اما هیچ کس نمی تواند منکر فقاهت و اجتهاد به معنایی که گفتیم باشد. &lt;BR&gt;البته یک نکته ای که در روزگار ما توجه به آن بسیار مهم است این است که اگر فقیه و جریان فقاهت و اجتهاد ما، زمان شناس نباشد و سیر انحطاطی عالم و آدم را در ظلمت آخرالزمان درک نکند و اسیر نظریه غربی سیر خطی پیشرفت تاریخ باشد و تحولات متاثر از مدرنیته را به حساب تکامل زمانه و مقتضیات تکاملی زمان بگذارد، بدون شک دیری نخواهد پایید که پوستین وارونه بر تن اسلام و تشیع پوشانده خواهد شد و دینی جدید عرضه خواهد شد و آنگاه که حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) ظهور بفرمایند و سنت اصیل نبوی(ص) و ائمه معصومین(ع) را به عنوان اسلام ناب عرضه کنند، چنین فقیهانی در برابر او خواهند ایستاد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بالاخره در باره تحولات زمانه و مقتضیات زمان چه باید کرد؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;این البته بحث مفصلی است اما اجمالا اینکه برخورد ما با این تحولات عموما برخورد ثانوی و اضطراری خواهد بود و ما مجاز به تغییر احکام خداوند به دلیل انطباق با مقتضیات زمان نیستیم. تحولات تمدنی و تکنیکی و معیشتی دوران مدرن، نوعی انحراف از مسیر وحی و انبیاء است و بنا براین، انطباق دین با این تحولات به مفهوم دگرگون کردن دین و انحلال آن است، مگر آن که برای گریز از بن بست و اخلال در نظام معیشت و عسر و حرج سراغ احکام ثانوی و حکومتی برویم. من در کتاب « اسلام و تجدد» به این بحث پرداخته ام. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;قبول کنید که برای یک بچه حزب اللهی که از بچگی در بیان فضائل امام به او گفته اند که امام در فضای ضدفلسفه قم (دهه های 1320 و 1330) این مرزبندی را با متحجران داشتند که فلسفه تدریس می کردند و برخی مخالفانشان، ایشان را به خاطر تدریس فلسفه تکفیر می کردند، قدری پذیرفتن این مباحث ثقیل باشد . مثلا زیاد شنیده ایم، کوزه ای که حاج آقا مصطفی خمینی از آن آب خورده بود را به خاطر تدریس فلسفه توسط پدرش، نجس می دانستند. با توجه به شخصیت والای امام از یکسو و تعلق خاطر جنابعالی به ایشان، ضدیت شما با فلسفه یک مقدار توجیه ناپذیر است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در جواب سئوالات قبل گفتم که در این گونه مباحث جای تقلید نیست و حتی در مواردی که جای تقلید است، اگر کسی به منابع دینی مراجعه کرد و به نظری متفاوت با بزرگان رسید هیچ اشکالی ندارد و بلکه اگر از سر میزان و معیار باشد، همان اجتهاد ممدوح است که همه از آن دفاع می کنند. و اما در مورد تکفیر و تخطئه نیت و شخصیت بزرگان باید بگویم که به نظر بنده، عموم علما و بزرگان ما که در وادی فلسفه و عرفان مصطلح هستند، تعلق اولی و اصلی شان به قرآن و عترت است و اساسا چون بر این باورند که فلسفه و عرفان در مسیر این دو می باشند، به سراغ آن رفته اند و این بسیار متفاوت است با کسی که به دلیل آن که این دو را در مسیری متفاوت با معارف قران و اهل البیت – علیهم السلام – می بیند، به سراغ آنها می رود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;به تعبیر امیر المؤمنین علی(ع) «لیس من طلب الحق فأخطأه کمن طلب الباطل فأدرکه»، لذا به هیچ وجه در این مقوله، تخطئه شخصیتی علما و بزرگان را قبول ندارم و خلاف شرع می دانم و در مقدمه کتاب به این موضوع اشاره کرده ام. بدون شک اگر این بزرگان یک جایی به این نقطه برسند که یک امر و برداشت فلسفی با آنچه که مورد نظر قرآن و عترت است مخالف است، قطعا از آن برداشت دست می کشند. من از همه این بزرگان نمونه دارم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;حضرت امام در کتاب چهل حدیث شان، سه جا به طور جدی ملاصدرا را نقد و رد می کنند که این موارد را در کتاب آورده ام. امام می گویند این حرف ملاصدرا مخالف آیات و روایات است. مرحوم علامه طباطبایی در مقابل موج عظیمی از فلاسفه می ایستند که می گویند اراده، صفت ذات الهی است نه صفت فعل. ایشان می گویند ما روایات عدیده ای داریم که می گویند اراده، صفت فعل است نه صفت ذات و از نظر فلاسفه عدول می کنند و نظر صفت فعل را می پذیرند که مرحوم سیدجلال الدین آشتیانی تعرض تندی به مرحوم علامه طباطبایی می کند. مرحوم شهید مطهری و بزرگان دیگر هم همینطور. البته اصلا مقصودم از این حرف این نیست که نباید این بزرگان را نقد کرد. نه، این بزرگان در خیلی از جاها، حرفها و نظرات فلسفی شان قابل نقد است و ما هم آنها را نقد کرده ایم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرحوم علامه طبا طبایی در پاسخ اعتراض برخی که از ایشان خواسته بودند در حواشی منتقدانه شان بر بحار الانوار تجدید نظر کنند، گفتند: «در مکتب شیعه ارزش جعفر بن محمد، امام صادق –علیه السلام– از علامه مجلسی بیشتر است. زمانی که به جهت بیانات و شروح علامه مجلسی ایراد عقلی و علمی به حضرات معصومین-علیهم السلام– وارد گردد، ما حاضر نیستیم آن حضرات را به مجلسی بفروشیم و من از آن چه به نظر خود در مواضع مقرر لازم می دانم بنویسم، یک کلمه کم نخواهم کرد.» (به نقل از مهر تابان/ مرحوم سید محمد حسین حسینی طهرانی). به نظر بنده این منطقی درست و کاملا قابل دفاع است و ما هم به استناد آن می توانیم آرای بزرگان فلسفه را نقد کنیم و تعارض آنها را با آموزه ها و معارف اهل بیت -علیهم السلام- نشان دهیم و حضرات معصومین علیهم السلام- را به بزرگان نفروشیم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;البته توجه داریم که مدت بسیار کوتاهی از انتشار کتاب می گذرد، اما آیا در همین مدت کوتاه، انتشار کتاب بازتاب خاصی داشته است؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بازتاب های اندکی به من رسیده است، شاید چون مدت زیادی نمی گذرد و از سوی دیگر سنت مطالعه هم کم کم دارد منسوخ می شود! برای یکی از آقایان مراجع، چون اسمی از ایشان در کتاب آمده بود کتاب را فرستادم که ببینند، ایشان فی الجمله از کلیت کتاب تعریف و آن را تایید کردند. بعضی از دوستان هم کتاب را خواندند و نظراتی در تایید یا احیانا در انتقاد بیان کرده اند.. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;یک سئوال هم در مورد کتاب «اسلام و تجدد» بپرسم. در این کتاب، تکنولوژی را تماما رد می کنید و قائل به گزینش و غربال نیستید. از طرف دیگر، ترک زندگی تکنولوژیک، برای فردی که کتاب شما را خوانده و قانع شده که تکنولوژی بد است، خیلی مشکل است. شما بارها در جواب این مسئله گفته اید، همین که فرد بداند استفاده از تکنولوژی، مطلوب نیست و اضطرارا از تکنولوژی استفاده می کند کافی است. اما به هرحال خواننده ای که این کتاب را خوانده می خواهد بداند برای این اعتقاد چه کار باید بکند و چه می تواند بکند؟ آیا اتوموبیل سوار نشود؟ شهر را ول کند و به یک زندگی روستایی بدون تکنولوژی پناه ببرد؟ چه عملی از دست او برمی آید؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ببینید اگر کسی می تواند بدون اینکه به عسر و حرج بیفتد، استفاده خودش را کم کند، قطعا هرچه کم کند برد کرده است. اما اگر غیر از این باشد که عموما خیلی وقتها اینطور است و آدم به عسر و حرج و سختی و مشقت می افتد، به نظر من برای استفاده نکردن تکلیفی ندارد. بنده فی المثل شخصا به این نتیجه نرسیده ام که وظیفه امروز من این است که به یک روستا بروم و آنجا در عزلت زندگی کنم. من با مجموعه ادله و شرایط به چنین تکلیفی برای خودم نرسیدم. احساس می کنم تکلیفم، بودن در متن همین اجتماع است. در متن چنین اجتماعی هم که بخواهم باشم، نیاز دارم که ماشین سوار شوم، هواپیما سوار شوم، نیاز به موبایل دارم و ... طبیعی است که در این بستر حرکت می کنم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بعضی روایات که در اسلام و تجدد به دو مورد از آنها اشاره کرده ام در مورد آخرالزمان به ما می گویند زمانی عرصه برای عمل به احکام خدا این قدر بر شما تنگ می شود که اگر به یک دهم آنچه گذشتگان عمل می کردند، عمل کنید، اهل نجات هستید. یک روایت می گوید اگر به آنچه گذشتگان عمل می کردند «باور» داشته باشید اهل نجات هستید. این مفهومش همین شرایط کنونی ما است. ما در متن این شرایط هستیم. البته به معنای اباحی گری نیست اما در هر صورت سخن از شرایط حادی است. فی المثل امروز چه تعدادی از آدمها به ربا به نوعی آلوده نشده اند؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;لذا در چنین شرایطی ممکن است عمل به بسیاری از احکام دشوار شود، اما حفظ باور و حفظ اعتقاد بسیار مهم است. ما در هیچ شرایطی در جایی که اعتقادمان بخواهد خراب شود جوابی برای خدا نداریم. چون اگر اسلحه هم روی مغز آدم بگذارند آدم می تواند ظاهرا از یک اعتقادی دست بکشد اما در قلبش اعتقاد صحیح را می تواند نگه دارد. خاصیت مباحث کتاب اسلام و تجدد این است که می تواند اعتقادات ما را از دستبرد تحولات منحط زمانه حفظ کند و ما را از خطر ارتداد و ایجاد دگرگونی در دین و احکام خدا نجات دهد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آهنگ قدس</title>
<link>http://ourna.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بعضی دیده ها به قدری واسع اند که افق های دور را به خوبی می نگرند و در میان ظلمت ها قادرند روشنی ها بینند و گستره وجودشان فراخ تر از حدودشان باشد..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جنس برخی روزها نیز این چنین است، روزهایی که در تاریخ و در ذهن چندین نسل ماندگار گشته و برای همیشه در یادها و خاطره ها ثپت گشته و بر زیبایی صفحه های آلبوم روزگار جلا و زیبایی بخشیده است..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جنس روز قدس نیز این چنین است روزی به یادگار مانده از پیری عارف و بزرگ که صاحب بصیرت و افق دید فراوان بود. او قدس را تا ابد به روزی مقدس مبدل کرد تا فرصتی باشد برای فریاد بر ظلم و جور و استبدادٍ اهل غصب!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;او قدس را برای آواره گان و ستم دیدگان و مظلومان خواست تا آهنگ تظلم خواهی آنان، بنیان مرسوس اهل ظلم بر را بر سرشان ویران نماید..&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 06:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourna&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>ourna</dc:creator>
<guid>http://ourna.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
